ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«قاعده بیست و هفتم: این دنیا به کوه میماند، هر فریادی که بزنی، پژواک همان را میشنوی. اگر سخنی خیر از دهانت برآید، سخنی خیر پژواک مییابد. اگر سخنی شرّ بر زبان برانی، همان شرّ به سراغت میآید. پس هر که دربارهات سخنی زشت بر زبان راند، تو چهل شبانهروز درباره آن انسان سخن نیکو بگو. در پایان چهلمین روز میبینی که همه چیز عوض شده. اگر دلت دگرگون شود، دنیا دگرگون میشود.»
«لابد وقتی مُردم همین حرفها را پشت سر جنازهام میزنند»
«قاعده هجدهم: تمام کائنات با همه لایهها و با همه بغرنجیاش در درون انسان پنهان است. شیطان مخلوقی ترسناک نیست که بیرون از ما در پی فریب دادنمان باشد، بلکه صدایی است درونِ خودمان. در خودت به دنبال شیطان بگرد، نه در بیرون و در دیگران. و فراموش نکن هر که نفْسش را بشناسد، پروردگارش را شناخته است. انسانی که نه به دیگران، بلکه به خود بپردازد، سرانجام پاداشش شناخت آفریدگار است»
«قاعده چهاردهم: به جای مقاومت در برابر تغییراتی که خدا برایت رقم زده است، تسلیم شو. بگذار زندگی با تو جریان یابد، نه بیتو. نگران این نباش که زندگیات زیر و رو شود. از کجا معلوم زیرِ زندگیات بهتر از رویش نباشد.»
«قاعده بیست و پنجم: فقط در آینده دنبال بهشت و جهنم نگرد. هر گاه بتوانیم یکی را بدون چشمداشت و حساب و کتاب و معامله دوست داشته باشیم، در اصل در بهشتیم. هر گاه با یکی منازعه کنیم و به نفرت و حسد و کین آلوده شویم، با سر به جهنم افتادهایم.»
«برای تولد لحظهای باید لحظه پیش از آن بمیرد. همانطور که برای زایش «منِ» جدید، منِ کهنه باید پژمرده و خشک شود...»
«خدا دوست دارد بندههای عزیزش را در بیابان سرگردان کند تا وقتی به آب میرسند، قدرش را بدانند.»
«یعنی میگویی تصادفی است شاعری که تخلصش «خاموش» بوده ارزشمندترین اثرش را با «بشنو» شروع میکند؟ راستی، خاموشی را میشود شنید؟»
«شمس ابرو در هم کشید: «آزمودنِ صحّتِ ایمانِ دیگران وظیفه ما انسانها نیست. بنده نمیتواند ایمان بندهای دیگر را بسنجد. مگر نمیدانی؟»»
«یا عشق را یادم بده یا ناراحت نشدن از نبود عشق را.»
«عادت ها، عملکرد ضمیر ناخودآگاهتان هستند.»
«حتی پس از گذشت هشتصد سال، امروز هم روح شمس تبریزی و روح مولانا جلالالدین رومی، زنده و سیال، میانمان در حال سماعند...»
«مولانا خودش را «خاموش» مینامید؛ یعنی ساکت. هیچ به این موضوع اندیشیدهای که شاعری، آن هم شاعری که آوازهاش عالمگیر شده، انسانی که کار و بارش، هستیاش، چیستیاش، حتی هوایی که تنفس میکند چیزی نیست جز کلمهها و امضایش را پای بیش از پنجاه هزار بیت پرمعنا گذاشته چطور میشود که خودش را «خاموش» بنامد؟»
««اگر کسی بگوید 'هرچه لازم باشد بدانم، میدانم`، به او نه به چشم استاد، بلکه به چشم جاهل و نادان باید نگاه کرد. فقط نادانها گمان میکنند همه چیز را میدانند.»»
«آرزوی یافتن خدا در قلب همه ما، در اعماق وجودمان پنهان است. از لحظهای که به دنیا میآییم، گوهر عشق را درونمان حمل میکنیم. آنجا میماند به انتظارِ کشف شدن»
«راه حل در خود مشکل نهفته است.پاسخ در خود سوال است.»
«اگر انسان بدبینانه نگاه کند به همهجا، طبیعی است که همهجا بدی ببیند»
««درست است که خدا را با گشتن نمیتوان پیدا کرد اما خدا را فقط کسانی پیدا میکنند که به دنبالش میگردند.»»
«انگار در درونم رازی است که نه از دیگران، بلکه از خودم پنهان میشود.»
«شنید، خنده بر لبانش خشکید. شمس ادامه داد: «اما چیزی که میخواستم بگویم این است که اگر کسی دنبالِ مال و منال و مقام برود، غرق جواهر شود و جامه اطلس و حریر بر تن کند، یعنی کارهایی مثل کارهای شما بکند حضرت قاضی، غیرممکن است بتواند خدا را بیابد!»»
«نمیدانم چرا آدمیزاد تمایل دارد وقتی چیزی را درک نمیکند بدیاش را بگوید.»
«خداوند هیچکینه ای از شما به دل ندارد و زندگی شمارا محکوم نمی کند. بلکه تمام جراحت های شما را التیام می بخشد.»
«تصویر شما از خداوند مهمترین چیز در زندگیتان است.به عشق الهی ایمان داشته باشید.»
«تابلوتان را ببرید،دیگر من به این پرده هیچ علاقه ای ندارم. استاد شما اشتباه کرده است این چشمها مال من نیست.»
«با گردن کشیده در لباس آراسته و اتو خورده به اتفاق یک صاحب منصب و دو مامور اداره ی سیاسی از پله های شهربانی پایین میرفت.پاسبانها به اوسلام می دادند و راه باز می کردند.استاد آرام سر تکان میداد.وقتی از پله ها پایین رفت کمی مکث کرد.نگاهی به آسمان انداخت سینه اش را فراخ کرد. گویی دارد نفس عمیق میکشد.این آخرین باری بود که اورا دیدم و همین منظره در خاطره ی من نقش بسته است.»
«همه ی خانواده های نیکبخت شبیه یکدیگرند، اما چگونگی سیه بختی هر خانواده ای مختص به خود آن است.»
«بغلم کرد و پیشانی ام را بوسید و گفت: مگه تو چی از یه ملکه کمتر داری، توهم ملکه ی بابایی دیگه!»
«ماکان:اگر میفهمیدم توی این چشمها چیست آنوقت امشب هم دیشب می شد،آنوقت تصویر تورا میساختم.فرنگیس:کمکم کن تا خودم را به تو بشناسانم ماکان:آنوقت بدبخت میشوی فرنگیس:الانشم هستم.»
«گفت:دختر اینطور به من نگاه نکن این چشمهای تو بالاخره مرا وادار به یک خبط بزرگی در زندگی خواهد کرد.گفتم:این خبط شما آرزوی من است.»
«وقتی اتفاق بیفته دیگه نمیشه جلوش رو گرفت.»
«خدا هرگز اونقدر بیرحم نیست که ما رو از آرامش پسازمرگ محروم کنه»
«بعضی روزها حس میکنم توی خودم دفن شدهم و فقط پژواک صدای خودم رو میشنوم»
«میدونی چه حسی داره وقتی خودتو به سرنوشتت میسپری؟»
«همه میدونن که چی باید بشنون اما هیچکس واقعاً گوش نمیکنه.»
«یاد داد که تو زندگی چیزای مهمتر از برندهشدن هم هست.»
«همیشه چیزهایی که زود تموم میشن، کاملتر به نظر میرسن»
«همیشه فکر میکنم توانایی پول درآوردن برای امرار معاش از طریق انجام کاری که آدم دوست داره و دلش میخواد، میتونه بزرگترین هدیهی زندگی به آدم باشه»
«ادامهدادن خودش یه عمل قهرمانانهست.»
«باید به آبادان برمیگشتم. این شهر چه ویران چه آباد، شهر من بود.»
«هیچ چیز مانند رفع نیاز عاطفی به عشق، زندگی مشترک را تحت تاثیر قرار نمیدهد.»
«باید راهی پیدا کنیم تا تفاوتهایمان را به گونهای مدیریت کنیم که بین ما جدایی نیندازد.»
«صدام مثل اژدهای آدمخوار به جان شهر ها افتاده بود و همچون مارهای سیری ناپذیر ضحاک، خود را با خون فرزندان این مرز و بوم سیر می کرد.»
«عشق، گذشته را پاک نمیکند؛ اما آینده را متفاوت میسازد.»
«عشق یک انتخاب است نه یک اجبار.»
«دانش واقعی آن است که بدانی هیچچیز نمیدانی»
«نمیتواند از حقیقت وجودش فرار کند.»
«آدمهای بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و میخوان که به اون هدف برسن.»
«خواستن؛ کلمه جالبیه. کمبود رو نشون میده.»
«هیچ زندگیای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگیای وجود داره، فقط باعث میشه توی زندگی فعلیمون بیشتر احساس غم کنیم.»
«غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمیشه شادی رو داشت و غم رو نداشت»
«هیچ شیوه زندگی ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه.»
«اونی که معمولیترین چیز دنیا بهنظر میرسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت میرسونه»
«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگترینه....»
«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مردهای بیش نیست»
«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دستکم نگیر»
«سرکشی بنیاد حقیقی آزادیه. سرنوشت فرمانبرها اینه که درنهایت برده بشن.»
«آنچه که نگاهش میکنی اهمیتی ندارد، آنچه که میبینی مهم است»
«میتونی همهچیز داشته باشی و هیچچیز رو حس نکنی.»
«میتونی دربارهٔ انتخابهات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.