تو یه دوره ای که آدمای این کتاب زندگی میکنن یه روز یکی بهشون زنگ میزنه و میگه فردا آخرین روز زندگی شماست .
یه کتاب روون بود که ریتمش متوسط و خوب بود با اینکه میدونستی آخرش چی قراره بشه ولی وسطاش همش میگی کاش اینجوری نشه . یه نگاه تازه به زندگی بهت میده که بتونی از زندگی کردن بیشتر استفاده کنی و چیزایی که همیشه برات عادی بوده و به چشمت نمیومده رو هر روز جوری تجربه کنی که انگار اولین باره .
سرفصلها
- بخش اول
- ماتئو تماس مرگش را دریافت میکند و با ترس و انزوا، تصمیم میگیرد برای یکبار هم که شده از خانه بیرون برود.
- روفوس هم خبر مرگش را میگیرد؛ بعد از خداحافظی با خانوادهی پرورشدهندهاش، از آنجا فرار میکند تا آخرین روزش را خودش انتخاب کند.
- هر دو به اپلیکیشن Last Friend میرسند و اتفاقی یکدیگر را پیدا میکنند.
- اولین ملاقاتشان آغاز رابطهای است که قرار نیست فقط «دوستی برای یک روز» باقی بماند.
- بخش دوم
- ماتئو و روفوس شهر را میگردند و کارهایی را تجربه میکنند که تا آن روز از انجامشان میترسیدند.
- ماتئو کمکم از پسر خجالتی و محتاطی که بود فاصله میگیرد و روفوس هم یاد میگیرد خشم و گذشتهاش را رها کند.
- آنها به آدمهای مهم زندگیشان سر میزنند و سعی میکنند حرفهایی را که سالها نگفتهاند، بالاخره بگویند.
- رابطهشان از همراهی ساده به علاقهای عمیق و صمیمی تبدیل میشود.
- در میان اتفاقات مختلف، شخصیتهای فرعی هم نشان میدهند که مرگ یک نفر چگونه میتواند زندگی آدمهای دیگری را تغییر دهد.
- بخش سوم
- ماتئو و روفوس تلاش میکنند آخرین ساعاتشان را کنار هم بگذرانند و از زمان باقیمانده بیشترین استفاده را ببرند.
- ماتئو بالاخره جرئت میکند احساساتش را بپذیرد و به آدمهای نزدیکش نزدیکتر شود.
- روفوس با گذشتهاش روبهرو میشود و متوجه میشود خانواده فقط کسانی نیستند که با آنها نسبت خونی داریم.
- چند ساعت آخر، داستان از «ترس از مردن» بیشتر به ارزش زندهبودن و دوستداشتن تبدیل میشود.
- و همانطور که عنوان کتاب از ابتدا هشدار داده، سرنوشت هر دو پسر اجتنابناپذیر است؛ اما چیزی که در این یک روز به دست میآورند، از زمان کوتاه زندگیشان بزرگتر میشود.
به درد چه کسی میخورد
چیزی که به نظرم باعث میشود خوانندهی بعدی عاشقش شود، خودِ پایان نیست؛ این است که کتاب کاری میکند حتی وقتی پایان را میدانی، باز هم برای رسیدن به آن لحظه دلت نخواهد ورق بزنی.