ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«همیشه میگفتی گرسنه که شدی عاشقی را فراموش میکنی، اما نکردم .»
«آزادی، این فرصت رو به آدم میده که به معناهای بزرگتری دست پیدا کنه، ولی به خودی خود لزوماً چیز معناداری نیست. در نهایت، تنها راه رسیدن به معنا و حس اهمیت در زندگی، رد کردن گزینهها، محدود کردن آزادی، و انتخاب تعهد به یک مکان، یک باور، و یک شخص است.»
«رویا همه ی زوایای آشپزخانه را می شناسد. جای قشنگی است. ای آشپزخانه! روزی بهترین شعر جهان را برای تو خواهم سرود. خاک تو سرمه ی چشم ما باد! بهترین ستایش ها نثار تو ای بزرگترین چهاردیواری هستی !»
«اساسیترین تغییرهایی که در دیدگاهمون به وجود میان اغلب در نقطه انتهایی بدترین لحظههامون اتفاق میافتن. فقط وقتی که رنج شدیدی حس میکنیم تمایل پیدا میکنیم به ارزشهامون نگاهی دوباره بندازیم و بپرسیم که چرا دارن باعث ناکامی ما میشن. ما به یهجور بحران اگزیستانسیال احتیاج داریم تا بتونیم نگاهی بیطرفانه بندازیم به اینکه چطوری داریم معنا را از زندگیمون میکشیم بیرون، و بعد در مورد تغییر مسیر کمی تأمل کنیم. میتونید اسمشو بذارید "کفگیر به ته دیگ خوردن" یا "بحران اگزیستانسیال". من ترجیح میدم اسمشو بذارم "پوست کلفت شدن بعد از یک توفان".»
«چيز غریبی است ، اين زن فكر مرا خراب كرد، اي كاش بار ديگر او را میديدم.در زندگی خود هرچه هست لحظهی باريک و دشوارى را ميگذارند؛ همه چيز او چنين گواهى ميداد درشكوفان ترين موسمى که بهار عمر اوست و از هزار گل وجودش يكى نشکفته،حيف است دست خوش بادهاى سرد و خشكانده يا سمی وسوزان زمانهی بی بند وبار و ناجوانمرد گردد ، اوجوان است و زييا و بهمان نسبت نادان و آسيب پذير. زندگی با همهی سادگی و صراحت ظاهريش چيز سردرگم و پیچیدهای است كه فكر ناآزموده ی جوان سطحى و سرسريش ميگیرد ؛ خر دجالى است كه از هر سر موی بدنش سازى به صداست تا بندگان نا آگاه خدا را از راه راست بگرداند و دنبال خود بكشاند ؛ اينها را باید به او گفت ، او به پند و راهنمایی احتياج دارد ؛ پند و راهنمایی كه حتي پیران و جهاندیدگان آزموده خودرا ازآن بینياز نديده اند.»
«اینگونه اعمال در نظر او مانند خونی که هنگام فصد و حجامت از بدن میرود نه تنها باعث سلامت و صفای روح بود بلکه به زودی جایش پر میشود؛»
«كريم آن است كه ببخشاید ؛ چه انسانى هست که خطا کار نباشد.»
«افسوس، صد افسوس كه شهر فريبنده دست از دامنم بر نميدارد؛ زيبایی و پول دوچيزند كه هميشه انسان راخوشبخت نميکنند.»
«عقل و وجدان اجثماعى خود براى تكان دادن انسانی كافى هستند چه رسد به آنكه با نيروى اصلى ترى كه احساس باشد همعنان شوند.»
«اين هم چنگي ﺑﺪل نميزند كه زني همينقدر كه نامش زن شده است ناگزير باشد تا عمردارد مثل نعل آستانه ی در به زندگی پر ستوه و مشقت بار خانه ی يك مرد نامرد ميخكوب شده باشد، و از لذات شرعى و عرفی آن جز سائیده شدن زير پاها چيزى سر در نياورد؛ زندگی ده نشينى را با همهی يكنواختی ها و بيش و كم هايش من هزاربار به اين نوع زندگی کا نه زندگی بلکه اسارت و بدتر از آن زنده به گورى است، ترجیح میدهم. اما افسوس، صد افسوس»
«مهرم را حلال و جانم را آزاد کردم . از او و قصر ز بر جدش چنان جدا شدم که حتی خود خدا هم نتواند میانه ی ما را دوباره بهم پیوند دهد»
«وقتی کسی از زندگی و روزگار خود به ستوه آمده باشد ، توقع عقل سلیم از او نادرست است»
«چه میشود کرد، مقاومت همه یکسان نیست ؛ هر کس طبیعتی دارد...»
«در زندگی هر کس برای خود گرفتاري هايي دارد که کم و بیش در حدود تحمل و یا توانایی اوست...»
«اختلاف میان زن و شوهر ، آقای عزیز ، مانند بیماری ، از هر نوع که باشد وقتی به نقطه ی حساس برسد زندگی چنان بر انسان غیر تحمل میکند که مرگ برایش عروسی باشد.»
«بهتر شدن در هرچیزی بعد از هزاران شکست ریز و درشت میاد، و بزرگی موفقیت شما به این بستگی داره که چند بار در چیزی شکست خورده باشی. اگر کسی در زمینهای از شما بهتره، به احتمال زیاد بیشتر از شما در اون قضیه شکست خورده. اگر کسی از شما بدتره، به احتمال زیاد تجربههای سخت و طاقتفرسای یادگیری و خاکخوردن رو پشتسر نذاشته.»
«اگر شرایطی پیش بیاد که درش حس کنی در مقابل بقیهی دنیا قرار گرفتی، احتمالش زیاده که فقط خودت در مقابل خودت هستی.»
«خیلیها هستن که این توانایی رو دارند از خودشون بپرسند که آیا اشتباه میکنن یا نه، ولی عدهی کمی هستن که میتونن چند قدم جلوتر برن و اقرار کنن به اینکه اشتباه بودنشون چه معنایی داره. دلیلش هم اینه که معنای بالقوهای که ورای اشتباه بودنمون خوابیده، اغلب دردناکه. چون نه تنها ارزشهامون رو مورد بازجویی قرار میده، بلکه ما رو مجبور میکنه ارزشهایی متفاوت و متناقض رو مورد توجه و موشکافی قرار بدیم. ارسطو یک بار نوشت: ( از ویژگیهای یک ذهن بافراست اینه که میتونه افکار رو در سر بپرورونه بدون اینکه اونها رو بپذیره. ) توانایی نظاره کردن و سبک سنگین کردن ارزشهای مختلف بدون اینکه لزوماً اونها را بپذیریم، شاید محوریترین مهارت لازم برای تغییر معنادار زندگیمون باشه.»
«دیگر نمیتواند حضور من را تحمل کند. شاید من ادم فوق العاده ای نباشم، ولی کی اهمیت میدهد؟»
«قبل از اینکه بتونیم به ارزشها و اولویت بندیهامون نگاه کنیم و اونها رو به چیزهای بهتر و سالمتری تبدیل کنیم، باید اول نسبت به ارزشهای کنونیمون نامطمئن بشیم. باید اونها رو از لحاظ ذهنی از خودمون جدا کنیم، به کاستیها و سوگیریهاشون نگاه کنیم، ببینیم که چه جوری با بقیهی دنیا همخوانی نداره، تو چشمهای جهل نگاه کنیم و سر تسلیم فرود بیاریم، چون جهل ما از خودمون خیلی بزرگتره.»
«ارزشهای ما معیوب و ناقصاند، و اگه بنا رو بر این بذاریم که اونها بیعیب و کاملاً، خودمون رو در یک طرز فکر دوگماتیکِ خطرناک قرار دادیم که ماحاصلاش چیزی نیست جز خودمحقبینی و فرار از مسئولیتها. تنها راهحل مشکلاتمون اینه که اول اقرار کنیم به اینکه کارها باورهامون تا به امروز اشتباه بودن و جواب نمیدن. این آغوشِ باز نسبت به اشتباه بودن باید باشه تا هر نوع تغییر یا رشد واقعی صورت بگیره.»
«عدم اطمینان ریشهی همهی پیشرفتها و رشدهاست. همونطور که قدیمیها میگن، کسی که فکر میکنه همه چی رو میدونه هیچی یاد نمیگیره. باید اول یه چیزی رو ندونیم که بتونیم هر چیزی رو یاد بگیریم. هرچه بیشتر به ندونستن اعتراف کنیم، فرصتهای بیشتری برای یادگیری میاد سراغمون.»
«عدم اطمینان، قضاوتهای ما نسبت به دیگران رو از بین میبره؛ از کلیشه ساختنها، نگاه قالبی به دیگران، و سوگیریهای ما نسبت به آدمهای داخل تلویزیون، محیط کار، یا خیابان، پیشگیری میکنه. عدم اطمینان حتی ما رو از دست قضاوت خودمون رها میکنه. ما نمیدونیم دوست داشتنی هستیم یا نه؛ نمیدونیم چقدر جذاب هستیم؛ نمیدونیم چقدر میتونیم در کارمون موفق بشیم. تنها راه رسیدن به این چیزها اینه که نسبت بهشون نامطمئن بمونیم و برای پیدا کردنشون از طریق تجربه، باز و پذیرا باشیم.»
«اگر یکی از زیر دستهایت،فقط یکی از فرمان تو سرپیچی کند،دیگر هیچکس فرمانت را نمیبرد»
«من نمیتوانم.اگر یک آدم را تحقیر کنم حتی یک جلاد را ،دیگر به هیچکس نمیتوانم احترام بگذارم ،حرمت آدم ها میشکند»
«در یک آزمایش بحث برانگیز که خیلیها به اسم آزمایش میلگرم میشناسند، پژوهشگران به آدمهای "معمولی" گفتن که میتونن بقیه داوطلبها رو، اگر یک سری قوانین رو زیر پا گذاشتن، مجازات کنن. و همین کار رو هم کردن، حتی یه جاهایی کار به مجازات فیزیکی هم رسید. تقریباً هیچ کدوم از مجازاتگرها اعتراضی نکرد یا توضیحی نخواست. برعکس، خیلیهاشون داشتن از مسلّم بودنِ حقانیتِ اخلاقی که توسط این آزمایش بهشون اعطا شده بود کیف میکردن. مشکل اینجاست که اطمینان نه تنها دست یافتنی نیست، بلکه دنبالش رفتن هم نگرانیهای بیشتر و نقطه ضعفهای بدتری به بار میاره.»
«آدمهای شرور هیچوقت باور ندارن که خودشون شرور هستن؛ بلکه معتقدن که بقیهی آدمها شرورن.»
«- در مورد من دقیقا برعکس این است + یعنی چی -هرچی جلو تر میروم ،به اشغال عادت میکنم»
«برای اینکه یک آدم در مورد آسیبزدن به بقیه و انجام کارهای وحشتناک حس موجهی پیدا کنه، لازمه که یک نوع اطمینان سفت و سخت نسبت به باورها و حقانیتش داشته باشه. نژادپرستها رفتارهای نژادپرستانه میکنن چون به برتری ژنتیکیشون یقین دارن. متعصبهای مذهبی خودشون رو منفجر میکنن و جون صدها نفر رو میگیرن، چون در مورد جایگاه خودشون در بهشت به عنوان یک شهید راسخ دارن.»
«دوربین این قدرت را به آدم میدهد که تو بتوانی به هر کسی نزدیک شوی ولی او از تو دور بماند.»
«ما ربات نیستیم که به ازای جمیع مقادیر ایکس جواب ثابتی داشته باشیم. تغییر میکنیم.»
«همه ما ترجیح میدهیم خودمان باشیم و این خود، خودی باشد یکه، یگانه. شبیه بودن بیشخصیتیست.»
«✔️کیسی گفت: بله باید حرف زد. بعضی وقتا آدمِ غصه دار باید حرف بزنه تا غصه رو از دلش بیرون بریزه. بعضی وقتا کسی که خیالِ آدم کُشی داره، راجع به قتل حرف میزنه و بعد هم کسی رو نمیکُشه و راحت میشه. تو هم کارِ خوبی کردی. تا اونجا که میشه سعی کن کسی رو نکُشی. ص ۷۵»
«✔️کیسی گفت: اونا قبل از اینکه بمیرن، باید زندگی کنن. ص ۷۴»
«✔️من باید برم اونای که راهیِ جاده ها شدن رو ببینم. به دلم برات شده که باید ببینمشون. اونا به کمک احتیاج دارن که هیچ موعظه ای نمیتونه بهشون بده. هنوز زندگی رو تموم نکرده به امید آخرت باشن؟؟! نقلِ روح القدس رو بشنون؟! اون وقت روحِ خودشون غمگین و افسرده باشه؟! به کمک احتیاج دارن، اونا قبل از اینکه بمیرن ، باید زندگی کنن. ص ۷۴»
«✔️کیسی گفت: آدم وقتی به یه جا اُنس میگیره، دیگه سخته از اونجا دل بکنه و بره. آدما به یه نوع فکر کردن عادت میکنن، و دیگه سخته اونو ول کنن. من دیگه واعظ نیستم، اما همیشه دارم دعا می کنم و دعا میخونم، و خودم هم نمیدونم چیکار دارم میکنم. ص ۷۲»
«✔️به عیسی قسم، آدم وقتی میبینه دارن بهش دستور میدن، سر قوز میفته و نمیره. ص ۶۸»
«✔️من هیچ دلم نمی خواهد که قبل از کشتنِ کسی که مرا گرسنگی می دهد، از گرسنگی بمیرم. ص ۵۶»
«✔️به من دستور داده اند: هر خانواده ای که از اینجا نرفت، تراکتور را بیاورم و خانه را خراب کنم. آن وقت یکی، دو دلار بهم می دهند . پسر کوچولوی من تا حالا حتی یک جفت کفش هم نداشته. ص ۵۵»
«✔️من این خانه را با دست های خودم ساخته ام، میخ های کهنه و کج و کوله را راست کرده ام تا این تیرک ها را به هم میخ کنم. تیرها را با سیم های عدل بندی به هم بسته ام، اینجا مال من است، من آن را ساخته ام، اگر بخواهی خرابش کنی با تفنگ پای پنجره می ایستم، و اگر جرات کنی نزدیک بیایی، مثلِ یه خرگوش سوراخ سوراخت میکنم. ص۵۵»
«✔️مستاجرین داد می زدند: درست است. اما این زمین ها مالِ ماست ، ما خودمان آنها را اندازه گرفته و تقسیم کرده ایم . ما در همین جا به دنیا آمده ایم و به خاطر آن کُشته داده ایم. در آن مُرده ایم. حتی اگر خوب هم نباشد باز هم مالِ ماست. در آن به دنیا آمده ایم ، رویش کار کرده ایم، در آن مُرده ایم. این یعنی مالکیت، نه سندی که شماره دارد... ص ۴۹»
«✔️وینک هر وقت عرق می خورد و کله اش گرم می شد، آدم خیلی خوبی بود. ص ۴۳»
«✔️راستش اینه که بابا اهل نامه نوشتن نیست، علاقه ای هم نداره چیزی بنویسه. آخه بابا تا حالا یه خطم ننوشته، اون معتقده حرفی که با دهن نشه گفت، حیفه آدم مداد رو برداره اونو بنویسه. ص ۳۹»
«✔️به خداوند فکر می کردم و به راهِ عیسی مسیح، آخه ما چرا باز اینو به حساب خدا بذاریم یا به حساب عیسی؟! پیش خودم فکر می کردم شاید اینجوریه که ما فقط مردا و زنا رو دوست داریم، شاید همون روحِ خدا باشه، روح آدمیزاد، یه عشق و علاقه ی مخصوص. شاید تمام آدم ها یه روحِ اصلی و بزرگی دارن که هر کسی جزئی از اونه. ص۳۸»
«✔️به جهنم! تو این دنیا نه گناه وجود داره و نه ثواب . اینا رو مردم از خودشون درآوردن. همش همینجوره. بعضی از کارای مردم خوبه، بعضیا هم نیست. مردم حق دارن فقط همینو بگن و بس... ص ۳۶»
«نداشتن پا دردناک است، قبول اینکه پا نداریم بسیار دردناک تر است اما کشنده نیس هزاران آدم پاندارند و زندگی می کنند هزاران آدم پدر و مادر ندارندو زندگی می کنند هزاران آدم طرد شده اند و زندگی را ادامه داده اند هزاران آدم شکست خورده اند جلو رفته اند درد های نداشته هایمان را تبدیل به رنج های ماندگار نکنیم»
«برای دیدن ازدواج فرزندانمان،بودن آنها را درخانه از دست می دهیم. برای داشتن مویی کوتاه،لذت بافتن مویی بلند را از دست می دهیم. به هرحال در هر به دست آوردنی،نوعی از دست دادن وجود دارد»
«خردمند میداند که خودش «راه» است. نادان راه را فرا سوی خود میپندارد؛ او نمیداند راه کدام است و نمیداند خودش تنها راه به خداست.»
«از آغاز شب خیلی گذشته بود، ولی انگار پایانی نداشت.»
«ـ من هیچکس را ندارم که همهی حرفهایم را بهش بگویم. ـ من که دوست دارم یککسی باشد که بتوانم همه چیزم را بهش بگویم، تو چی؟ به نظرم رسید الان است که با یک شوخی،با یک خوشمزگی خودش را از شر این گفت و گو خلاص کن، ولی باز جدی شد. گفت: به من میتوانی همه چیزت را بگویی. ـ آره ، پس تو هم باید همین کار را بکنی. ناگهان دستش را از زیر پتو به طرف من دراز کرد و انگشتانم را به نرمی فشرد.با صدایی تقریبا بلند گفت: چرا بزرگتر نیستی،ساشا؟اگر بزرگ بودی،نزدیکترین دوستم بودی، بهترین دوستم. بیحرکت ماندم.نفسم بند آمده بود. ـ الان چی؟ ـ الان، اول تاتا و لیودا هستند،و تو بعد،با فاصلهی زیاد بعد از آنها. شاید اینطوری بهتر باشد،نمیدانم. در زندگی لحظاتی هست که آدم به دوست احتیاج ندارد.»
«شمس گفت: «بعضی آدمها اینطورند؛ ترسها و پیشداوریهای خود را به دیگران نسبت میدهند و عیبها و ضعفهای خود را در آنها میبینند. بارِ اصلی این است. ذهنشان پر از ظن است، بعد هم زیر این بار له میشوند. به کسانی که عمق پیوند من و پدرت را درک نمیکنند، بگو ابتدا زنگ از ذهن خود بزدایند.»»
«سبب اینکه انسان گردن خم کند و بگوید 'چه کنم، تقدیرم این بوده`، نشانه جهالت است. تقدیر همه راه نیست، فقط تا سر دوراهیهاست. گذرگاه مشخص است، اما انتخاب گردشها و راههای فرعی در دست مسافر است. پس نه بر زندگیات حاکمی و نه محکومِ آنی. این را بیست و نهمین قاعده میگوید.»»
««این موسیقی بدعت است، کفر است.» دست بردارید آقایان! هنری که با عشق اجرا میشود چطور ممکن است کفر باشد. لابد میخواهند بگویند خدا موسیقی را، نه فقط موسیقیای که با دهان و ساز اجرا میشود بلکه نوای عزیزی که تمام کائنات را در بر گرفته، به ما عطا کرده، بعد هم گوش دادن به آن را منع کرده؛ همینطور است؟ مگر نمیبینید کلّ طبیعت، هر لحظه و همهجا، به ذکر او مشغول است؟»
«من می خورم و هر که چو من اهل بود می خوردن من به نزد او سهل بود»
«قاعده سی و دوم: همه پردههای میانتان را یکییکی بردار تا بتوانی با عشقی خالص به خدا بپیوندی. قواعدی داشته باش، اما از قواعدت برای راندن دیگران یا داوری در بارهشان استفاده نکن. بهویژه از بتها بپرهیز، ای دوست. و مراقب باش از راستیهایت بت نسازی! ایمانت بزرگ باشد اما با ایمانت در پی بزرگی مباش!»
««به دستهایمان توجه کنید. انگشتهایمان مدام باز و بسته میشوند. میگیریم و رها میکنیم. رها میکنیم و میگیریم. یک بار به درون، بار دیگر به بیرون. بعد از آنکه دستمان را مشت کردیم، حکمآ بازش میکنیم. وگرنه مثل افلیجها میشویم. هستیمان هم همینطور است. لحظهای باز میشود، لحظهای بسته میشود. گاه دلمان میگیرد، گاه باز میشود. این حالتها که به نظر متضاد میرسند، جوهره هستی است. به پرنده در حال پرواز نگاه کنید. به حرکت بالهایش توجه بفرمایید، یک بار به پایین، یک بار به بالا. یک غم، یک خوشی. اینطوری است زندگی. متوازن و موزون.»»
«چون عشق جوهره و هدف اصلی زندگی است. چنانکه مولانا به ما یادآوری کرده، روزی میرسد که عشق به چابکی گریبان همه را میگیرد، حتی گریبان آنهایی را که از او فراریاند، و حتی گریبان کسانی را که از کلمه «رمانتیک» مثل نوعی گناه استفاده میکنند.»
«صوفی آن است که حتی وقتی خواستهاش محقق نشده، شکر گوید.»
«صوفی میگوید به جای آنکه درباره دیگران داوری کنم و حکم بدهم، درون خودم را مینگرم. نادان میگوید همه نقصهای دیگران را پیدا میکنم. اما فراموش نکنید کسانی که در دیگران دنبال خطا میگردند اکثر اوقات خودشان خطاکارند. میگویند وارد جزئیات شویم، آنگاه کل را فراموش میکنند. درختها نمیگذارند جنگل را ببینند...»
«قاعده شانزدهم: خدا بینقص و کامل است، او را دوست داشتن آسان است. دشوار آن است که انسان فانی را با خطا و صوابش دوست داشته باشی. فراموش نکن که انسان هر چیزی را فقط تا آن حد که دوستش دارد، میتواند بشناسد. پس تا دیگری را حقیقتآ در آغوش نکشی، تا آفریده را به خاطر آفریدگار دوست نداشته باشی، نه به قدر کافی ممکن است بدانی، نه به قدر کافی ممکن است دوست داشته باشی»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.