ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«وقتی یاد میگیری چطور بمیری، یاد میگیری چطور زندگی کنی.»
«اگر میخواهی به دیگران عشق بدهی، باید یاد بگیری بدون اینکه چیزی در عوض بخواهی، عشق بورزی.»
«من چیزی را که بیش از همه میترسم، خودِ مرگ نیست؛ ترس من از آن لحظهایست که دیگر هیچ فرصتی برای برگشتن، حرف زدن و زندگی کردن باقی نمانده باشد.»
«اگر قرار باشد کسی را از زندگی محروم کنیم، دستکم باید بدانیم چه چیزی را از او میگیریم؛ تمام آیندهاش، تمام آدمهایی که دوستشان دارد و تمام لحظههایی که هنوز میتوانست زندگی کند.»
«هر انسانی محکوم به مرگ است؛ تفاوت فقط در این است که بعضیها زودتر از موعدشان میدانند.»
«من از طوفانها نمیترسم، چون دارم یاد میگیرم چگونه کشتی خودم را هدایت کنم.»
«در ازدواج من سه حقیقت وجود داشت؛ حقیقت ریچارد، حقیقت من و حقیقت واقعی؛ که همیشه سختترین حقیقت برای شناختن است.»
«رفتار و کردار ما تحت تاثیر احساساتمان قرار دارند ؛ احساسات ما تحت نفوذ افکار و اندیشه های ما هستند ؛ افکار و اندیشه هایمان ؛ ناشی از باورهایمان می باشند ؛ باورهایمان در « ضمیر ناخودآگاه» ساخته می شوند.»
«هر فکری که میکنیم ـ مثبت یا منفی ـ بیشتر از حواس پنجگانه ، در «ضمیر ناخودآگاه» اثر گذارند.»
«خانواده دیزی دارکر بینهایت تاریک و سیاه بودند. وقتی یکی از آنها، مرد همه دروغ گفتند و وانمود کردند که نمیدانند. مادربزرگ دیزی دارکر پیرترین اما کم عقل ترین آنها بود. وصیت زن باعث شد که همه آنها احیای بدی کنند، به همین دلیل او باید می مرد. پدر دیزی دارکر در رقص با آهنگ خودش زندگی میکرد. شیوه ای خو محورانه اش و پیانوهای که می نواخت، او را تا حدی نابودی به رقص درآورد. مادر دیزی دارکر بازیگری با سرد ترین قلب بود. او هیچ کدام از فرزندانش را دوست نداشت و سزاوار این بود که سهم خود از آرت را از دست بدهد. از این سه خواهر رز خواهری دیزی دارکر بزرگ ترین نفر بود. او باهاش و ساکت و زیبا بود، اما سرنوشتش این بود که در تنهایی بمیرد. لیلی خواهر دیزی دارکر بی ارزش ترین نفر بود. او یک جادوگر خودخواه، لوس و حق به جانب بود، کسی که مسحق یک تیر بود. خواهر زاده دیزی دارکر یک بچه عجول بود. مانند تمام جوجه اردکها رها شده، او در حیات وحش وضعیت خوبی نداشت. داستان مخفی دیزی دارکر داستانی است که متاسفانه در نهایت یکی باید آن را بگوید. اما قلب شکسته او شروع آخرین وداع او بود.»
«میاز و مناز و متاز و مرنج چه تازی به کین و چه نازی به گنج ...»
«خُنُک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش بِنَماند هیچَش اِلّا، هَوَسِ قُمارِ دیگر...»
«پس مسئله، مسئلهٔ دوستی و نسب و یا شناخت نیست. یکی از شعرا میگوید: «حقیقت را میگویم، هرچند که سرزنشم کنند.» اگر علم و معرفت دینی و دانستن حلال و حرام، کسی را بینیاز میکرد و او را سعادتمند میساخت، ابلیس سرور جهان بود.» آیا اینگونه نیست؟ ابلیس همهٔ واجبات و محرمات را میداند، اما سودی ندارد. اگر ما چیزی را بدانیم، ابلیس بیش از ما میداند. آنچه سود دارد، عمل آدمی است: «وَ ان لَیسَ لِلإنسانِ اِلاّ ما سَعی»(۳) جهان، جهان تصادفات و اتفاقات و پشتگرمیها و تکیهکردنها نیست»»
««حالا دیگر دنبال برادرهام نمیگردم.» «پس دنبال کی میگردی؟» «خودم.» «مگر کجایی؟» «توی دست های تو، لای موهای تو. کارم ساخته شده.»»
«گاهی احساس میکردم دنیا براساس عقل و منطق مردانه میگردد که مردها شوهر زنها بشوند و صورتشان را چروکیده کنند، اگر توانستند بچه به دامنشان بیندازند و اگر نتوانستند اشکشان را در بیاورند. زن موجودی است معلول و بیاراده که همه جرئت و شهامتش را میکشند تا بتوانند برتریشان را به اثبات برسانند. مسابقه مهمی بود و مرد باید برنده میشد. امّا نمیدانم آیا خدا اینجور تقدیر کرده بود، یا من بداقبال بودم؟ این چیزها را من هرگز نفهمیدم. زنهای دیگری را هم میشناختم که یا نشمه میشدند، یا عنکبوت قالی، یا وامانده در پلههای خانه پدری، و یا چه اهمیت دارد؟»
«مودب بودن مانعی نیست که عصبانی یا ناراحت یا آزرده خاطر باشیم. بلکه کاری که ادب انجام میدهد این است که بیان احساس را به تاخیر بیندازد. ادب مانع قضاوت زود هنگام میشود. مجال میدهد تا قدری زمان بگذرد و اطلاعات بیشتری نمایان شود، تا پیش از انجام هر کاری، خشم ایجاد شده قدری فروکش کند. تاخیری که ادب به بار میآورد به شما فرصت میدهد تا اصل واقعیات را دریابید. فضایی ایجاد میکند تا دلیل اصلی خشم را متوجه شوید»
«و هیچ چیز مال خود آدم نیست مگر همان چیزهایی که خیال میکند دلبستگیهایی به آن دارد. بعد یکی یکی آن ها را از آدم میگیرند»
«پشت سر هر مرد بزرگی یک زن ایستاده، امّا پشت سر هیچ زنی، هرگز مردی نیست.»
«ادب صرفا جنبه تزئینی ندارد. بلکه برای مواجهه با یک مشکل بزرگ بشر است؛ مابه ادب نیاز داریم تا حیوان درونمان را رام کنیم.»
«آدم به روی باز وارد خانه کسی میشود، نه به درِ باز، وگرنه این همه درِ باز!»
«خوشبختی آن چیزی نیست کە بە دنبالش هستیم یا آن کە آدمها بە هزار زور و داستان و عکس و افسانە و فیلم بە ما نشان می دهند. خوشبختی خود ما هستیم دا بدنمان با هزاران تجربه احساسی سخت و زیبا، خوشبختی حالت آرامشی است که گاهی در بین احساسهایمان بالا می آید ومارا دلگرم می کندوانگار در گوشهایمان زمزمه می کند: احساس ها را بپذیر، من جایی در میان این احساسها دوباره به تو بر می گردم، نگران نباش...»
«برترین خرد آن است که لذت بردن از زمان اکنون را والاترین هدف زندگی قرار دهیم زیرا این تنها واقعیتی است که وجود دارد و ما بقی چیزی نیست جز بازی های فکر . ولی میشود آن را بزرگترین بی خردی هم نامید زیرا آنچه تنها برای یک لحظه است و بعد همچون رویایی ناپدید میشود ،هرگز به کوششی جان فرسا نمی ارزد.»
«پذیرش زندگی به نگاهی بالغ، عمیق و پخته احتیاج دارد. ما انسانها درد را به رنج عمیق و طولانی تبدیل میکنیم»
«امروز روز بدی است و هرروز هم بدتر میشود ، تا آنکه بدترین ها روی دهد»
«هستی تان را به تمامی زندگی کنید ؛ و بعد از آن بمیرید . هیچ زندگی نازیسته ای پشت سر باقی نگذارید .»
«حیوانات از پنجره به خوک ها و بعد به آدم ها ، و از آدم ها به خوک ها ، و دوباره از خوک ها به آدم ها نگاه می کردند، ولی دیگر نمیتوانستند تشخیص دهند که خوک کدام است و آدم کدام.»
«حتی سرشان را هم از روی زمین بالا نمی آوردند و نمی دانستند باید از خوک ها بیش تر بترسند یا ازمهمانان آدمیزاد.»
«همه ی حیوانات باهم برابرند ولی بعضی حیوانات از بقیه برابرترند.»
«گهگهاه حیوانات سالخورده در خاطرات مبهم خود کندوکاو میکردند و می کوشیدند بفهمند که در روزهای اولیه ی «قیام» ، که جونز را تازه بیرون کرده بودند، حال و روزشان بهتر از حالا بود یا بدتر. اما یادشان نمی آمد.»
«به نظر می آمد مزرعه ثروتمند تر شده است ، بی آنکه خود حیوانات را ذره ای ثروتمند کرده باشد-البته به استثنای خوک ها و سگ ها.»
«وقتی می دیدند ناپلئون، یک چهار پای تمام عیار ، به ویمپری امر و نهی می کند که روی دوپا می ایستاد، به خود می بالیدند.»
«کلوور گاهی به او هشدار می داد که مراقب باشد و بیش از حد از خودش کار نکشد، ولی باکسر هیچ وقت گوش به حرف او نمی داد . دو شعار او، « بیش تر کار میکنم» و « همیشه حق با ناپلئون است » ، در نظرش دوای هر دردی بود.»
«سرتاسر آن سال حیوانات مثل برده کار کردند. ولی از کارشان راضی بودند و از هیچ فداکاری و کوششی مضایقه نکردند، چون خوب می دانستند که هرکاری می کنند برای مصالح خودشان و نسل های آینده ی همنوعانشان است ، نه به نفع یک مشت انسان غارتگر و مفت خور.»
«جان آدامز به عنوان اولین سفیر ایالات متحده به بریتانیا رفت و با شاه (جورج سوم) دیدار کرد. شاه صریحاً به او گفت آخرین کسی بوده که با استقلال آنها موافقت کرده اما با خوشحالی اعلام کرد:((اولین کسی است که دوستی ایالات متحده را به عنوان قدرتی مستقل میپذیرد.))»
«ای دستت برده در دل و دینم چه میکنی* جانم بسوختی و هنوزت کم است این»
«من مال باخته ام. البته چیزی رو باخته م که مال نیست. کاش مال من بود.»
«میخواست بداند قبل از عید میروم اهواز یا نه. گفتم :«سعی میکنم حتما بیام.» دروغ میگفتم.»
«شب های ملال آور پاییز است*هنگام غزل های غم انگیز است * گویی همه غم های جهان امشب* در زاری این بارش یک ریز است * ای مرغ سحر ! ناله به دل بشکن* هنگامه آواز شب آویز است»
«آن که صاف وصادق است هیچ وقت دقیقا همان چیزی نیست که به نظر می رسد.»
«پدر گفت: «تصمیم گرفتی؟» «هنوز مرددم.» «شک کن دخترم، شک اساس ایمان است.»»
«ناامنی بدترین بلایی است که سر ملتی میآید، بیقانونی، بینظمی، به فکر مردم نبودن و این چیزها. بعدش هم بلوا شد.»
«هرگز اهمیتِ بزرگِ چیزهای کوچک را دست کم نگیر.باید همیشه این را به خاطر بسپاری.»
«سوار تاکسی که شدم احساس کردم مثل کاغذ تورنسل دارم تغییر رنگ می دهم. از معلم فیزیک به قاتلی تمام عیار.»
«از بچگی وقتی از چیزی یا کسی عصبانی می شدم میرفتم گوشه ای می خوابیدم. انگار خواب دنیایی بود پشت این دنیا . دنیای ساکتی که هیچ ربطی به این دنیا نداشت و تنها مال من بود ، نه هیچ کس دیگر.»
«توی این دنیا از زن های خوشگل باید بیش تر از هر چیز دیگه ای وحشت کرد ، نه به خاطر خود زن ها، بلکه به خاطر چیزی که ما از اون ها می سازیم.»
«اگر میخواهی دیده شوی، باید خودت را آتش بزنی.»
«اتفاقا به عقیده ی من ازدواج بیش تر نوعی تکثیر غم بود تا تقسیم شادی.»
«گفت: تازه از استرالیا اومده بود و اقتصاد درس می داد . گفت پول مثل آهن ربا می مونه و تقریبا همه ی چیز های خوب توی این دنیا یه جورایی از جنس آهن اند. ..... اگه جیبت چاق باشه پرستو ها خودشون مثل براده های آهن پرواز میکنن و می آن سراغت. .... گفت: Do you agree? معلوم بود که با او موافق نبودم. من حاضر بودم همه ی اسکناس های دنیا را برای پرستو آتش بزنم.قسم میخورم.»
«درحضور شما من همه ی خودخواهی ام را فراموش می کنم و به آن می خندم!»
«پول مثل اسید میمونه.هر چیز سختی رو آب میکنه. هر « نه » ای رو تبدیل می کنه به «آره» و هر «آره »ای رو تو سه ثانیه میکنه «نه». ..... رابطهی خونیِ بین دو برادر یا پدر و پسر یا خواهر و برادر با یه قاشق از اون اسید یهو دود میشه میره هوا.»
«( راحت باش، یک دل سیر گریه کن. بعد اشکهایت را خشک کن، دستمالات را کنار بگذار، به هیکل بزرگ ماتم زدهات تکانی بده و صفحهٔ جدیدی را باز کن. به چیز دیگری فکر کن. راه بیفت و همهچیز را از نو شروع کن چه کسی مهمتر از ما. ما مهمترین مناسبت دنیا هستیم.)»
«پرستو برای من مثل نان بود.مثل متفورمین و انسولین بود برای بیمار دیابتی. من نه فقط پرستو که هر چیز مربوط به او راهم دوست داشتم.»
«اندیشه ها و پندارهای ماست که کیفیت زندگی ما را می سازد.»
«باورهای اساسی و اولیه ما زمانی شکل میگیرد که قدرت تشخیص حتی خوب را از بد ، زشت را از زیبا ، سود را از زیان و مفید را از مضر نداشته ایم !»
«قلمش را انداخت و گفت: گفتی چه خیال میکنم ؟چه حرف ها! من فکر میکنم بی تو زندگی برایم ممکن نیست.تو در همه کار،باور کن همه کار،نه فقط کمکم میکنی بلکه همه کار ها را خودت میکنی .این از آن حرف هابود! من از برکت وجود تو زنده آن من خیال میکنم همه کار ها فقط برای این درست است و پیش می رود که تو در کنار منی ! و باید ...»
«یکی از روش های موثر برای جلوگیری از بروز اختلافات ، درک وضعیت طرف مقابل است.»
«از شما بعید است قضاوت سطحی بکنید، بساط یاغیگری باید برچیده شود.» «کدام یاغی؟» «همینها که شب و روز مردم را غارت میکنند.» «چرا یاغی شدهاند؟ هیچ فکر کردهاید؟ از گشنگی، ناامنی، بیسوادی، همین پاسبانهای شما کم مردم را غارت نمیکنند. آن وقت شما آمدهاید دار ساختهاید؟ روی هیتلر را سفید کردهاید!» «ما که کسی را دار نمیزنیم.» «مردم از ترس دارند میمیرند، آقا!»
«چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟ و چرا آدمها در یاد من زندگی میکنند و من در یاد هیچ کس نیستم؟»
«مگر نمیشود آدم سالهای بعد را به یاد بیاورد و برای خودش گریه کند؟»
«خودانگاری و ظاهرسازیهای دروغین... همه را فراموش کنید، همهی این چیزهایی که شما را از خوش گذراندن و خندیدن باز میدارد دور بریزید.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.