ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«در یک جمله ی ساده می توان گفت که ضعف ما به اندازه ی رازهایمان است.»
«تنها زمانی که به خودتان دروغ می گویید یا از جنبه ای از شخصیتتان نفرت دارید است که از رفتار فرد دیگری آزرده می شوید.»
«ما انتخاب می کنیم که فراموش کنیم که کی هستیم، اما چندی بعد فراموش میکنیم که فراموش کرده ایم.»
«در تنهایی، جایی که انسان به خویشتن خود بازمیگردد، آنچه انسان در خود دارد آشکار میشود.»
«برای شناخت عشق به نفرت نیاز داریم، و قدرت نفرت زمانی پدیدار می شود که سرکوب یا انکار شود.»
«اگر اجازه دهی تا شرایط اطراف تو، احساست را تحت اختیار بگیرد، همیشه در دام افتاده ای.»
«ویژگی انسان روشنفکر دلالت بر این دلیل دارد که اون یک نیاز بیشتر از دیگران دارد، نیاز به مطالعه، مشاهده و نیاز به فراغت بدون مزاحمت.»
«تنها زمانی می توانیم به روشنایی برسیم که جنبه ی تاریک خودرا کاملا بپذیریم.»
«سارا با خوشحالی فریاد زد: ((سلیمان تو نمردی ، تو زنده ای! وای خیلی خوشحالم که می بینمت !)) سلیمان به آرامی در حالی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده گفت، چرا تعجب کردی؟ من که به تو گفتم مرگی وجود ندارد.»
«پذیرفتن یک جنبه از شخصیت تان به معنی عشق ورزیدن به آن است.»
«جهان هستی آیینه ی درون خودمان است. چنانچه بتوانیم خود را بپذیریم و ببخشیم ، به صورت خودکار دیگران را نیز می توانیم بپذیریم و ببخشیم.»
«یک بار دیگر، زندگی ادامه پیدا میکند؛ حتی وقتی آدم فکر میکند دیگر چیزی برای ادامه دادن نمانده.»
«زمانی که خود را قضاوت می کنیم ، به طور خودکار درباره ی دیگران نیز قضاوت می نماییم.و هرکاری که درباره ی دیگران انجام می دهیم، درباره ی خودمان نیز انجام می دهیم.»
«باید خودمان را ببخشیم که ناکامل هستیم.»
«برای انسان بودن ، باید خودمان را ببخشیم.»
«باید قضاوت درباره ی خود را کنار بگذارید.»
«اگر می خواهید آزاد باشید ، ابتدا باید * وجود داشته باشید * .»
«تنها از طریق در آغوش کشیدن هر آنچه که هستیم است که آزادی انتخاب در جهان هستی را به دست می اوریم. مادامی که وجود واقعی خود را پنهان و پشت پرده نگه داریم ، آزادی انتخاب را به دست نخواهیم آورد.»
«کاش دنیا دست زنها بود ،زنها که زاییده اند یعنی خلق کرده اند وقدر مخلوق خودشان را میدانند .قدر تحمل و حوصله ویکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را ،شاید مردها چون هیچ وقت عملاخالق نبوده اند ،انقدر خود را به آب و آتش میزنند تا چیزی بیافرینند .اگر دنیا دست زنها بود ، جنگ کجا بود»
«احساس غربت میکنی وقتی که شوقی نیست حتی اگر یک عمر جایی منزلت باشد»
«خب اگر می خواهی مدرسه را به این دلیل که چیزهای منفی آنجا وجود دارد ترک کنی، پس از شهر هم باید خارج شوی ،از این ایالت ، از این کشور، از کره ی زمین و حتی از کائنات هم باید خارج شوی.»
«درد اگر هست برای دل هم میگوئیم در وجود خودمان است دوای خودمان»
«من و تو با همه شهر تفاوت داریم دیگران را نگذاریم به جای خودمان»
«وقتی که شادی تو بستگی به کاری دارد که دیگران بکنند یا نکنند، در تله افتاده ای و گرفتار هستی،زیرا نه بر فکر آنها می توانی تسلط داشته باشی و نه بر رفتارشان، زمانی که کشف کنی شادی تو بستگی به هیچکس ندارد آزادی واقعی و نشاط را تجربه خواهی کرد.»
«خوب و بد هر چه نوشتند به پای خودمان انتخابی است که کردیم برای خودمان این و آن هیچ مهم نیستند چه فکری بکنند غم نداریم، بزرگ است خدای خودمان بگذاریم که با فلسفهشان خوش باشند خودمان آینه هستیم برای خودمان ... دیگران هرچه که گفتند بگویند، بیا خودمان شعر بخوانیم برای خودمان»
«زمانی که تو احساست را تغییر ندهی، در حقیقت هیچ چیز را تغییر نداده ای و هنوز بخشی از حلقه ی درد و رنج هستی . ولی زمانی که احساست را تغییر می دهی، در حلقه ی متفاوتی قرار می گیری .»
«سلیمان پرسید: اولین نفری که حلقه ی رنج را شروع کرد چه کسی بود؟ خیلی مهم نیست که کجا و کی شروع شده تنها مهم این است که اگر این حلقه به تو برسد چه کاری انجام دهی. چرا تو هم باید به این زنجیره درد و رنج ملحق شوی؟»
«ما مرتکب اشتباه بزرگی میشویم و آن این است که موفقیت های جزئی را شکست مینامیم.»
«این اهداف اگر چه غیر ممکن نیستند؛ اما از ذهنی کمال گرا سرچشمه میگیرند، زیرا بهطور ضمنی القا میکنند که پیشرفت های کوچکتر ارزشی ندارد.»
«من که از این باشگاه خوشم نیامد. هر کار میکردم یه پسر پر رو میگفت اشتباه میزنی. میخواستم یه سیلی بزنم زیر گوشش بگم حالا درست زدم؟»
«گوش من هم تیز شده که ببینم خانم فرهمند هم میآید یا نه. بابا با دستپاچگی دنبال گوشیاش میگردد و میگوید: «یه جور استرس دارم انگار دارن میآن خواستگاریم!» بعد هم درحالیکه در جستجوی گوشی از کنار من رد میشود، چشمکی میزند و زیر لب میگوید: «شایدم دارن میآن خواستگاری تو!» به گوشیِ بابا زنگ میزنم. صدایِ آن از توی دستشویی میآید. مامان میپرسد: «تو اصلاً چرا گوشیت رو میبری دستشویی؟» بابا هم با دستپاچگی بیشتری میگوید: «باور کن اونجا از بیکاری، اخبار مخبارا رو میخونم» وقتی میخندم، بابا میگوید: «پسرجان یه روزم ایشالا به سن و سال من میرسی میفهمی چی میگم»»
«از بابا میپرسم: این دفعه خانم شهابی باید برین کمیته انضباطی؟ بابا هم با تظاهر به خونسردی میگوید: آره. ترکیب هی عوض میشه ولی مهم اینه من فیکس تیم ملی تقلبم.»
«کل مکالمه مامان با مادرِ آتنا ده دقیقه بود اما الان یک ساعت و نیم است که دارد همان مکالمه را با جزییاتی تازه برای بابا تعریف میکند. سعی میکنم توجه نکنم اما از همان لحظه بابا و مامان به طور مستقیم و غیر مستقیم میخواهند به من پیام بدهند. مثلاً بابا موقع نماز بعضی جاهای قنوت را عمداً با صدای بلندی میگوید: «ربنا آتنا فیالدنیا حسنه...»»
«بابا آماده میشود اما در لحظه آخر قبل از اینکه عطر مشهدی بزند، هم خودم، هم مامان و هم همه دانشجوها و اساتید دانشگاه را نجات میدهم و به جای آن عطر، از ادوکلن خودم به او میزنم»
«فکر شما علت روی دادن یکاتفاق است و یک فکرو علت جدید، یکمعلول و اتفاق جدید ایجاد میکند.»

«سلیمان گفت تا انجایی که می توانی در اینباره فکر کن و بیشتر و بیشتر تمرین کن. می خواهم تا به چیزهایی که میخواهی انجام بدهی و دلیل اینکه چرا می خواهی آن کارها را انجام دهی فکر کنی.»
«بابابزرگ حالا به شکم دراز کشیده تا پشتش هم آفتاب بخورد. آقا نعیم و بابا در یک اقدام عجیب و نوآورانه، نوبتی به پشت او ضد آفتاب میمالند. بابا میگوید: خدایی هیچجا ایران خودمون نمیشه. الان اگه خارج بود کلی برامون حرف درمیآوردن. بابابزرگ هم میگوید: والا اینطوری که شما دو تا مشغولین تو خودِ ایرانشم حرف درمیآرن.»
«دفاع دوستم که تمام میشود، قرار است سؤال پرسیده شود، بابا بلافاصله دستش را بالا میآورد. دارم سکته میکنم. بابا اتفاقاً یک سؤال بسیار سخت و تخصصی میپرسد و حسابی شوکه میشوم. با نگرانی به دوستم نگاه میکنم. دوستم با خونسردی پاسخ میدهد و بابا هم به او احسنت میگوید. جلسه که تمام میشود از بابا میپرسم: «بابا اون سؤالو از کجا آوردی؟» بابا هم میگوید: «قبل از دفاع دیدم دوستت نگرانه و از سؤالای استاداش میترسه. منم بهش گفتم ازت چی بپرسم که بتونی خوب جواب بدی. اونم همین سؤالو بهم گفت و منم از بر کردم» قبل از اینکه از سالن خارج شویم، یکی از استادها به بابا میگوید: «استاد، راجع به اون سؤالی که با نکته سنجی پرسیدین ....» بابا بلافاصله مرا نشان میدهد و میگوید: «اجازه بدین من جواب این دانشجو رو بدم الان خدمت میرسم». بعد هم در گوش من میگوید: «حامد بدو در بریم!»»
«طوبی خانم میگوید: نمیگم حق نداشتن برن ولی قبلش لااقل باید یه خبر به ما میدادن. الان حس میکنم به ما به چشم پاتریکِ باباسفنجی نگاه میکردن. مامان هم میگوید: همین الان از هر جا باشه شمارهٔ اردوغان رو گیر میآرم بهش میگم دو نفر از مخالفینت اون ور دارن برای خودشون میچرخن. نشونه شونم اینه که ماشینشون پر از نون و ماسته»
«از آنجا که «گیر» از بین نمیرود بلکه از فرد بزرگتر به کوچکتر منتقل میشود، آقا نعیم هم نصف جوجههایی را که من به سیخ کشیدهام، دوباره از سیخ درمیآورد و از یک ناحیه دیگر سیخ را در آنها فرو میکند: «اینا رو باید از اینجا فرو کنی نه از اونجا»»
«خداوند بالاترین و بهترین شماست. محبت، نور، حقیقت و زیبایی خدارا بیشتر بر زبان بیاورید و شکرگزاری کنید.آنگاه تبدیل به یکی از شادترین افراد حهان خواهید شد.»
«برای اون بخش «سابقه تحقیق» که میگفتی از بابات کمک بگیر که سابقه تحقیقش خوبه. برای دختر خالهت که خواستگار آمد، راجع به پسره تحقیق کرد و گفت خوبه معطل نکنین که بهترین گزینه س ولی پسره معتادِ دوگانه سوز از آب در اومد»
«بابا و آقای عطاری به صورت جداگانه دراز و نشست میروند. یعنی آقای عطاری روی زمین دراز میکشد و بابا هم کنارش مینشیند.»
«ضمنا شاید تو دانشگاهتون رفتم از دفتر بپرسم درس مَرسات چطوره بابا اونجا که مدرسه نیست. دانشگاه اصلاً دفتر نداره. پس استادات زنگ تفریح کجا دور هم چای میخورن؟»
«پس ازدواج چی؟ میدونی که مردا به یه سنی که میرسن باید هم خودشون رو بدبخت کنن هم یه نفر دیگه رو»
«انسان باید رفتن خود را همان گونه که آمدنش را پذیرفته است، تحمل کند؛ زیرا کمال و پختگی در همین پذیرش نهفته است.»
«پایان یک رابطه یاسآلود و ناامید کننده به مراتب بسیار بهتر از ادامه دادن آن است.»
«هر کس حین تمرین بیشتر ازش عرق بریزه، در میدان نبرد، کمتر ازش خون میریزه»
«هیچ چیز بهاندازهٔ شادیام ارزشمند نیست. هیچ چیز بهاندازهٔ آرامش ذهنم قیمت نداره....»
«تراژدی زندگی مرگ نیست، بلکه مردن از درون است، آن هم در حالی که هنوز زندهایم...»
«خشونت غیر منطقی چیزی به غیر از دلخوری و در نهایت جدایی به ارمغان نخواهد آورد.»
«کار انجامشده از کار بینقص بهتر است...»
«همه به تغییر دادن دنیا فکر میکنند، اما هیچ کس به تغییر دادن خودش فکر نمیکند.»
«قربانیها عاشق سرگرمیاند و برندهها شیفتهٔ آموزش.»
«اما گذشته جائیه که باید ازش درس بگیری، نه خانهای که درونش زندگی کنی.»
«اگر حس میکنید که زندگیتون به گند کشیده شده، دلیلش فقط اینه که ترسهاتون کمی از ایمانتون قویترن»
«انسانی که با خود به صلح برسد، بیگمان به درک عمیقتر و متفاوتتری از هستی خواهد رسید و رنجها و درماندگی انسانها را بیشتر درک خواهد کرد.»
«معنای زندگی درست در همین لحظهٔ ناب اکنون نهفته است.»
«هنگامیکه تو تفنگ به دست داری میتوانی یک، دو، سه ... ده و نهایتاً بیست نفر را بکشی ولی هنگامیکه ایدئولوژی متعصبانهای داشته باشی، قدرت کشتن میلیونها انسان بیگناه را پیدا خواهی کرد»