ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«شب به نظر بیانتها میآمد و روز از آن هم طولانی تر: اولِ شب میخوابیدیم و در روشنایی شدیدِ ماهِ مه از خواب برمیخواستیم.»
«چیزی داشتیم شبیه خانواده، جدالی برای زندگی.»
«از فردای آن شب سال بلوا شروع شد. خیال نمی کنم بتوانی بفهمی، اما یادت باشد که ناامنی بدترین بلایی است که سر ملتی می آید، بی قانونی، بی نظمی، به فکر مردم نبودن و این چیزها. بعدش هم بلوا شد.»
«شک کن دخترم، شک اساس ایمان است.»
«وقتی سایه پنجره روی پردهها افتاد ساعت بین هفت و هشت بودومن دوباره پابند زمان بودم و صدای ساعت را میشنیدم.»
«و من فکر کردم که چطوری وقتی آدم نمیخواهد کاری را بکند، جثهاش سعی میکند یکجور ناغافلی با حقهبازی به کردن آن کار وادارش کند.»
«میدان نبرد تنها ابلهی و نومیدی بشر را به رخاش میکشاند و پیروزی خیال باطل فیلسوفها و احمقها است.»
«وقتی خدا بخواهد مورچه ای را نابود کند، دو بال به او می دهد تا پرواز کند آن وقت پرندگان شکارش می کنند.»
«این ساعت پدربزرگ بود و وقتی پدر آن را به من داد گفت: کونتین من این گور آمال و آرزوها را به تو میدهم. به طرز عذابدهندهای شایسته است که آن را برای تحصیل پوچی تجارت بشری بهکار ببری، همانقدر بهدرد احتیاجات شخصیات بخوره که به درد احتیاجات پدرت یا پدر پدرت خورد.»
«آمیختن روایت مستقیم با نوعی جریان ذهنی که در آن سرکشیهای فکر و احساس میتوانند مستقیمآ بهصورت کلمات جریان بیابند و با پرده کشیدن بر روی موارد قطعی و فعالیتهای ظاهری، خود را آشکار سازند.»
«باید به خود بیاموزند که ننگی پستتر از ترسیدن نیست»
«در شهر ما هم بعضی روزهای آخر ماه اوت اینطوری است، هوا همینطور باز و مشتاق است و چیزی غمانگیز و حسرتآور و آشنا در آن هست. پدر میگفت آدم ماحصل تجربیات اقلیمی خودش است.»
«تأسف آدم همیشه از عادتهای بیهودهای است که دچار آنها میشود. این حرف پدر بود.»
«دمپایی دستم بود، من اونو نمیدیدم، ولی دستهایم آن را میدیدند، و صدای شب شدن را میشنیدم و دستهایم دمپایی را میدیدند، اما من خودم را نمیدیدم، اما دستهایم دمپایی رو میدیدند و من آنجا چندک زده بودم و صدای تاریک شدن رو میشنیدم.»
«ما آلمانی ها معتقدیم که عاقبت همه چیز بر خاک می ماند و آدمی می رود. جهان باتلاقی گندیده و مرگبار است که نباید دست و پا زد، آرام آرام باید زندگی کرد و مرد و رفت.»
«آنوقت من ساکت ماندم. خودمون رو میشنیدیم. تاریکی را میشنیدیم.»
«من این را به تو میدهم نه برای اینکه به یاد زمان باشی بلکه برای آنکه بتوانی گاه و بیگاه زمان را فراموش کنی و تمام نفست را برای فتح آن حرام نکنی. گفت چون هیچ نبردی فتح نمیشود حتی درهم نمیگیرد. میدان نبرد تنها ابلهی و نومیدی بشر را به رخاش میکشاند و پیروزی خیال باطل فیلسوفها و احمقها است.»
«یک زمانی بود که آدم را از روی کتابهایش میشناختند»
««زندگی داستانی است لبریز از خشم و هیاهو، که از زبان ابلهی حکایت میشود، و معنای آن هیچ است.»»
«مردان و زنان جوانی که امروزه در کار نوشتنند، مشکلات دل آدمی را، که با خود در ستیز است، از یاد بردهاند و نوشته خوب تنها زاییده این ستیز تواند بود، زیرا جز این چیزی در خورد نوشتن نیست، در خورد عذاب و عرقریزی نیست.»
«شکسپیر در نمایشنامه مکبث گرفته شده: «زندگی داستانی است لبریز از خشم و هیاهو، که از زبان ابلهی حکایت میشود، و معنای آن هیچ است.»»
«این هم غم انگیز است . مگر آدم های نخستین چه میکرده اند که گناهانشان را میشوریم و بهشان میگوییم وحشی؟ آدمها از ترس وحشی میشوند ،از ترس به قدرت رو می آورند که چرخ آدمهای دیگر را از کار بیندازند، وگرنه این همه زمین و زراعت و دام و پرنده و نان و آب هست، به قدر همه هم هست ، اما چرا به حق خودشان قانع نیستند؟ چرا هیچ چیز از تاریخ نمیدانند ؟ چرا ما این همه در تیره بختی تکرار میشویم؟ این همه جنگ ،این همه آدم برای چیزی کشته شدهاند که آن چیز حالا دستشان نیست ،دست فرزندانشان هم نیست. فقط میجنگیدهاند که چند سالی جنگیده باشند. حالا ما حسرت چی را میخوریم؟ همان چیزهایی که در گذشته ها خون هزاران نفر را به خاطرش ریخته اند؟ خاک بر سر همه شان کند! پس چه غلطی کرده اند؟ پدر میگفت که هر جنگی به خاطر صلح درمیگیرد ، و هر صلحی مقدمهای است برای جنگ.»
«من نه میتونم به خودم اجازه بدم آرزوی مرگ شوهرم رو داشته باشم و نه میتونم طلاق بگیرم و دنبال زندگی خودم برم؛ حتی اگه فقط به این دلیل باشه که اون تو وضعیتی نیست که بتونه باهام بحث کنه و سعی کنه نظرم رو عوض کنه. اگه هرکدوم از این دو راه رو انتخاب میکردم، دیگه اون زنی که تو عاشقش شدی نمیموندم.»
«ترور، دوست داشتن تو یکی از باشکوهترین تجربههای زندگیم بود. با اینکه این روزها خیلی سخت میگذرن و هنوز مدام با این سؤال دستبهگریبانم که انتخاب درستی کردم یا نه حاضر نبودم این حس رو با هیچچیز دیگهای عوض کنم.»
«عشق تو حسی نبود که ذرهذره تو دلم خونه کنه و چیزی نبود که به خواستنش حتی فکر کرده باشم.»
«وقتی من عاشق تو شدم، یکباره همۀ قلبم مال تو شد.»
«میخواستم بهت بگم حالا برای اولین بار در زندگیم، با تکتک بندهای وجودم میفهمم جملۀ «دلم رو باختم» یعنی چی.»
«مگر وقتی صحبت سلامت عقلی یا عاطفی در میان است، چهکسی واقعاً سالم سالم است؟»
«روی هوا بوسیدمش و سرم را به موازات سرش کج گرفتم ، گفتم: «تا بوده این جور بوده که زن ها در عشق ثابت قدم ترند.»»
«زری رو به خان کاکا افزود:((امروز به این نتیجه رسیدم که در زندگی و برای زنده ها باید شجاع بود...اما حیف که دیر به این فکر افتادم»
«ما به كار كسى كارى نداريم؛ نه اهل جلسه و انجمن هستيم كه فردا توى كش وا كش و دردسر بيفتيم، و نه با تصميمات سایر همكاران هرچه كه باشد، مخالفت مى كنیم، اما بهانه ی بچه ی جاتر كن آب هندوانه است؛ اإنها همه عنراست؛ نشانه كور ذهنى ، و بلانسبت شما كه ميشنويد، حماقت است كه كسى تا اين درجه نتواند خير و صلاح خود را تشخيص بدهد.»
«تقدیر، اسب رم کرده ای است که نمی شود بهش دهنه زد.»
«عده اي ديگر براين عقيده اند كه صنف نانوا در وضع حاضر از اينگونه نشست و برخاستها جز إتلاف وقت و آشكار كردن با زهم بيشتر اختلافات نتيجهای نخواهد گرفت؛ از آن جهت كه اجزايش هم رأى و قسم نيستند؛ به گفته های خودعمل نميكند؛ به همديگر دروغ ميگويند؛ مردانگی و حميت در وجودشان مرده است؛ از اين طرف هى نشينند و سخت و سفت تصمیم مى گیرند، از آن طرف كه برميخیزند ضدش را رفتار ميكنند؛ پا پشت يكديگر مى گذارند و، هر كسى خودش، براهى قدمى مینهند که آخرش ورشکستگی و فنای جمعی همهی صنف است.»
«گفت: «آدم همیشه باید به قدر کافی پول همراهش باشد، به خصوص یک دختر جوان. شاید در راه دستت خورد و کوزهٔ کسی را شکستی.»»
«خوشیمان را به رنج دیگران نمی خریم.»
«مرده اند، مردانی که ندانستند چرا زنده اند!»
«ممکن نیست بتوانی هنرمند قابلی بشوی.آخر این یک سنگلاخ و پرخطری است.تو هرگز زجر ناکامی را نچشیده ای،در محیطی که در تهران پرورش یافته ای،در حلقه ای که اینجا دور خود کشیده ای،نمیتوانی هنرمند بشوی،کسی که در عمرش گرسنگی نکشیده،کسی که از سرما نلرزیده،کسی که شب تا سحر بی خواب نمانده،چگونه از سیری از گرما از پرتو آفتاب لذت ببرد.»
«جهان کوهی است وهم آلود که به هر صدایی پاسخ می دهد، ما به زمان نیاز داریم.»
«به خودتان اجازه دهید تا هر آنچه را که می خواهید به دست آورید. شما شایسته ی همه چیز هستید.»
«موقعیت کنونی تان را بپذیرید و در پی رفتن به سطح بالاتری باشید.»
«اما مهم ترین بخش زندگی اش کارش بود...»
«از خداوند بخواهید تا به شما حس محبت و قدرت بدهد.»
«از جهان هستی بخواهید تا عشق و پشتیبانی را فراهم کند.»
«هر چهار نفر انجا بودند ،یا همان حدود و فقط یکی شان از دزدی حرف میزند که نجات پیدا کرد.»
«از محدودیت های خود انگیخته گذر کنید و به داشتن آن زندگی که دوست دارید متعهد شوید.»
«اگر این یاخته ها بطور واضح می خواهند کامل و بی نقص باشند پس مردم چطور مریض و زخمی می شوند ؟ به دلیل آنکه مردم در موضع ترس یا خشم و نگرانی قرار می گیرندو اجازه نمی دهند انرژی مورد نیاز یاخته ها به درون آنها جاری شود.»
«شما دوست داشتنی هستید.شما به اندازه کافی شایسته هستید.به خرد درونی خود اعتماد کنید و اطمینان داشته باشید که در قلبتان خوبی نهفته است.»
«چطوره که از چهار تا انجیل نویس فقط یکی شان از دزدی حرف میزند که نجات پیدا کرده؟»
«خدا ، روح و عشق : برای من اینها یکسان هستند.انها همیشه و همه جا وجود دارند اگر چه نتوانیم ببینیمشان.انها دز انتظار دعوت شدن هستند.دروازه ی ورود قلب ماست.وقتی که آماده باشیم تا قلبمان را بگشاییم، و در هر چیزی بجای بدی خوبی را ببینیم، خدا را خواهیم دید، عشق را خواهیم دید.»
«این مردم که فقط یک مشت میمون نفهم اند»
«هر دردی هدفی دارد . درد ها درس هایی به ما می آموزند، و ما را به سطح بالاتری از آگاهی هدایت می کنند.»
«برخی از ما ، نه فقط گذشته ی خود را ، بلکه گذشته ی والدینمان را نیز به دنبال خود می کشیم. بدین ترتیب ، درد از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود.»
«اگر نخواهیم با گذشته ی خود اشتی کنیم ، افسردگی و خشم را همراه خود به آینده خواهیم برد.»
«منتظر میمانیم تا وقتی دقیقا بدانیم چقدر تاب میاریم.»
«صدای داخلی منفی شما به ندرت پیام مثبتی یا موهبتی برایتان دارد.»
«اگر به درون خودتان نروید ، تنها خواهید ماند.»
«شکایت من نور جهان هستی را پنهان می کند.»
«آدمی در دیگران فقط چیز هایی را می تواند بیابد که آنها را در خودش یافته باشد.»
«این راز ها هستند که مانع می شوند به ظرفیت اصلی خودمان دست پیدا کنیم.»