ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«زندگی در ورای نومیدی آغاز میشود.»
«تنها راه یاد گرفتن، زندگی کردنه.»
«هرگز همراهی ندیدم که بهاندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»
«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست میخوری.»
«در کل مردم بیشتر خوب هستند تا بد؛اما کم یا زیاد نادان اند. همین است که فضیلت یا ننگ شمرده میشود. بدترین ننگ نادانی است. کسی که فکر میکند همه چیز را میداند پس خودش اجازه میدهد که روحش را بکشد. قاتل روح کور است و هیچ حقیقتی با عشق بدون روشن بینی وجود ندارد.»
«کلی پند و اندرز سنتی و متعارف اون بیرون هست که بهتون میگن " به خودت اعتماد کن "، " با حس ششم برو جلو "، و خیلی از این کلیشههای به ظاهر خوشایند. ولی شاید جواب این باشه که کمتر به خودت اعتماد کنی. به هرحال، اگر قلب و ذهنمون اینقدر غیرقابل اتکا هستن، شاید باید بیشتر و بیشتر تمایلات و انگیزههامون رو زیر سوال ببریم. اگر همیشه و در هر زمانی داریم اشتباه میکنیم، پس آیا شک به خود و به چالش کشیدنِ سفت و سختِ باورها و پیشفرضهامون تنها مسیر منطقی به سمت پیشرفت نیست؟»
«هم اکنون زندگی را تجربه کنیم بجای آنکه به امید آینده ای بهتر زندگی کنیم .»
«چیزهایی که خیلی ساده و معمولی به نظر میان ممکنه در نهایت همون چیزی باشن که تورو به پیروزی میرسونن»
«آیدین گفت:« من دنبال خودم در گذشتهها میگردم. ما چیزهایی در گذشته داشتهایم که حالا نداریم...»»
«هرچه پول در آورد کتاب خرید؛ پدر پرسید: دنبال چه میگردی؟ گفت: دنبال خودم…»
«درست همونطور که ما با وحشت به زندگی انسانهای ۵۰۰ سال پیش نگاه میکنیم، میتونم تصور کنم که آدمهای ۵۰۰ سال بعد هم به ما و چیزهایی که امروز مسلّم میدونیم میخندن. بهمون میخندن که چه جوری اجازه میدیم پول و شغل زندگیهامون رو تعریف کنن. بهمون میخندن که چه جوری میترسیدیم نسبت به کسانی که دوستشون داریم ابراز قدردانی کنیم، ولی از اونور برای سلبریتیهایی که لایق هیچ نبودن کلی قلب و تحسین فرستادیم، به سنتها و خرافاتمون، به نگرانیها و جنگهامون خواهند خندید؛ بیرحمیمون رو مسخره میکنن. هنر ما رو مطالعه میکنن و در مورد تاریخمون بحث میکنن. اونها به حقایقی در مورد ما دست پیدا میکنن که هیچکدوم از ما هنوز ازش باخبر نیست. و اونها هم اشتباه خواهند کرد. فقط یه ذره کمتر از ما.»
«پیاده جادویی ترین مهره بین تمام مهره هاست. پیاده وزیریه که منتظر وزیر شدنه فقط باید بری جلو.»
«به جای تقلا برای قطعیت، ما باید همیشه در جستجوی شک باشیم: شک به باورهامون، شک به حسهامون، شک به چیزهایی که آینده برامون نگه داشته، مگر اینکه خودمون بریم بیرون و اون رو برای خودمون بسازیم. به جای اینکه دنبال این باشیم که ما درست بگیم و حق با ما باشه، باید دنبال این باشیم که همیشه داریم چطوری اشتباه میکنیم. چون همیشه داریم اشتباه میکنیم.»
«چیزی به اسم اصول یا ایدئولوژی کامل وجود نداره. این تجربههامون هستن که بهمون میگن که چه چیزی برای ما خوبه و چه چیزی نیست، و حتی همون موقع هم تجربهمون احتمالا یجورایی اشتباهه. و از اونجایی که من و شما و همهی آدمهای روی زمین نیازهای متفاوت، زندگینامهی روانشناختیِ متفاوت و شرایط متفاوتی داریم، همهمون بیبروبرگرد به جوابِ "درستِ" متفاوتی دربارهی معنای زندگیمون و اینکه چجوری باید زندگیش کنیم، میرسیم.»
«هر آدمی خودش تصمیم میگیره که چی " کافیه "، و اینکه عشق میتونه هرچیزی باشه که خودمون اجازه میدیم باشه.»
«همهمون دوست داریم مسئولیت موفقیت و شادکامی رو بر عهده بگیریم. درواقع، معمولاً سر اینکه چه کسی مسئول موفقیت و شادکامیه جنگ و دعوا داریم. ولی پذیرش مسئولیت مشکلاتمون خیلی مهمتره، چون یادگیری واقعی از اونجا میاد. بهبود در زندگی واقعی از اونجا میاد. اینکه تقصیر رو بندازی گردن دیگران فقط باعث میشه خودت آسیب ببینی.»
«من پرنده نیستم و هیچ دام و قفسی نمیتواند مرا در خود نگه دارد؛ من انسانی آزادم با ارادهای مستقل.»
«خاطرهی بعضی آدمها، حتی بعد از رفتنشان، آنقدر پررنگ میماند که جایی برای زندگیِ آدمهای زنده باقی نمیگذارد.»
«ما همیشه روی چیزهایی که برامون اتفاق میافتن کنترل نداریم. ولی همیشه روی اینکه چه جوری چیزهایی که برامون اتفاق میافتن رو تعبیر کنیم، و چه جوری بهشون پاسخ بدیم، کنترل داریم.»
«آدم میتواند وانمود کند خیلی از اخلاقها را دارد؛ اما تظاهر به مهربان بودن واقعاً سخت است. بهندرت هم آدم مهربان پیدا میشود»
«اغلب اوقات، تنها تفاوت میان مشکلی که ما رو دردمند میکنه و و مشکلی که ما رو قدرتمند، این حس که ما انتخابش کردیم، و مسئولیتش برعهدهی خودمونه. اگر در وضعیت کنونیت احساس بدبختی میکنی، احتمالاً دلیلش اینه که حس میکنی بخشهایی از ماجرا از کنترلت خارجه، و مشکلی داری که از حل کردنش عاجزی، مشکلی که یهجورایی بهت تحمیل شده و تو انتخابش نکردی. وقتی حس میکنیم که خودمون مشکلاتمون رو انتخاب میکنیم، احساس قدرت میکنیم. وقتی حس میکنیم که مشکلاتمون رو برخلاف اراده خودمون بهمون اجبار کردن، احساس قربانی بودن و بدبختی میکنیم.»
«میدانم، تو از من خوشت میآید؛ اما کافی نیست. تا وقتی که اینجا نیستی فایدهای ندارد. اگر اینجا بودی، شاید میتوانستم با این چیزها کنار بیایم؛ اما اینجا نیستی.»
«لبخند زیبایی داشت. لبخندی دوستانه. صدای خیلی قشنگی هم داشت. ظاهراً میتوانست خواننده یا صداپیشه باشد. ناتالی واقعاً آدم مهربانی به نظر میرسد. امروز اولین کسی بود که باعث شد دلم نخواهد در لاک خیالیام پنهان شوم.»
«اگر اینجا کنارم بودی، گریه نکردن راحت بود؛»
«آدم میتواند وانمود کند خیلی از اخلاقها را دارد؛ اما تظاهر به مهربان بودن واقعاً سخت است. بهندرت هم آدم مهربان پیدا میشود.»
«نمیتوانم تصور کنم کسی چهارصد سال زندگی کند. من سی سال زندگی کردهام که همان هم واقعاً طاقتفرسا بوده است. دیگر بریدهام. هرچیزی را که نیاز داشتم یا میخواستم، تجربه کردهام.»
«وقتی هفده سالت است و زیبا و محبوبی، زور گفتن به آدم ضعیفتر از خودت آسان است. احساس قدرت میدهد.»
«به دفتر که میرسم مستقیم به کابینم میروم. باید از فکر کردن دربارهٔ این موضوع دست بردارم و خودم را غرق کارم کنم. اتفاقی که برای داون افتاده وحشتناک است؛ اما تقصیر من نیست و بهلطف دوستپسر فوقالعادهام، که از این به بعد کاملاً به او تعلق خواهم داشت، عذر موجهی دارم»
«درست است که تصمیم بدی گرفته بود، اما نمیخواست دربارهٔ آن بشنود. بعضی از مردم فقط دوست دارند بشنوند که حق با آنهاست.»
«تو یه دروغگوی هرزهای. این حرفش درست نیست. من به او سیاست بازپرداختمان را گفتم. تقصیر من نیست که آنقدر مشغول نگاه کردنم بوده که بادقت گوش نداده است. من دروغگوی هرزه نیستم و کاری را که برای فروش محصولاتمان لازم است انجام میدهم و فقط کارم را میکنم. تقصیر من نیست.»
«مردم در اینترنت بهسرعت علاقهشان را به موضوعی از دست میدهند.»
«جای تعجب ندارد که ست از ایدهام برای خلاص شدن از ناهارها خوشش نیامد. ناتالی او را روی انگشتش میچرخاند. ست نمیتواند به ناتالی نه بگوید.»
«بعضی از مردم فقط دوست دارند بشنوند که حق با آنهاست.»
«هیچچیزی مثل یک راز مشترک دو نفر را به هم پیوند نمیدهد.»
«هیچوقت به کسی لذت دیدن اشکهایت را نده.»
«وقتی خودمون رو مجبور میکنیم که همیشه مثبت اندیش و مثبت نگر باشیم، وجود مشکلات زندگی رو انکار میکنیم. و وقتی مشکلات رو انکار میکنیم این فرصت رو از خودمون میگیریم که اونها رو حل کنیم و شادکامی به بار بیاریم. مشکلات یه جور حس معنا و اهمیت رو به زندگیمون اضافه میکنن. در نتیجه اگر از مشکلاتمون جا خالی بدیم یک هستیِ بیمعنی (اگرچه شاید خوشایند) خواهیم داشت.»
«انکار حسهای منفی میتونه به حسهای منفی عمیقتر و مزمنتر، یا حتی اختلالهای عاطفی منجر بشه. مثبت اندیشی مداوم یه جور طفره رفتنه، نه یک راهکار درست و حسابی برای مشکلات زندگی، مشکلاتی که اگر معیارها و ارزشهای درستی داشته باشی میتونن شما رو قدرتمندتر کنن و حتی بهتون انگیزه بدن.»
«اینکه " نیمهی پر لیوان رو نگاه کنی " چیز بدی نیست، ولی حقیقت اینه که بعضی وقتها زندگی مزخرفه، و سالمترین رویکرد به این قضیه اینه که بهش اعتراف کنی و بپذیریش.»
«لذت یک خدای تقلبیه. تحقیقات نشون داده کسانی که انرژیشون رو روی لذتهای سطحی متمرکز میکنن در نهایت اضطراب بیشتری دارن، از لحاظ عاطفی بیثبات، و افسردهتر هستن. لذت سطحیترین نوع رضایت از زندگیه و در نتیجه راحتتر از هر چیزی به دست میاد و راحتتر از هر چیزی از کف میره.»
«ارزشها اساس هرچیزی هستن که ما هستیم و کارهایی که انجام میدیم. اگر چیزی که ارزش میپنداریم بیفایده باشه، اگر چیزی که موفقیت/شکست میدونیم یلخی انتخاب شده باشه، اون وقت هر چیزی که بر روی این ارزشها بنا میشه ( افکار، عواطف، حسهای روزمره ) تا ثریا کج میره بالا. هر فکر یا حسی که در مورد شرایط خاصی به ذهنمون خطور میکنه برمیگرده به اینکه چقدر اون رو "ارزشمند" قلمداد میکنیم.»
«شاید اگر خوب آموزه های دینی را به ما منتقل کرده بودند هم اکنون اعتقادی راسخ و ایمانی مستحکم به خدا داشتیم.»
«شاید اگر در همان اوان کودکی ، معلمی دانا و خردمند و آشنا به تعالیم الهی و سیراب از چشمه زلال معرفت ما را آموزش داده بود این تعالیم ملکه ذهنمان می شد و ردپایی از تزویر و ریا در آن نمی دیدیم که هیچ اشتیاقی به دین و آیین نداشته باشیم.»
«وقتی یک نفر درون خودش یک الگوی فکری رو ساخته که هرچی اطرافش اتفاق میافته رو به نفع اثبات مهم بودن خودش تفسیر کنه، سخته که اون رو از اون سیستم فکری بکشی بیرون اگه باهاشون بحث کنی، اونها فکر میکنن کسی هستی که نمیتونی میزان باهوش بودن / بااستعداد بودن/ خوشتیپ بودن / موفق بودن اونها رو تاب بیاره.»
«هرگز دیر نیست و هرگز زیادی پیر و از دست رفته نیستید.»
«سرنوشتت را دوست بدار . بدین معنا که شما خالق سرنوشت خود هستید و می توانید هر گونه که دوست دارید آن را خلق کنید.»
«تنها کسی که می تواند این زندگی را در جهتی مطلوب برای شما بسازد شخص خودتان است نه هیچ کس دیگر.»
«زندگی را باید تا آخرین دم زندگی کرد و جایی برای افسوس و حسرت باقی نگذاشت.»
«اینکه صرفا درمورد خودت حس خوبی داشته باشی بیمعنیه، مگر اینکه دلیل خوبی وجود داشته باشه که حس خوبی درمورد خودت داشته باشی. سختیها و شکستها برای ساختنِ آدمهایی مصمم و موفق، مفید و حتی ضروریه. این که به آدمها تلقین کنیم استثنایی هستن و بیدلیل درمورد خودشون حس خوب داشته باشن، به جامعهای پر از بیل گیتز ها و مارتین لوتر کینگها منجر نمیشه.»
«همه خوششون میاد حال خوبی داشته باشن. همه دوست دارن یک زندگی بیخیالِ شادِ آسون داشته باشن، عاشق بشن و روابط فوقالعاده داشته باشن، خوشتیپ باشن، پولِ خوب دربیارن، محبوب باشن و قابل احترام. ولی همه اینها رو میخوان. کی هست که نخواد؟ خواستنش کاری نداره. سوالِ جالبتر، سوالی که بیشتر مردم هیچوقت بهش توجه نمیکنن اینه: " چه رنجی در زندگیت میخوای؟ برای چه چیزی میخوای به آب و آتیش بزنی؟ " چون این سوال بهتر مشخص میکنه که زندگیت به کجا میخواد برسه و چه شکلی میشه.»
«ادم به هر دستاوردی که میرسه هدف بعدیش متعالی تر میشه.»
«هر چی تو زندگی شخصیت جلوتر میری و رشد میکنی جنگ ها ارزشمند تر میشن»
«زندگی هیچ وقت بدون چالش نیست، اما اگر به جای درگیر شدن با چالش های زندگیت عقب بری به زودی زیر کوهی از مشکلات حل نشده و روزمرگی های بی ارزش دفن میشی. پس بهتره تا دیر نشده یک قدم جلو بیای و بجنگی.»
«جای اینکه خودت رو با افکار ونگرانی هات محدود کنی، هر روز باید برای رشد خودت تلاش کنی.»
«آزادی، بالهایت را بر سر ما بگستران"»
«منتظر چیزی نیستم. اینطوری ناامید هم نمیشوم.»
«چنان غم بزرگی در چشمهایش داشت که حتی اگر میخواست، نمیتوانست گریه کند.»
«رنجیده بودم، دیگر دلم نمیخواست حرف بزنم. حتی دیگر میلی به آوازخواندن نداشتم. پرندهای که درونم آواز میخواند پر زد و رفت»
«زیستن به زحمتش نمیارزد.»
«حالا، واقعا میفهمیدم درد کشیدن یعنی چه. درد کشیدن، کتک خوردن تا دم مرگ نبود؛ زخمی کردن پا با تکه شیشه شکسته و بخیه زدن در درمانگاه نبود. دردکشیدن، این چیزی بود که قلب را میشکست و از آن میمردیم بی آنکه بتوانیم رازمان را با کسی درمیان بگذاریم.»
«اشکالی ندارد. میکشمش. - چه گفتی بچه جان؟ پدرت را میکشی؟ - بله. این کار را میکنم. شروع کردهام. کشتن نه به این معنا که هفت تیر بوک جونز را بردارم و بنگ! نه. با دوست نداشتناش، او را در قلبم میکشم. و یک روز خواهد مرد.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.