داستان در مورد دختری هست که شرطش برای ازدواج دیدن اشعهٔ سبزی هست که به عنوان افسانه شنیده بود. همراه دو داییش تصمیم میگیره بره دنبال این افسانه و محقق شدن آرزوش. چون مادر این دختر برای برادرها خیلی عزیز بود و ایشون از دنیا میره و مجرد ماندن خواهرزاده دغدقهٔ دایی ها بوده ؛ پیشنهاد ازدواج از سمت دایی ها مطرح میشه بنابراین شرط دختر با آرزوش هوشمندانه همسو شد. من ۹ سالم بود که این کتاب رو هدیه گرفتم و خوندم خیلی جزئیاتشو یادم نمیاد. جز اولین کتابهای قطوری بود که خوندم و دوسش داشتم.