ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«مادرم چیزهایی میگوید که هرچه سعی میکنم معنای آنها را بفهمم، نمیتوانم. میگوید از اینکه در دنیای به این بزرگی کسی به فکر خداوند نیست، غمگین است. میگوید آنقدر دلش برای خداوند میسوزد که گاهی شبهای جمعه تا صبح برای او گریه میکند. بعد دست هاش را در موهایم فرو میبرد و میگوید: گاهی هوس میکنم بمیرم.»
«ما داشتیم از فرط انتظار ذوب می شدیم .»
«جزئیات به شکل تأسف باری تباه شده بود. آدمها همه در جزئیات تباه میشدند، اما کسی به جزئیات اهمیت نمیداد. همه در فکر کلیات بودند. در کلیات انسانی وجود نداشت. من از وضعیت به وجود آمده گریه ام گرفته بود. آن پایین دلم را به هم میزد. من سعی کردم خوب باشم و همچنان منتظر بمانم. خوب بودن دشوار بود، اما به نظر میرسید که تنها راه نجات است.»
«زندگی؟ من زندگی نمیکردم. من فقط زنده بودم، دائم دیالیز میشدم. علم پزشکی برای نجات من هیچ غلطی نتوانست بکند. من آنجا روزی هزار بار میمردم و نمیمردم. به این میگویند زندگی؟ لعنت به این زندگی! پس بدبخت بودی؟ نه من بدبخت نبودم، چون بدتر از من هم بود. خوشبخت بودی؟ خوشبخت هم نبودم، من هیچی نبودم. من فقط منتظر مرگ بودم. خوشبختی چیه؟ نمیدانم، شاید دو تا کلیه ی سالم.»
«تو خوشبخت بودی؟ نه ، چرا ؟ چون هیچکس مرا نمی فهمید.خسته شده بودم.همه می گفتند شعرهایم زاییده ی خیال من است، اما من هر چه را که میگفتم، میدیدم.در واقع تا چیزی را نمی دیدم، نمی گفتم.»
«مشخصه مدل دلبستگی اجتنابی میل شدید به اجتناب از دعوا و مواجهه کمتر با دیگری است زمانی که نیازهای عاطفی برآورده نشده اند. شخص اجتناب کننده به سرعت تصور میکند که دیگران میخواهند به او حمله کنند و نمیتوان با آنها منطقی حرف زد. فقط باید فرار کرد فاصله گرفت و سرد رفتار کرد متأسفانه افراد اجتناب کننده عموماً نمی توانند الگوی رفتار دفاعی و وحشت زده خود را برای شریک زندگی شان توضیح دهند در نتیجه دلایل رفتار انزواطلبانه آنان همچنان پنهان می ماند و به راحتی میتوان رفتار آنان را با بی تفاوتی و بی خیالی اشتباه گرفت در حالی که در اصل خلاف آن صحت دارد فرد اجتناب کننده شدیداً اهل مبالات است، فقط مسئله این است که دوست داشتن به نظرش خیلی پر مخاطره است.»
«✔️کِیسی گفت: اما بابابزرگ امشب نمُرد، اون درست وقتی مرد که شماها اون رو از ولایتش بیرون آوردین. ص ۱۹۸»
«✔️بابای من همیشه میگفت: همه میتونن زِه بزنن. اما مرد اونه که دووم بیاره. ما همیشه سعی میکنیم تحمل داشته باشیم. ص ۱۹۲ (زِه زدن ؛ کنایه از: از زیرِ کاری شانه خالی کردن، شکست خوردن)»
«✔️بابا گفت: بعضی وقتا قانون رو نمیشه رعایت کرد، یعنی باید غیر محترمانه رفتار کرد. و گاهی آدم ناچاره قانون رو کنار بذاره. حالا میگم که من حق دارم خودم بابام رو دفن کنم، کسی مشکلی داره؟! ص۱۹۰»
«✔️مرد گفت: نمیدونم بالاخره به کجا می رسیم و چه به سِر و روزگارمون میاد. ص۱۷۵»
«✔️کِیسی گفت: همه میدونن من یکی از اوناییم که تمام قدرتم رو صرفِ جنگیدن با شیطان کردم، واسه اینکه خیال می کردم شیطان دشمنه. اما اونایی که خِر این مملکتو چسبیدن چیزی هستن از شیطون بدتر، و اگه دستشونو کوتاه نکنیم ول کنِ معامله نیستن. تا حالا یکی از اون هیولاهای گیلا (نوعی سوسمار) رو دیده ای آقا ؟ یه جایی رو میگیره، تو از وسط نصفش می کنی، اما سرش سالم میمونه. گردنش رو می زنی، باز هم سرش سالم میمونه، بالاخره ناچار میشی با یه پیچ گوشتی سرشو بکوبی تا ول کنه. وقتی اونجا رو گاز گرفت، زهرش رو مرتب میریزه تو اون سوراخی که با دندون درست کرده بود.... ص ۱۷۵»
«✔️تو این مملکت چه خبر شده؟! من میخوام اینو بدونم که چی میخواد بشه؟! مردم دیگه نمیتونن زندگی کنن، دیگه نمیتونن از راه کِشت و کار زندگی کنن. من از شما می پرسم چه خبر شده؟! با هر کس صحبت می کنم به یه دلیلِ خاصی عجله داره که فقط بره. ص ۱۷۳»
«✔️بابا بزرگ گفت: اینجا ولایت منه . من مالِ اینجام، به من چه مربوط که اونجا حتی تو رختخواباشونم پرتقال و انگور دارن. من جایی نمیام، اینجا وطنِ خوبی نیست ، اما بالاخره خونه ی منه. شما برین، من همینجا تو ولایتِ خودم می مونم... ص ۱۵۲»
«✔️بی تفنگ نمی شود جایی رفت. وقتی کفش، لباس، غذا و حتی امید هم از دست رفته باشد، تفنگ را باید داشته باشیم. ص ۱۲۲»
«✔️لطفا تا انتها بخونید😔👇: ✔️شاید در یک زمینِ حاصلخیزِ دیگر بتوانیم از نو شروع کنیم، در کالیفرنیا که درخت های میوه فراوان است. اما نمی توانی از نو شروع کنی، فقط یک نوزاد می تواند از تازه به تازه شروع کند. تو و من ، آخر ما همانیم که بودیم . یک لحظه غیظ و خشم و هزارها خاطره.... این ما هستیم ، این زمینِ سرخ رنگ ما هستیم . سیل، گرد و خاک ، سال های خشکی و قحطی این ما هستیم ، ما نمیتوانیم دوباره شروع کنیم، آن تلخی و تلخکامی را به آن اوراقفروش فروختیم، او همه را خرید. اما ما هنوز هم آن را داریم و وقتی که مالکین به ما گفتند باید برویم، وقتی تراکتور خانه ما را خراب کرد ، آن ما هستیم تا بمیریم. به کالیفرنیا یا هر جای دیگر که برویم یکایکِ ما پیشاهنگِ سپاهی هستیم که یک مُشت عالمِ رنجدیده را به دنبال خود می کشیم و با دردها و رنجهایمان قدم برمی داریم. یک روز همهی ارتش های تلخکامی و رنج در همین راه قدم بر خواهند داشت ، همه با هم خواهند رفت و وحشتی مرگآور می پراکنند. ص۱۲۱»
«✔️گمونم صد هزارتایی مثل ما رو زابرا کردن. تامی اگه همه ی ما جلوشون وایساده بودیم، نمیتونستن بیرونمون کنن. ص۱۰۷»
«✔️جود گفت اون التماس می کرد و می گفت تو رو خدا از این جور چیزا نخون، می گفت اگه بخونی آتشی میشی و برای اونایی که حکومت دستشون هست، احترام قائل نمیشی. مولی گفت: من همین حالا هم هیچ احترامی بهشون نمیذارم، اونم اون دولتی که ما داریم که حداقل منفعتش رو از جیگرِ ما آدما بیرون میکشه. ص ۷۸»
«گاهی تنها راه یاد گرفتن، زندگی کردنه»
«زخمها این قابلیت را دارند که دردهای ما را ماندگار کنند و گسترش دهند. زخمها جایی از زمان، جایی از گذشته را نشان میکنند.»
«از تنها ماندن، از یتیم ماندن هراس به دل راه نده. همچون پرنده، همچون باد زندگی کن.»
«ما بلایای بسیار از سر گذرانده بودیم. از هیچ چیز نمیهراسیدیم و مصیبتهای دیگری نیز در پیش داشتیم .دعاها را فراموش کرده بودیم. زندگی امیدها را از ما ستانده بود. دعاها و امیدها از میانمان رخت بربسته بودند، بیبازگشت.»
«امروز به این نتیجه رسیدم که در زندگی و برای زنده ها باید شجاع بود .... صفحه۲۹۲ سووشون»
«در این دنیا همه چیز دست خود ادم است ،حتی عشق،حتی جنون ،حتی ترس،آدمیزاد می تواند اگر بخواهد کوه ها را جابه جا کند ،می تواند آب ها را بخشکاند.می تواند چرخ و فلک را بهم بریزد. صفحه۲۸۵ سووشون»
«تقدیر برای یکی اندوه میآورد و برای یکی هم خوشبختی!»
«زندگی مانند یک قرعهکشی بزرگ است که فقط بلیت های برنده قابل مشاهدهاند»
«ادام از ارتش این را آموخته بود که وقتی کسی می ترسد به جانور خطرناکی تبدیل میشود»
«احساس میکنم قربانی ترفندهای حقه بازی شدهام، چون اول کسی میگوید: بفرما، تو این دنیا رو داری تا مدتی توش باشی. این عروسک توئه، این مجموعهی قطارهاته، این مدرسه توئه که پاییز باید بری توش؛ و چند دقیقه بعد میخنده: ها ها ما واقعا سر کارت گذاشتیم! و همه دنیا از شما گرفته میشود.»
«اما تصور چیزی که قطعی نیست همونیه که ما بهش میگیم امید»
«آرامش و سکون جسمی، به پذیرش ذهن کمک می کند.»
«ضمیر ناخودآگاه ترس های شنا را به عنوان یک درخواست در نظر میگیرد ، بعد آنها را آشکار کرده و در قالب تجربیات زندگیتان رقم میزند.»
«ترس ها مجموعه ای ازسایه های شوم هستند و سایه ها هیچ واقعیتی ندارند. رالف والدو امرسون: " کاری که از آن می ترسی را انحام بده در غیر اینصورت نابودی تو حتمی است"»
«وقتی مغز آدم پر از فکر باشد، حرفهای کمی میتوان زد، یا حتی سکوت بهترین چاره است.»
«تاریکی درون ما دنیای پر غرابتی است.»
«ترس یک فکر در ذهن شماست و وجود خارجی ندارد و فقط از افکار شما نشات می گیرد.»
«ترس بزرگترین دشمن انسان است.»
«خداوندِ خدا ، پیش از آنکه انسان را بیافریند، عشق را آفرید ؛ چرا که میدانست انسان بدون عشق ، دردِ روح را ادراک نخواهد کرد ، و بدون دردِ روح ، بخشی از خداوندِ خدا را در خویشتنِ خویش نخواهد داشت.»
«عِطرِ نرگس را اگر از میدانِ بویشِ عاشقان بیرون ببریم ، میدان از عشق خالی خواهد شد.»
«...و از کابوسِ مِه به بارانِ رویا نمیشود رسید چه رسد به بلورِ شفّافِ واقعیت.»
«برای شکل دادن یک عادت جدید باید متقاعد شده باشید که به نفع شماست.»
«عشق به دیگری ضرورت نیست، حادثه است. عشق به وطن ضرورت است ، نه حادثه. عشق به خدا ترکیبیست از ضرورت و حادثه.»
«تنها مانع موفقیت و پیروزی شما، فکر یا تصویر ذهنی خودتان است.»
«اما توی اون بازی هر بار که میمردیم، بلافاصله صفحه جدیدی باز میشد و ما دوباره ادامه میدادیم. از کجا معلوم که «صفحه جدیدی» برای روح ما باز نشه؟»
«تخیل، شما را به سمت انگیزه و شجاعت می برد»
«نور،تاریکی را ازبین می برد. افکار مثبت، افکار منفی را از بینمی برد.»
«از کسی که ادعای دوستی میکند،یک درهم بخواه ،آنوقت میبینی که عقلش زائل میشود،جانش در میرود دست و پایش را گم میکند.»
«وقتی واقعا میل شدیدی در رسیدن به خواسته تان داشته باشید، از هرمانعی عبور کرده و به این نتیجه می رسیدکه همیشه یک راهی هست؛ و وقتی اینمسیر را با تلاش طی کنید، موفقیت شما در رسیدن به چیزی که می خواهید قطعی است»
«گریه می کردم چون ما دوتا نتونسته بودیم درست و حسابی باهم حرف بزنیم.»
«تمام درختان و گیاهان در علفزار در حال رقصیدن به نظر می رسیدند، کسانی که چشمان عادی دارند بی حرکت و ثابت می بینند.»
«گاهی اوقات برای ما انسانها از دست دادن چیز عزیزی سختتر از اینه که از اول اونو نداشته باشیم.»
«کسی که خود را همه چیز می بیند، برازنده اداره جهان است.»
«تعقیب بی امان فرمولی است برای دیوانگی.»
«ما فقط یه بار به این دنیا میایم. ما وارد این افسانهی بزرگ میشیم فقط برای اینکه داستان رو به آخر برسونیم!»
«جست و جو برای ستایش و پول و قدرت، اتلاف انرژی است، بدین خاطر که هرگز به اندازه کافی وجود ندارند؛ بنابراین پیکار برای بیشتر، برنامه روزانه شما را تعیین می کند. شما نمی توانید به نقطه آرامش و رضایت درونی برسید در حالی که کل موجودیت شما فقط،برانگیخته شده از نداری به حد کافی باشد.»
«همه چیز میتونه توی این دنیا اونقدر خوب باشه که تصور اینکه یه روزی همه چی تموم میشه، دردناکه»
«فضای نشئت گرفته از نامرئی که مسئول تمامی آفرینش است و افکاری که از درون شما پدیدار می شود، عشق و مهربانی خالص است.»
«یک رهبر ارکستر به من گفت که: سکوتی که از هر نت پدیدار می شود مهم تر از خود نت است. او می گفت که فضای خالی مابین نت ها است که تدریجا اجازه می دهد موسیقی، موسیقی شود.»
«به همان اندازه که توانایی اقرار صریح لازمه عشق است سرکوب، مقداری خودداری و کمی از خودگذشتگی در اصلاح خود نیز مطمئناً در عشق لازم است.»
«چالشها، بخشی از زندگیاند، اما نحوهی مواجهه ما با آنهاست که ما را تعریف میکند.»
«همیشه شب میآیند - برداشتها بدون استثنا شب اتفاق میافتاد. ناغافل آدم را از خواب میپراندند، دستی خشن شانهاش را تکان میداد، نورها به صورتش میتابیدند، میدید چهرههایی بیرحم دور بسترش حلقه زدهاند. در اکثریت قاطع موارد محاکمهای در کار نبود، بازداشت گزارش نمیشد. مردم یکهو غیبتشان میزد، همیشه طی شب. اسم آدم از فهرستها و دفاتر حذف میشد، هر پرونده مربوط به هر کاری که توی عمرش کرده بود محو میشد، وجودش هم انکار میشد و بعد فراموش میشد. آدم از بین میرفت، نابود میشد؛ اصطلاح رایجش «بخار شدن» بود.»
«هرچه بیشتر خودت را بشناسی، کمتر اسیر رفتار و بازیهای دیگران میشوی.»