ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«احساسات در نتیجهی 'صبر' تغییر میکند.»
«گمشده جای نا امیدی نیست،جای صبر و انتظار است.گمشده به این معنا نیست که برای همیشه از دست رفته.گمشده پلی میان دو دنیاست.جایی که درد های گذشته مان می توانند به قدرت بدل شوند.تو همیشه کلید این مکان ویژه را در اختیار داشتی ؛اما حالا آماده ی باز کردن قفل در هستی.»
«هر چیزی که در جست و جوی آن هستی ، در جست و جوی توست.»
«تا وقتی که تصمیمی را عملی نکنی درست یا غلط بودنش مهم نیست.این چیزیه که تو رو توی زندگی به حرکت وادار میکنه.»
«هر سختی در زندگی کلیدی برای افزایش درک است و این به خودت بستگی دارد که از آن برای باز کردن قفل آینده استفاده کنی یا برای قفل کردن در.»
«به بابا نگاه کردم و گفتم 《اتفاقی که باید بیافته تغییر در زمانش مهم نیست بابا》»
«دوست داشتم کاری کنم که دیگر نگران نشود، دیگر غمی به چشم هایش راه پیدا نکند. اما هر چه قدر هم قدرتمند باشی نمیتوانی جلوی جریان زندگی را بگیری. زندگی همیشه با سورپرایزهای تلخ و شیرینش از راه میرسد. تو نمیتوانی جریان زندگی را کنترل کنی، اما میتوانی انتخاب کنی چطور با این جریان برخورد کنی، خلاف جهتش شنا کنی تا به هدفت برسی ، یا رها کنی و این جریان تو را به هر سویی ببرد، یا حتی غرقت کند.»
«مردم چشمشان را به روى فجايعى كه در جاهاى ديگر اتفاق مى افتند مى بندند، چون مى گویند كارى از دست شان برنمی آيد؛ امّا براى اتّفاقى كه در نزديكى شان مى افتد هم هچ اقدامى نمى كنند، چون خيلى مى ترسند. اكثريت مردم مى توانند احساس كنند، امّا عمل نمى كنند. آن ها مى گویند همدلى مى كنند، امّا به آسانی هم به فراموشى مى سپارند. اين طور كه من مى فهمم، اين واقعى نيست. من نمى خواهم اين طور زندگی كنم.»
«خدایا! یک لحظهی کاملِ خوشبختی… آیا این برای تمام زندگی یک انسان کم است؟»
«من آدم رؤیاها هستم؛ زندگی واقعی برای من همیشه چیزی غریبه و دور از دسترس بوده است.»
«چهقدر دردناک است وقتی آدم کسی را دوست دارد و میداند که این دوست داشتن، سرنوشتش را تغییر نخواهد داد.»
«یه جایی نورا به خودش میگه:شاید هدف زندگی،فقط زندگی کردنه؛نه موفق شدن،نه خاص بودن،فقط بودن.....»
«شرافت حقیقیِ انسان را نه اعمال دیگران بلکه فقط و فقط اعمال خودش لکهدار میکند، زیرا معلوم نیست که برای هر یک از ما چه اتفاقی خواهد افتاد.»
«هر نوری را میتوان خاموش کرد. خِرَد نوعی نور است. پس، خِرَد را هم میتوان خاموش کرد.»
«هر انسانی بر اعتقاد به سخنی که بر زبان رانده پافشاری خواهد کرد، حتی اگر در آن هنگام سخنش را نادرست یا قابل تردید بداند.»
«اگه هیچ وقت ترس و تجربه نکنی ، یعنی اصلا زندگی نکردی.»
«معلومبود راست میگفته قبلا میل میزده،البته به جای میا باستانی میل بافتنی میزده»
«قلب آنها از هم دور شده بود. وقتی این اتفاق بیفتد، دیگر تلاش برای درستکردن اوضاع بیفایده است»
«شاید جدایی همین باشد. مردم بهخاطر دلیلی خاص از هم دور نمیشوند. خب، ممکن است دلیلی برایش پیدا کنید، اما فقط زمانی میتوانید دلیلی بیابید که تصمیمتان را گرفته باشید. آن دلیل، بهانهای سرسری است که بعد از اتفاقافتادن مطرح میشود. اگر آنها هنوز دلشان به ادامهدادن بود و رابطهشان در معرض خطر بود، احتمالاً یک نفرشان پا پیش میگذاشت و سعی میکرد مشکلات را حل کند، اما وقتی کسی پا پیش نمیگذارد، معلوم است آن رابطه دیگر تمام شده است.»
«فرار از مشکلات هیچ جنبهٔ مثبتی ندارد.»
«دارم به مردم کمک میکنم. بهخاطر دردسرشه که کار ارزشمندیه»
«تلاشت در موسیقی هرگز بیهوده نخواهد بود. موسیقی تو زندگی کسی را نجات خواهد داد. آهنگهایی که میسازی قطعاً ماندگار خواهد شد. از من نپرس این را از کجا میدانم. فقط بهم اعتماد کن. من مطمئنم. تا آخرش این راه را ادامه بده، تا آخر آخرش. این تنها چیزی است که میتوانم بگویم.»
«توی جنگ، گاهی اوقات باید عقبنشینی کنی، چون اگه کشته بشی، دیگه همهچیز تمومه.»
«فکر کنم حدود چهل سال از زمانیکه این سؤال را از شما پرسیدم میگذرد: «بهم بگو چطور بدون درسخواندن، تقلبکردن یا از این چیزها در امتحان بعدیام نمرهٔ بیست بگیرم.» حتی با اینکه دبستانی بودم، بازهم سؤال مسخرهای پرسیده بودم، اما شما به من پاسخ فوقالعادهای دادید. «به معلمت بگو دربارهٔ خودت از تو امتحان بگیرد. چون موضوع امتحان خودت هستی، هرچه جواب بدهی درست خواهد بود.» اولینباری که جوابتان را خواندم، فکر کردم دارید سربهسرم میگذارید. من فقط میخواستم بدانم چطور در دروس واقعی مثل ادبیات یا ریاضی نمرهٔ بیست بگیرم. جواب شما در ذهنم ماند. دوران راهنمایی و دبیرستان، هروقت امتحانی داشتم به جوابتان فکر میکردم. جوابتان تا این حد روی من تأثیر گذاشته بود. اینکه به سؤال احمقانهٔ من چنین پاسخ جدیای داده بودید، برایم خیلی ارزش داشت.»
«به این حرف باور داشته باش: مهم نیست که امروز چقدر اوضاع بد است. فردا اوضاع خیلی بهتر خواهد بود.»
«حتی وقتی از هم دوریم، میدانم قلبهایمان با هم است.»
«اگر چیزی را نمیفهمی، فکر نکن مردم توضیحی به تو بدهکارند. سعی کن خودت موضوع را درک کنی.»
«تا آخرش این راه را ادامه بده، تا آخر آخرش.»
«احتمالاً بین داخل و خارج این خونه شکاف زمانی هست. زمان بهطور عادی جریان نداره. ممکنه احساس کنیم اینجا زمان زیادی گذشته، اما اون بیرون فقط یه لحظه بوده.»
«هرچی بیشتر فکر میکنم، بیشتر سردرگم میشم»
«اما فقط به این دلیل که مطمئنترین راه است، این معنی را نمیدهد که در درازمدت هم برای من بهترین راه است.»
«باید جوری برای رؤیات تلاش کنی که انگار زندگیت بهش وابستهست.»
«بجنگ. نهایت تلاشت رو بکن. حتی نبردی که میدونی قراره توش ببازی ارزش جنگیدن داره.»
«تا چیزی را امتحان نکنی، هیچوقت متوجه نمیشوی خوب است یا نه.»
«بیشتر از همه داری وقتت را سر نگرانی بابت اینکه چهکار کنی هدر میدهی.»
«بیشتر روزها داغونم، اما بعضی روزها بهتر از روزهای دیگه هستند»
«مهم نیست که امروز چقدر اوضاع بد است. فردا اوضاع خیلی بهتر خواهد بود. خواربارفروشی نامیا»
«آدم نمیتونه کسی رو که داره از صمیم قلب باهاش صحبت میکنه نادیده بگیره»
«میدانی؟ اصلاً به درک! هر کار دلت خواست بکن. فقط آماده باش که از تصمیمت پشیمان شوی.»
«من نمیتونم به یکی دیگه بگم کاری رو انجام بده که خودم انجام نمیدم.»
«کسی که مدام و خیلی خوب دروغ میگوید، میتواند بدون احساس پشیمانی به شریکش خیانت کند.»
«ترجیح میدهم که تنها باشم تا گیر آدم نامناسب بیفتم.»
«انتخاب معشوق خیلی شبیه انتخاب درمانگر است. باید از خودمان بپرسیم که آیا با من صادق است، به انتقادهایم گوش میدهد، به من اجازهٔ اشتباه میدهد و آیا وعدههای غیرممکن میدهد یا نه؟»
«صدای حرف زدن رفتار همیشه بلندتر از واژههاست.»
«در واقع هر وقت صحبت از عشق به میان می امد ، هرچه همراه نامناسب تر بود، بیشتر با نگاه تقدیر گرای من جور در می آمد. چیزی بهم میگفت که هرگز عشق را پیدا نخواهم کرد؛پس چرا رنج بکشم و خودم را برایش حفظ کنم؟»
«تنهایی همراه فهمیده ای نیست.»
«ماه مه بود و برای عمو رینگل هوت هر اتفاق عجیبی در این روز، عادی بود. چند روز پیش اگر چنین اتفاق می افتاد، عمو فکر می کرد که یا خودش خل شده یا چند تا از پیچ های مغزش شل شده و یا شاید هم جای زمین و آسمان عوض شده است و...»
«روزی ژوانگ ژو خواب دید پروانه ای است که با خوشحالی این طرف و آن طرف میرود و پروانه نمیدانست ژوانگ ژو است که دارد خواب میبیند. از خواب که برخاست به ظاهر خودش بود، اما حالا نمیدانست، آیا مردی است که خواب میبیند پروانه است یا پروانه ای است که خواب میبیند انسان است. آموزه های ژوانگ ژو»
«هر چقدر هم کوچک و حقیر باشی، دیوانگی تو میتواند اندازهٔ دیوانگی بقیه باشد»
«فکر میکردم تنهایی واقعاً هم بد نیست. و اگر خودت را به دیوانگی بزنی بهتر هم میشود.»
«خیلی وقتها به خودم میآمدم و میدیدم ساعتهاست فقط دارم کتابها را نگاه میکنم. دقیقاً همان لحظه بود که از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم، اما خیلی سریع به این فکر فرو میرفتم که نکند این موهبت خاصی که من دارم بخشی از یک نقشهٔ سری باشد که آخرش قرار است مرا به خاطر داشتن اطلاعات زیاد بکشند؟!»
«معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظار ماست. دو دختر زیبا، تنها، غریب و شبیه هم.»
«چه روز شومی بود آن روز که برادرم علی، خودش را بخاطر عشقش دار زد.»
«زمان بیتوجه به ما میگذرند. زمان بخاطر آدمها توقف نمی کند. چه بیرحم اند ثانیه ها! چه قسی القلب اند دقایق!»
«سالها از آن روز پاییزی میگذرد. از آن روز غم انگیزی که فهمیدم دیگر مونسی ندارم.»
«اگر طبیعت بشری پست نبود بلکه کاملاً شریف بود، میبایست در هر مباحثهای فقط در پی کشف حقیقت میبودیم. نمیبایست کمترین اهمیتی میدادیم به اینکه حقیقت به سود عقیدهای اثبات میشود که ما با بیانش بحث را آغاز کردیم یا به سود عقیده رقیبمان. میبایست این مسئله را بیاهمیت، یا، به هر حال، حائز اهمیتی ثانویه تلقی میکردیم.»
«انسان باید پیش از سخن گفتن بیندیشد.»
«یک روز فروغ پرسید: کی ازدواج میکنیم؟ گفتم اگه ازدواج کردیم، دیگر به جای تو باید به قبضهای آب و برق و تلفن و قسط های عقب افتاده ی بانک و تعمیر کولر آبی و بخاری و آب گرمکن و اجارهنامه و اجارهنامه و اجارهنامه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمه نان از کله سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیبهای خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم و تو به جای عشق باید دنبال آشپزی، خیاطی و جارو و شستن و خرید و مهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباسشویی و جاروبرقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی. هر دویمان یخ میزنیم، بیشتر از حالا پیش هم ایم، اما کمتر از حالا همدیگر را میبینیم. نمیتوانیم ببینیم، فرصت حرف زدن با هم را نداریم. در سیاله ی زندگی دست و پا میزنیم، غرق میشویم و جز دلسوزی برای یکدیگر کاری از دستمان ساخته نیست. عشق از یادمان میرود و گرسنگی جایش را میگیرد.»
«وقتی شاطرعباس نان های داغ را توی دستهای مهتاب میگذاشت، دلم میخواست جای شاطرعباس بودم. وقتی مهتاب نان های داغ را لای چادر گلدارش میپیچاند، دلم میخواست من، آن نان های داغ باشم. وقتی مهتاب به خانه میرسید و کوبه ی در را میکوبید، هوس میکردم کوبه ی در باشم. وقتی مادرش نان ها را از مهتاب میگرفت، دوست داشتم مادر مهتاب باشم. بعد مهتاب تکه ای نان برای ماهیهای قرمز توی حوض خانه شات می انداخت. من هزار بار آرزو میکردم کاش یکی از ماهی های قرمز توی حوض باشم.»
«صفت اصلی استپان که باعث جلب احترام دیگران می شد در وهله نخست عبارت از گذشت فوق العاده اش نسبت به دیگران بود و این گذشت از آنجا ناشی می شد که وی به نواقص شخص خود واقف بود.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.