یک اثر کوتاه و بسیار احساسی دربارهی مادر شدن، انتخاب، عشق، تنهایی و معنای زندگی است.
داستان به شکل نامهای خطاب به کودکی روایت میشود که هنوز به دنیا نیامده. مادر با او حرف میزند و از خودش میپرسد:
- آیا آوردن یک انسان به این دنیای سخت کار درستی است؟
- آیا مادر شدن به معنای از دست دادن آزادی و هویت خود است؟
- آیا میتوانم به فرزندم قول بدهم که زندگی ارزش زیستن دارد؟
- یک زن تا چه حد حق دارد دربارهی بدن و آیندهی خودش تصمیم بگیرد
از آن کتابهایی است که بیشتر از اینکه بخواهد یک داستان تعریف کند، تو را وارد گفتوگویی صمیمی و گاهی تلخ با مفهوم مادرشدن، زنبودن، زندگی و انتخاب میکند. حالوهوایش شخصی، فلسفی، تلخ و بسیار احساسی است؛ اما احساساتیبودنش صرفاً برای گریاندن مخاطب نیست. نویسنده مدام بین امید به آمدن یک کودک و ترس از دنیایی که قرار است کودک در آن زندگی کند در شک است. چیزی که از آن با من ماند پرسش هایی است که در کتاب مطرح میشود درمورد مادر شدن، درست یا غلط بودن تولد یک نوزاد در دنیا و ...
سرفصلها
- آیا آوردن یک انسان به این دنیای سخت کار درستی است؟
- آیا مادر شدن به معنای از دست دادن آزادی و هویت خود است؟
- آیا میتوانم به فرزندم قول بدهم که زندگی ارزش زیستن دارد؟
- یک زن تا چه حد حق دارد دربارهی بدن و آیندهی خودش تصمیم بگیرد،
- چیزی که در واقع تو دنیای امروز ما بهش کم توجهی میشه،و از زنان انتظار میره که حتما باید بچه ای داشته باشند یه جورایی حس ارزشمندی رو خلاصه میکنن در به دنیا اوردن کودکی......
به درد چه کسی میخورد
میخوان دربارهی این سؤال فکر کنن که «آیا آوردن یک انسان به این دنیا کار درستی است؟