ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«آدمها معمولاً خودشان را آنطور که هستند نمیبینند؛ بلکه آنطور که دوست دارند باشند، میبینند.»
«بزرگترین مانع برای شناخت دیگران، ناتوانی ما در دیدن خودمان است.»
«دوران کودکی، به این دلیل طلایی است و احساس رهایی میبخشد که در آن زمان، گذشتهای وجود نداشته که بر انسان سنگینی کند.»
«اگر توی استارباکس کار میکردم، به جای اینکه اسم مشتریها رو روی فنجون هاشون بنویسم یه همچین چیزی مینوشتم: یه روز بالاخره تو و هر کسی که دوستش داری خواهید مرد. و خزعبلاتی که میبافی و هر کاری که انجام میدی فقط برای گروه کوچکی از آدمها در بازهی زمانی کوتاهی اهمیت داره. این "حقیقت تلخ" زندگیه. و هر چیزی که به فکرت میرسه و هر کاری که میکنی، فقط مهر تاییدی بر این قضیهاس. ما غبارهای کیهانی ناچیزی هستیم که روی یک نقطه کوچک آبی سرگردونیم. فکر میکنیم خیلی مهم و خفنیم. زیر خودمون خط میکشیم و برای خودمون مقصود و هدف میبافیم. ما هیچی نیستیم. از قهوهی لعنتیت لذت ببر.»
«فرهنگ ما نیازمند صلح، رفاه یا زیرساختهای شهری برای موتورهای برقی جدیدمون نیست، ما کم و بیش همه اینها رو داریم. فرهنگ ما نیازمند چیزیه که از قضا متزلزل و ناپایدارتر از این حرفاست. فرهنگ ما و مردممون به امید نیاز دارن.»
«اندوه همراه همیشگیه آدمه، این طور نیست؟»
«اما این ها زخم های جسمی هستند . در طول زمان خوب میشن.شاید کامل خوب نشن.اما به هر حال التیام پیدا می کنن.مسئله اینه که اون یه ترس دائمی توی وجود من به جا گذاشته . این زخمیه که هیچ وقت خوب نمیشه.من فقط از اون نمی ترسم؛از زندگی می ترسم.»
«هیچ چیز غیر قانونی نبود، چون دیگر قانونی وجود نداشت.»
«باغ ما در طرف سایه ی دانایی بود. باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه، باغ ما نقطه ی برخورد نگاه و قفس و آینه بود. باغ ما شاید قوسی از دایره ی سبز سعادت بود.»
«مهتاب پرسید: پس بهشت کجاست؟ من دستش را گرفتم و به شیارهای کف دستش خیره شدم و با انگشت به یکی از شیارها اشاره کردم، گفتم: شاید اینجا باشد.»
«مهتاب به بازپرس گفته است: شوهرم با مدادپاک کن مرا از زندگی اش پاک کرده بود.»
«توی ماشین بیخودی یاد حرف مهتاب میافتم که یک روز به من گفت: دلم برای فیلسوف ها میسوزد. پرسیدم چرا؟ گفت: برای این که یک عمر جان میکنند که بفهمند چی به چی است و آخرش هم خیال میکنند فهمیده اند، اما نفهمیده اند و همینطور میمانند تا بمیرند. من پرسیدم از کجا میدانی که نمیفهمند چی به چی است؟ بعد خندید و گفت: برای این که اگر میفهمیدند چی به چی است، دیگر فیلسوف نمیماندند.»
«یک زندگی از دست رفته بود. گرفتن زندگ آسان بود. هر چه که بود هنر نبود. خیلی آسان تر از دادن زندگی بود. گرفتن زندگی با یک چرخش دست میسر است. حتی اگر قصدش را نداشته باشی. این چیزی بود که او در این روزها یاد گرفته بود.»
«روح او مثل بادکنک ترکیده است و حالا تکه تکه شده است.»
«مادرم میگوید: نمیخواهی دنبالش بروی، میگویم مهتاب دیگر برنمیگردد، چون در ذات او خشونت نبود و حالا که خشونت نشان داده است پس برنمیگردد. میگویم: اگر قبلاً دربارهاش حرفی زده بود شاید برمیگشت اما وقتی همهچیز ناگهانی اتفاق بیفتد معنایش این است که چیزی ترکیده است.»
«تو ذات خوشبختی هستی .»
«به نظر من آنهایی که هیچ چیز نمی دانند خوشبخت ترند.»
«خوشبختی روی دوچرخه ای است که از جلو پنجره ی دفتر کارم می گذرد. مردی پسر خردسالش را جلو دوچرخه نشانده و دخترش را روی ترک سوار کرده است.»
«می گوید زن و مرد برای هم مثل درخت اند که شاید میوه شان تلخ باشد اما سایه شان همیشه خنک است،»
«از وقتی که عاشقش شدم دیگر حواسم جمع نبود. برای خانمی که کتاب هنر آشپزی میخواست تأملات دکارت را از قفسه بیرون میآوردم یا به پیرمردی که دنبال اصول باغبانی بود مثنوی مولوی نشان میدادم. به جای چیدن ویترین، یا شعر میخواندم یا برای فروغ نامه مینوشتم. وقتی هم که به دستور حسام خان مجبور بودم قفسه ها را بچینم، کتابهای ریاضی را بین کتابهای شعر میگذاشتم. برای مشتری ها توضیح های بی معنی میدادم و همیشه چشمم به در بود که شاید فروغ بیاید.»
«امروز من پشت سپر دفاعی بلوغ و پختگی هستم، خراش ناچیز روزمره دیگر تأثیر چندانی روی من ندارد و بهزودی فراموش میشود. یک بیاعتنایی کوچک چندان ناراحتم نمیکند و به زخمی دردناک تبدیل نمیشود...»
«کاش دانشمندان میتوانستند دستگاهی اختراع کنند که خاطرات را مثل عطر توی یک بطری حفظ کنند. آنوقت میشد هر زمان که آرزو کردیم بطری را برداریم و آن لحظه را دوباره زندگی کنیم»
«کودکی که گذشت، دیگر برنمیگردد؛ اما خاطرههایش تا آخر عمر با آدم میمانند.»
«آدم وقتی بچه است، خیال میکند دنیا همان جایی است که خودش زندگی میکند.»
«زندگی آنقدرها هم بد نیست؛ فقط باید بلد باشی از کدام طرف به آن نگاه کنی.»
«من پرنده نیستم؛ و هیچ دام و توری نمیتواند مرا به بند بکشد. من انسانی آزادم، با ارادهای مستقل.»
«گاهی آدمها را نه با آنچه میگویند، بلکه با آنچه نمیتوانند بگویند، باید شناخت.»
«می نشستند توی صف کتک خوری اما اسمش را گذاشته بودند، هواخوری. لباس های صخیم و آستین بلند را چندتایی تن همدیگر میکردند که شدت ضربات کابل ها را کمتر احساس کنند.»
«این افراد ایرانی هایی بودند که برای ادامه ی زندگی، خون دیگران را می ریختند و برای اینکه رنج کمتری را تحمل کنند دیگران را به رنج بیشتر می انداختند.»
«برادران مجروح اینجا نیستند؟ گفت: نه خواهر، اینجا سالم هارا مجروح می کنند.»
«قلب انسان برای چنین حقایق سردی ارزش قائل نیست.او در غیر ممکن ها به دنبال امید می گردد و در جایی دنبال عشق می گردد که شاید فقط هوس در بین باشد.او بی نظم و بی دلیل عمل می کند.»
«همهامون قراره بمیریم. همهامون. چه سیرکی! همین قضیه باید باهامون کاری کنه همدیگه رو دوست داشته باشیم. ولی نداریم. خزعبلات پوچ زندگی ما رو وحشت زده و زمین گیر کرده. ما توسط هیچ بلعیده شدیم.»
«ما در دنیایی که نمیتونیم درکش کنیم میرقصیم، بازی میکنیم، میخندیم و حرف میزنیم. این رقصیدن و بازی کردن موسیقی زندگیه. این موسیقی هر جایی که مردم هستن به گوش میرسه.»
«تو همین الانش هم خفن هستی. چه خودت متوجه شده باشی چه نه. چه یکی دیگه متوجهاش شده باشه چه نشده باشه. و دلیلش هم این نیست که یک اپ آیفون لانچ کردی، یا یک سال زودتر دانشگاه رو تموم کردی، یا برای خودت یک قایق لاکچری خریدی. این چیزها حقیقت رو تعریف نمیکنند. تو همین الانش هم خفن هستی چون در مواجهه با سردرگمیِ بیپایان و قاطعیت مرگ به انتخاب کردن چیزهایی که بهشون اهمیت بدی یا ندی، ادامه میدی و کم نمیاری. همین واقعیت، همین گزینش ارزشها برای زندگیت، تو را قشنگ میکنه، تو را موفق میکنه، و تو را محبوب قلبها میکنه، حتی اگه متوجهش نباشی. حتی اگه توی جوب بخوابی و روزها گشنگی بکشی. تو هم قراره بمیری چون اونقدر خوش اقبال بودی که زندگی کنی. شاید این رو حس نکنی. ولی گاهی برو لبه یک پرتگاه بایست، شاید این چیزی که میگم رو حس کنی.»
«از کجا اعزام شدید؟ - سپاه امیدیه - ما نیرو های هلال احمریم و ممکن است آزاد شویم. بلافاصله دو نفر از آنها که متأهل بودند ، حلقه های ازدواجشان را در آورده و به ما دادند و گفتند: اگر آزاد شدید این حلقه ها را به سپاه امیدیه بدهید. خانواده هایمان از این حلقه ها مارا شناسایی خواهند کرد.»
«این زندگی روزمره اس. این واقعیته؛ اما درب منتهی به واقعیت کاملاً بازه. چیزای زیادی هست که باید ترکشون کنیم! چیزهای زیادی هست که باید پشت سر بذاریم.»
«ناز پرورده کردن ذهن انسان معاصر به جماعتی منجر شده که فکر میکنه استحقاق چیزی رو داره بدون اینکه اون رو به دست بیاره. جماعتی که فکر میکنه شایستگی چیزی رو داره، بدون اینکه براش قربانی کنه. آدمها خودشون رو کارشناس، کارآفرین، مخترع، نوآور، عکاس، کارگردان، ساختارشکن، و مربی معرفی میکنند بدون اینکه تجربه زیستهاش رو داشته باشند. و اونها این کار رو میکنند نه بهخاطر اینکه خفنتر از هر کسی هستند، بلکه بهخاطر اینکه فکر میکنند برای اینکه در این دنیا پذیرفته بشن - دنیایی که همش خارقالعادهها رو میبره روی آنتن- نیاز دارند که خفن باشند. فرهنگ امروز ما جلب توجه هنگفت رو با موفقیت هنگفت قاطی کرده، و این دو رو یکی میدونه، در حالی که این دو یکی نیستند.»
«اما این افسانه قوانین و مقرراتی هم داره که ما نمیتونیم بفهمیم، چه دوست داشته باشیم و چه دوست نداشته باشیم، اما با این وجود مجبوریم ازشون تبعیت کنیم.»
«گفتم یکی از مسریترین چیزهایی که میشناسم خنده اس؛ اما غم و اندوه هم میتونه مسری باشه. ترس متفاوته. به اندازه خنده یا ناراحتی قابل انتقال نیست و البته اینجوری بهتره. ترس چیزیه که تنهایی تجربش میکنی.»
«اعتماد مهمترین عنصر سازندهی هر رابطهایه، دلیلش هم خیلی سادهاس: چون بدون اعتماد اون رابطه هیچ معنایی نداره. یک آدم میتونه بهت بگه دوستت داره، میخواد باهات باشه، به خاطرت بیخیال هر چیزی بشه، ولی اگه بهش اعتماد نداشته باشی این گزارهها به هیچ دردت نمیخوره. تا وقتی که به بیقید و شرط بودن عشقی که به سمتت روانه میشه اعتماد نکنی، نمیتونی با پوست و استخون حس کنی بهت عشق داده شده.»
«برای اینکه یک رابطه سالم باشه، طرفین باید طالب باشند که به هم "نه" بگن و "نه" بشنوند. بدون این نفی کردنها، بدون این پس زدنهای گاه و بیگاه مرزها فرومیریزه و مشکلات و ارزشهای یک نفر، به مشکلات و ارزشهای اون یکی میچربه. مشاجره نه تنها طبیعی، بلکه برای حفظ یک رابطه سالم کاملاً ضروریه. اگر دو نفر که به هم نزدیکن توانایی این رو نداشته باشن که تفاوتهاشون رو آشکارا و کلامی به هم بگن، پس اون رابطه بر اساس دغل بازی و سوء تفاهم بنا شده و به مرور زمان به یک رابطهی مسموم تبدیل میشه.»
«بدون مشاجره و دعوا اعتمادی نخواهد بود. مشاجره بهمون نشون میده چه کسی بیقید و شرط هوامون رو داره و چه کسی برای منفعت خودش با ماست. هیچکس به یک آدم همیشه "باشه"گو اعتماد نمیکنه.»
«آدمهایی که مرزهای محکمی دارن، درک میکنن که غیرمنطقیِ اگر انتظار داشته باشی دو طرف با هم صد درصد سازگار باشند و همهی نیازهای همدیگه رو ارضا کنند. آدمهایی که مرزهای درست و حسابی دارند درک میکنند که ممکنه گاهی به احساسات همدیگه صدمه بزنن، ولی در نهایت نمیتونن تعیین کنن که بقیه چه احساسی داشته باشند. آدمهایی که مرزهای درست و حسابی دارند درک میکنند که رابطهی سالم این نیست که عواطف همدیگر رو کنترل کنید، بلکه اینه که دو طرف همدیگرو در مسیر رشد شخصی و حل مشکلات خودشون پشتیبانی کنند. رابطهی سالم این نیست که به هرچیزی که پارتنرت بهش اهمیت میده اهمیت بدی؛ اینه که به پارتنرت اهمیت بدی، صرف نظر از اینکه اون به چی اهمیت میده. عشق بی قید و شرط اینه.»
«تو بستنی فروشی پیرمردی نشسته بود دایی گفت همسناش الان یا تو راه سفر مکه ان یا سفر اخر این اومده برا خودش بستنی میخوره و کیف میکنه،پیرمرد گفت پسر جان تو هرزه چنه مردمی؟دایی که پشیمون شد جعبه شیرینی را به طرف پیرمرد گرفت پیرمرد هم برا اینکه نشون بده دایی رو بخشیده دو تا شیرینی نارنجکی برداشت،دایی برگشت سرمیز خودمان و یواش تر از قبل گفت هم سن و سالاش یا تو بیمارستانن یا تو سرد خونه اونوقت این دو تا دو تا شیرینی برمیداره،شانس اورد که اینبار نشنید»
«اگر برای کسی که دوستش داری فداکاری میکنی، باید دلیلش این باشه که خودت میخوای، نه به خاطر اجبار یا ترس از عواقب انجام ندادنش. اگر پارتنرت میخواد برات فداکاری کنه، باید دلیلش این باشه که اون واقعاً میخواد اون کار رو بکنه، نه به خاطر اینکه شما این فداکاری رو از طریق خشم یا احساس گناه، دستکاری کرده باشید. کارهای ناشی از عشق تنها زمانی معتبر هستند که بدون قید و شرط یا انتظارات انجام بشن.»
«دایی از پشت کوبید به یه ماشین،فوری گفتم شاید تقصیر اونه که به جلوش خون نمالیده»
«البته خیلی زود فهمیدم دانشگاه زندگی در مجموع درس های سخت گیرانه تری دارد.»
«به دخترم سمیه بگویید پدرت با چشمان باز شهید شد و به آرزویش رسید.(😭)»
«عشق دیوانه وار به کتاب گرسنگی را از یادم برده بود .»
«ما به سبیلمون قسم میخوریم. چشمی که ندونه به ناموس مردم چطوری نگاه کنه مستحق کور شدنه. وقتی شما زن هارو به اسارت میگیرید یعنی از غیرت و شرف و مردانگی شما چیزی باقی نمونده که بتونه معنی ناموس رو بفهمه و غیرت رومعنی کنه. شرف پیش شما پشیزی نمی ارزه. این چه مسلمانیه...»
«پدرم همیشه می گفت کتاب ها چیزی بیشتر از کلمات روی کاغذ هستند. کتاب ها دروازه هایی به مکان ها و زندگی های دیگر بودند. عاشق کتاب ها و جهان وسیعی شدم که در خود داشتند،و تمام این ها را مدیون پدرم بودم.»
«چرا آدمها نمی توانند در یکدیگر فرو بروند ؟ از اینکه نمیتوانستم وارد بقیه آدمها شوم احساس تنهایی میکردم .»
«پس زنی مهارت حیاتی و مهمی در زندگی. هیچکس نمیخواد در رابطهای که خوشحالش نمیکنه گیر کنه. هیچکس نمیخواد توی کسب و کار یا شغلی که بهش اعتقاد نداره پابند بشه. هیچکس نمیخواد در گفتن چیزی که واقعاً میخواد به زبون بیاره، احساس ناتوانی کنه. ولی با این وجود آدمها انتخاب اولشون پس نزدن و کنار اومدن، همیشه. آدمیزاد به طور طبیعی عاشق صداقته. ولی بخشی از صادق بودن در زندگی اینه که یا "نه" گفتن و "نه" شنیدن اوکی بشیم. درنتیجه پسزنی رابطمون رو بهتر و زندگی عاطفیمون رو سالمتر میکنه.»
«یادتان باشد که ممکن بود الان من جای او باشم و او جای من. اگر بخت غیر از این بود، به هر حال حق به حق دار میرسد.»
«اگر میخوایم یک چیز خاص رو به عنوان ارزش انتخاب کنیم باید براش تره خرد کنیم. و برای اینکه یک چیزی را ارزش خودمون قلمداد کنیم، باید چیزهایی که "اون چیز" نیستن رو رد کنیم. برای اینکه X رو ارزش خود بدونیم، باید غیر X ها رو رد کنیم. این پسزنیها بخش ذاتی و ضروری حفظ ارزشها و در نتیجه هویتمون هستند. ما توسط چیزهایی که انتخاب میکنیم پسبزنیم، تعریف میشیم. و اگر چیزی رو رد نکنیم ( شاید از ترس اینکه خودمون توسط چیزی پسزده بشیم ) هیچ هویتی نخواهیم داشت.»
«عراقیا توی خواب هم نمیدیدن سه هفته با ایران بجنگن، امروز چهارشنبه بیست و سوم مهره. قول میدم جمعه جشن پیروزی بگیریم. فقط باید از این سه هفته درس بگیرن که دیگه اسم کارون و خوزستان یادشون بره.»
«برای اینکه واقعاً قدر چیزی رو بدونی و تحسینش کنی، باید خودت رو بهش مقیّد کنی. اینکه سالها از زندگیت رو وقف یک رابطه، یک اثر، یا یک مسیر شغلی کنی، لذت، معنا و احساس رضایت زیادی خودش داره. و اگر گزینههای دیگه رو پس نزنی، نمیتونی در بلند مدت سرمایهگذاری کنی و به نتیجه درست درمونی برسی. انتخاب یک ارزش برای خودت و زندگیت نیازمند اینه که دست رد به ارزشهای جایگزین بزنی.»
«فرهنگ مثبتگرایی/ مصرف گرایی این باور رو در ذهن ما فرو کرده که ما تا جایی که ممکنه باید پذیرا و تایید کننده باشیم. و این شالودهی خیلی از کتابهای به اصطلاح مثبتاندیشیه: آغوش خود را به روی فرصتها باز کنید، پذیرا باشید، به همه چیز و همه کس آری بگویید، و الی آخر. ولی ما باید یه چیزی رو رد کنیم، در غیر این صورت هویتی نخواهیم داشت. اگر هیچ چیزی از چیزهای دیگر بهتر یا خواستنیتر نباشه، اون وقت ما توخالی میشیم و زندگیمون بیمعنا. بدون ارزش خواهیم بود و زندگیمون بدون مقصود.»
«از شانس بدمون امسال که روپوش و کفش و کتاب و دفتر مون روبه راه بود و میخواستیم مثل بچههای پدر و مادر دار بریم مدرسه و کفشای نو و لباس های اتو کشیده مون رو تن کنیم و تو گوش بچه پولدارا بزنیم و براشون قیافه بگیریم، از آسمون و زمین سنگ و آتیش می باره.»
«سفر یک ابزار فوق العاده برای خودسازیِ. چون شما رو از ارزشهای فرهنگ خودتون رها میکنه و بهتون نشون میده که جوامع دیگه میتونن باارزشهایی کاملا متفاوت زندگی کنن و کارشون هم راه بیفته و از خودشون بدشون نیاد. این مواجهه با ارزشها و معیارهای فرهنگیِ متفاوت شما رو مجبور میکنه چیزهایی که فکر میکردین توی زندگی خیلی ازش مطمئن هستید رو دوباره بررسی کنید، و احتمال بدین که شاید روشِ شما بهترین روش برای زندگی نیست.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.