ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«آدمها را میشود کشت، بیآنکه دست به آنها زد»
«مرگ، پایان زندگی نیست؛ پایانِ امید است.»
«قدرت، چیزی نیست جز اینکه دیگران را وادار کنی باور کنند آنچه میگویی حقیقت است»
«هرچی سختتر کار کنی ، خوششانستر میشی.»
«برخوردهای اجتماعی هواداران هر دین، معرف و مفسر عملی آن آیین برای کسانی است که از حقیقت آن بی اطلاع اند.»
««درود و مهر، یکی از زیباترین و خوش تقارن ترین کتاب با بخشی از تراوشات ذهن الکَن و اَبتر خودم همین کتاب ساده و کوچک و تفکر برانگیز است، بخشی از کتاب شامل سوال های مکرر و محرک هاا و نهیب زدن هااا به خود است که چقدر چیزهاست که باید بیاموزم...و در جواب هم در بخش دیگر نویسنده به زیبایی پاسخ میگوید《بر پایهٔ آنچه در این دنیا میآموزیم، دنیای بعدیمان را برمیگزینیم. اگر چیزی یاد نگیری، دنیای بعدیات عین همین یکی خواهد بود، با همین محدودیتها و ممنوعیتها، و وزنههایی به سنگینی سرب که باید بر آنها غلبه کنی.》بنده شخصا و به شدت وافر به این پاسخ باور دارم و همیشه به خودم یادآور میشوم هرچه بیاموزی به کارت خواهد آمد حتی اگر اینجا و در این کالبد نباشی.»»
«عادی یعنی چی؟ -مثل دیگران بودن آخه وقتی همه باهم فرق دارن چطوری میشه مثل بقیه بود؟»
«چطور چیزی که قرار بود نشانهی امید باشد، کمکم در میان ترس و آشوب گم شده است. دیگر مسئله فقط نجات پیدا کردن نبود؛ انگار هرچه بیشتر در جزیره میماندند، بیشتر خودشان را از دست میدادند. تمدن، قانون و اسمهایی که زمانی برایشان اهمیت داشت، یکییکی محو میشدند و چیزی خام و ناشناخته جایشان را میگرفت.»
«قانونها یکییکی کنار رفتند و ترس جایشان را گرفت. چیزی که اول فقط یک بازی به نظر میرسید، آرامآرام جدی شد؛ تا جایی که دیگر کسی نمیدانست مرز میان انسان متمدن و حیوان وحشی کجاست. شاید ترسناکترین چیز جزیره، چیزی نبود که در تاریکی پنهان شده بود؛ چیزی بود که در خودِ آنها بیدار شده بود.»
«درود و مهر، آقای تولتز عزیز خودشون فرمودن این کتاب رو برای ترس از زندگی کردن نوشتن تو قسمتی از کتاب میگه《 مسئله این نیست که «زندگی ارزش زیستن داره یا نه»، مسئله اینه که «زندگی من ارزش زیستن داره یا نه.» آدم بهترین روز زندگیش رو با بدترین روزش قیاس میکنه و میفهمه هیچ فرقی باهم ندارن》 واقعا کتاب جالب و جذاب و گیرا و بسیار رون و نزدیک و ساده و در عین حال پر از مفاهیم و تلنگرهاا و دیالوگ های بی نظیر هست دوسش داشتم خصوصا این قسمت کوتاهش رو که میگه《این یکی از عادات قدیمی و مسخرهٔ انسان است: وقتی راهش را گم میکند تندتر میدود.》»
«قرار نیست غمت را از خودت دور کنی تا دوباره زندگی را شروع کنی. بعضی فقدانها قرار نیست کاملاً ناپدید شوند. ممکن است همیشه جایی در قلبت باقی بمانند و این به این معنا نیست که شکست خوردهای. میتوانی هم دلتنگ باشی، هم بخندی، هم زندگی کنی. خوب شدن همیشه به معنای فراموش کردن نیست؛ گاهی یعنی یاد بگیری با جای خالی چیزی که دوستش داشتی زندگی کنی.»
«من الان غمگینم و این هم بخشی از تجربهی منه.»
«گاهی آدمها برای کشتن یک نفر، لازم نیست دست به خشونت بزنند. کافی است صدای او را نشنوند، رؤیاهایش را مسخره کنند و آنقدر مجبورش کنند شبیه خودشان زندگی کند تا یک روز خودش هم فراموش کند که چه کسی بوده. آیدین فقط میخواست خودش باشد، اما در خانهای که همهچیز باید مطابق خواست دیگری میبود، همین خواستن ساده تبدیل به گناه شد.»
«آدمها میمیرند، اما خاطرههاشان میماند.»
«شب که میشد، مرگان بیشتر از همیشه جای خالی سلوچ را حس میکرد. روز، با کار و بچهها و هزار گرفتاری، فرصت فکر کردن نمیداد؛ اما شب که همهچیز ساکت میشد، نبودن او دوباره خودش را نشان میداد. مرگان میدانست که باید دوام بیاورد، اما گاهی آدم آنقدر خسته است که حتی امید داشتن هم برایش کار دشواری میشود»
«مرگان مانده بود با خانه، بچهها و زندگیای که هیچکس از او نپرسیده بود میتواند از پسش بربیاید یا نه. فقط باید ادامه میداد؛ چون گاهی زندگی حتی برای شکستن هم به آدم فرصت نمیدهد.»
«انگار جای خالی آدمها، از خودشان بزرگتر میشود.»
«مرگان مانده بود و خانهای که دیگر شبیه خانه نبود. جای سلوچ خالی بود، اما این خالیبودن فقط در نبودن او خلاصه نمیشد؛ انگار چیزی از زندگیِ همهشان کنده شده بود. با این حال، زندگی منتظر اندوه کسی نمیماند. باید بلند میشد، باید کار میکرد، باید بچهها را سیر میکرد؛ حتی وقتی خودش دیگر چیزی برای ادامه دادن نداشت.»
«مرگان فرصت ندارد برای نبودن سلوچ عزاداری کند؛ چون زندگی بلافاصله از او میخواهد که ادامه بدهد.»
«بدبختی بزرگ بشر از چیست ؟ از همین که آدم دینش درست نباشد، و نداند که نداند که نداند، یا چه می دانم، آنکس که بداند که نداند که بداند، در جهل بماند، شاید هم نماند.»
«فرنگیس برایم فقط زنی نبود که در یک تابلو دیده میشد. هر بار به چشمهایش نگاه میکردم، حس میکردم پشت آن نگاه چیزی پنهان است؛ چیزی از عشق، ترس و گذشتهای که نمیخواست به این آسانی خودش را آشکار کند. انگار تمام داستان زندگیاش در همان چشمها مانده بود و من باید راهی پیدا میکردم تا آن را بخوانم»
«اگر جهان هیچ معنای ازپیشتعیینشدهای نداشته باشه، ما با زندگیمون چه کار باید بکنیم؟»
«می گفت: گمان نمیکنم تحصیلاتی در فلسفه داشته باشد، اما آن قدر در هند و ایران گشته که حالا یک فیلسوف به تمام معناست. وقتی او را ببینی فکر میکنی دارد چیزی را آرام آرام می جود، اما این طور نیست، به نظر من فلسفه می خورد .»
«از آب بترسی ، آب گیرت میندازه .»
«(به محض آنکه پولی به دستش میرسید کتاب میخرید.»
«افکار و اندیشه هایش همیشه بهترین مصاحب او بودند.»
«کسی که وجدان ندارد، معرفت ندارد، درد و رنجی هم ندارد.»
«يادم نبود چه ماهیست يا حتی چه سالی. فقط میدانستم که آن خاطره در درونم زنده است، بخشی کوچک و خيلی خلاصهوار از گذشتهای خوب، ردِّ رنگين قلممويی بود بر روی بوم خالی و خاکستری زندگیهايمان.»
«من و حميرا در مقابل تمام دنيا قرار گرفتيم. و اين را هم بهت بگويم اميرجان، آخر سر هميشه دنيا برنده است. رسم روزگار همين است.»
«حسن حتی نمیتوانست کتاب اول دبستان را بخواند. ولی فکر مرا از اول تا آخر میخواند. اين موضوع از يک طرف کمی اعصاب خردکن است، ولی از طرف ديگر آرامش خاطر به همراه دارد چون هميشه کسی هست که آدم را درک کند.»
«شايد بیانصافیست، اما اتفاقی که ظرف چند روز، گاهی حتی در عرض يک روز میافتد، مسير زندگی را به کلی عوض میکند امير.»
«ناراحت شدن از يک حقيقت، بهتر از تسکين يافتن با يک دروغ است.»
«پسرهايشان میروند کلوپهای شبانه پی عياشی و دوست دخترهايشان را حامله میکنند، بچههای نامشروع پس میاندازند، آن وقت هيچ کس صدايش را درنمیآورد. آه، فقط مردها بايد خوش باشند! من يک غلطی کردم و بلافاصله همه دم از ننگ و ناموس زدند و حالا بايد تا عمر دارم هی به رُخم بکشند.»
«بچهها که کتاب نقاشی نيستند تا با هر رنگی که دوست داری پُرشان کنی.»
«از تبعيض بين مرد و زن در ميان افغانیها که به نفع ما مردها بود، کاملاً آگاه بودم. نمیگفتند ديدی مَرده داشت با زنه حرف میزد؟ بلکه میگفتند وای وای! ديدی زنه آن مرد را ول نمیکرد؟ چه چشم سفيد!»
«جنگ که نبايد شرافت را از بين ببرد. تازه، شرافت را میطلبد. حتی بيشتر از زمان صلح.»
«اين که میگويند گذشته فراموش میشود، چندان درست نيست. چون گذشته راه خود را با چنگ و دندان باز میکند.»
«چيز عجيبی بود که کسی قيافه خشک و بیروح علی را خوشحال يا غمگين ببيند، چون فقط چشمهای بادامی قهوهای او بود که از خوشحالی برق میزد يا از غصه پر از اشک میشد. میگويند چشم دريچه روح است. مصداق بارز اين گفته علی بود که احساساتش را فقط از طريق چشمهايش بروز میداد.»
«والاترین موفقیتی که بشر میتونه کسب کنه، افزایش آگاهیاش است، چون هر قدر باهوشتر و بادانشتر باشید، حس آزادی بیشتری به شما دست میده. ( این جمله رو با طلا باید نوشت )»
«وقتی یک توهم از جانب افراد متعددی سر بزند، دیگر جرأت ندارید آن را توهم بنامید.»
«مردهای شرقی معمولاً زود ستایش میکردند و عاشق میشدند، بعد هم به همان سرعت، مراتب انزجار خود را اعلام میکردند. کلاً افراط را دوست داشتند، فرقی هم نمیکرد در عشق باشد یا نفرت.»
«پسرهای خاورمیانهای اخلاق خاصی در روابط داشتند. اگر دختری در مقابل خواستههای گستاخانهٔ دوستپسرش مقاومت به خرج میداد، ممکن بود رابطهشان به پایان برسد، و اگر تن به تمام خواستههای پسر میداد، لقب «تنفروش» روی دختر بختبرگشته مینهادند.»
«تا وقتی با چشمات ندیدی و با گوشات نشنیدی، با دستات لمس نکردی و وقتی میبینی چیزی با عقل آمیزاد جور درنمیاد، اصلاً باورش نکن.»
«توی کشوری که دموکراسی باشه، وقتی مست کنی، با خودت میگی چه بلایی سر معشوقهام اومد. اما اگه تو یه کشوری مست کنی که دموکراسی نداره، با گریه میگی سر کشور خوبم چه بلایی آوردن؟( هیع🥲❤️🩹)»
«اگر به حقیقت تلخی بخندید، دیگر هویت تلخش را از دست میدهد و یک لطیفه میشود.»
«او واقعاً گیر کرده بود بین خدایی که مادرش با ترس و تواضع صدایش میزد، و همان خدایی که پدرش از او بابت بیتوجهیهایش گلهمند بود.»
«خیلی سخت است که یک رابطهٔ معمولی با کسی داشته باشی که قبلاً عاشقش بودی.»
«اگر صرفاً به آثار نویسندگان همعقیدهٔ خود معطوف شوید، چیزی بر دانشتان افزوده نخواهد شد.»
«هر دیدگاهی نسبت به خدا داشته باشم، او هم همان دیدگاه را خواهد داشت. اگر عاشقش باشی، او هم عاشقت خواهد بود.»
«هر جا که این آدمای مذهبی ریختن، گناه بیشتر دیده میشه.»
«خیلی فرق بود میان آنچه که در دلش میگذشت و آنچه که به عنوان دین، در شناسنامهاش ثبت شده بود. اصلاً چه کسی گفته که از همان اول، وقتی نوزاد هستی، دینت باید در شناسنامهات درج شود؟»
«والاترین موفقیتی که بشر میتونه کسب کنه، افزایش آگاهیاش است، چون هر قدر باهوشتر و بادانشتر باشید، حس آزادی بیشتری به شما دست میده.»
«شما فراموش کردید که ما، هرکسی هم که باشیم، باز در برابر شما مردهای آزادی هستیم. این چیز کماهمیتی نیست.»
«البته این طرز برخورد با وکلا هم بیدلیل نیست. هدف این است که وکلا حتیالمقدور از میدان به درشوند، بهگونهای که متهم تمام بار را بهتنهایی به دوش بکشد. راه وروشی کارساز، ولی اگر درنهایت کسی به این نتیجه برسد که در این دادگاه وجود وکیل برای متهم بیفایده است، کاملا به خطا رفته است. درست برعکس، وجود وکیل در هیچ دادگاهی به اندازهٔ این دادگاه ضرورت ندارد.»
«همیشه در این دادرسی مسایلی مطرح میشوند که عقل از درک آنها عاجز میماند. شخص خستهتر و آشفتهتر از آن است که از بسیاری چیزها سر دربیاورد، این است که به خرافات پناه میبرد.»
«منطق بهراستی تزلزلناپذیر است، اما در برابر انسانی که میخواهد زندگی کند، تاب مقاومت ندارد.»
«اگر هم قلبم تاب نیاورد، دستکم فرصت شایستهای به دست آورده است که کاملا با شکست روبهرو شود.»
«چنان مینمود که انگار شرم عمری طولانیتر از او خواهد داشت.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.