ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«درهای مقبره هرمس با حس انتظر و شگفتی فراوانگشوده شدند. چون که مردم معتقد بودند که بزرگترین راز هستی در آن نهفته است. آن راز این بود: "هرآنچه که در درونتان هست، در بیرون هم هست؛ هرچیزی که در آسمان باشد در زمین هم هست"»
«کتابها ساکتاند؛ تا وقتی صفحهای را باز نکنی، داستانهایشان را بیرون نمیریزند.»
«آدمها فکر میکنند عادی بودن آسان است، اما عادی بودن سختترین چیز برای رسیدن است»
«هیچ آدمی نیست که نتوان نجاتش داد؛ فقط آدمهایی هستند که از تلاش برای نجات دیگران دست میکشند»
«هرچه بیشتر یک کلمه را تکرار کنی، زمانی میرسد که معنایش محو میشود»
«به نظرم «هرس» از اون رمانهاییه که جنگ رو از خودِ میدان جنگ نمیبینه؛ میره سراغ آدمهایی که جنگ تموم شده، ولی جنگ هنوز توی وجودشون ادامه داره. چیزی که برام جذابه اینه که مرعشی بیشتر از اینکه دربارهی گلوله و جبهه حرف بزنه، دربارهی فقدان، سوگ، خشم، خانواده و زخمی که نسلبهنسل منتقل میشه حرف میزنه. خرمشهر هم فقط یک مکان نیست؛ انگار خودش تبدیل به بخشی از حافظه و زخم شخصیتها شده. نثرش هم خیلی تصویریه؛ بعضی صحنهها آرومن، ولی زیر این آرامش یه خشونت و اندوه سنگین جریان داره»
«زندگی، بختآزمایی عظیمی است که در آن، فقط شمارههای برنده را میتوان دید.»
«گاهی برای ما انسانها از دست دادن چیزی عزیز، سختتر از این است که هیچوقت آن را نداشته باشیم.»
«از آن زن درشتی که قبلاً بود پیرزن مچالهای مانده بود که جای خودش را نداشت»
«انگار کسی دستش خورده باشد به قوطی رنگ سیاه و پاشیده باشدش روی دفتر نقاشی»
«از میان تمام سختیهایی که آدم باید تحمل کند، هیچکدام به اندازهٔ خودِ انتظار کشیدن طاقتفرسا نبود.»
«زندگی مواجههٔ ابدی انسان است با این انتخابها»
«کلیدها به همان راحتی که در را باز میکنند، قفل هم میکنند.»
«خداوند برای هر کس همان قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره»
«شک کردن مرحله خوبی در زندگیه اما ایستگاه خیلی بدیه.»
«خداوند هیچوقت همه آرزوها را یکجا برآورده نمیکند»
«انسان وقتی چیزی از دستش میرود آنچه برایش مانده است عزیزتر میگردد»
«در زندگی اجتماعی که بر اساس ارتباطات متقابل استوار شده است بسیارند کسانی که شادیهای خود را از ترس این که مدعی پیدا نکنند… به گوشهای میبرند و نجویده میبلعند.»
«کسی که دوستیش به ضرر آدم باشد چه بهتر که دشمن باشد.»
«حافظهی حیوانات کوتاه بود و بهراحتی میشد گذشته را تغییر داد.»
«حرفهای اصیل، حرفهایی نیستند که برای «شنیدن» زده میشوند؛ حرفهایی هستند که برای «زدن» زده میشوند. نوشتههای اصیل، نوشتههایی نیستند که برای خواندن نوشته میشوند؛ نوشتههاییاند که برای «نوشتن» نوشته میشوند.»
«اما من احساس میکنم زمین متروک شده است.»
«چه بسیارند کسانی که همیشه حرف میزنند، بی آنکه چیزی بگویند. و چه کماند کسانی که حرفی نمیزنند، اما بسیار میگویند.»
«بعضی نبودنها فقط جای یک آدم را خالی نمیکنند؛ تمام زندگیِ آدمهای مانده را جابهجا میکنند»
«انسان عبارت است از یک «تردید» یک «نوسان» دائمی. هرکسی یک سراسیمگی بلاتکلیف است.»
«آدمها غالباً پیش از مرگشان میمیرند و کماند آنها که هر دو مرگشان یکی است.»
«تنها آدمی ست که وجودش مقدم بر ماهیت است، اوست که ماهیتش را خود میسازد.»
«هر موجودی در طبیعت «آنچنان است که باید باشد» و تنها انسان است که هرگز آنچنان که باید باشد نیست.»
«اگر کسی به آدم «پی بَرد»، آن «من صمیمی و ناب و پنهانی» مارا بفهمد، احساس خویشاوندی و آشنایی کتمانناپذیر در ما پدید میآورد که وصفناپذیر است. تنها دراین حالت است که یک روح میبیند که در این دنیا دو نفر است، چند نفراست، تنها نیست.»
«حکایت برخیست: دریایی وسیع اما به اندازهی یک بند انگشت عمق!»
«عشق در اوج اخلاصش به ایثار رسیده است و در اوج ایثارش، به قساوت!»
«چشمان زلال او، تنهایی دریا را شناخت. و جز چشمان رود چه کسی میتوانست دید و دیده بود و میدید که دریا تنهاست؟»
«در اینجا که منم، کسی چه میداند که «بودن» نیز همچون زیستن طاقتفرساست؟!»
«پی کن این مرکب راههای بیسویی را ای معبد؛ قطع کن این بند پیوند بی تویی را ای عشق! تا پیاده نمانم، سوارم نخواهی کرد. تا بی پناه نگردم، پناهم نخواهی داد. تا نیفتم، دستم را نخواهی گرفت… و میدانم.»
«خاطره، گاهی شکل دیگری از مجازات است.»
«گاهی تنها شاهد یک اتفاق، ذهن خود آدم است؛ و ذهن همیشه شاهد قابل اعتمادی نیست.»
«ما فقط تکههایی از زندگی دیگران را میبینیم و بقیه را خودمان میسازیم.»
«گاهی برای پیدا کردن خودت، باید از تمام چیزهایی که دربارهی خودت میدانی عبور کنی»
«تاکنون همه رنج تحمل دیگران را داشتم و اکنون تحمل خودم رنجآورتر شده است. میبینی که چگونه از تنهایی نیز محروم شدم؟! من از مدتها پیش متوجه شده بودم که یکی نیستم.»
«حقیقت همیشه آن چیزی نیست که میبینیم»
«هر کسی در زندگی خودش یک دنیای مخصوص دارد که دیگران نمیتوانند وارد آن بشوند»
«نمیخواهم الکی خوش باشم و یک دفعه چشم باز کنم ببینم مثل شماها پیر شده ام...»
«آدم تا خودش را نشناخته، بنده است. چون در بند جهل است. اما وقتی خودش را شناخت، خدا شد. چرا که خدایی به خودآیی است.»
«من خودم عقل و هوش دارم و میفهمم، چشم دارم و میبینم.»
«تازگی فهمیدام در مملکتی که جنگ باشد زلزله قریب الوقوع است میپرسی چرا؟خوب معلوم است،بعدها که دود از کله شهر بلند شد می فهمی.»
«واقعاًکه چه فکرهای پرت و پلایی به مغز آدم هجوم میآورد!»
«سختی زندگی کردن در جامعه، چیره شدن بر دلهره هاست و سختی زندگی زناشویی، پیروز شدن بر یکنواختی و ملال است.»
«خیلی که تو این خراب شده باشید هفتاد ـ هشتاد سال بیش تر نیست .لامصبا اگه هفتصد سال می مندید چی کار میکردید ؟»
«هرکاری که خواسته ید کرده ید و اگه نکرده ید لابد نتونسته ید بکنید.»
«روزگار مثل ما آدمها نیست که تا اتفاقی میافتد داد و قال به راه اندازد و همه را خبر کند،روزگار صبر میکند دقیقا زمانی که خیالت از همه چیز راحت شد و آبها از آسیاب افتاد،وقتی که فکر کردی همه چیز تمام شده و سرت را آسوده روی بالشت گذاشتی،ناگهان بالای سرت ظاهر میشود و یقهات را میچسبد؛یقهات را میچسبد و بدون هیچ رحمی کل زندگیات را از هم میدرد.»
«محبت لذت زندگی است و کلید طلایی ارتباط می باشد.»
«انسان های دیگر وقتی با کسی روبرو میشدند که بیشتر به زندگی امیدوار بود ، یا ردش می کردند یا باعث میشدند در زندگی اجتماعی دچار مشکل شود.»
«او بیشتر انرژی اش را صرف تلاش برای تغییر دادن رفتارهایش و تبدیل آن ها به رفتارهای تصویری که از خودش در ذهنش داشت ، می کرد.»
«چه چیزی باعث میشود یک نفر از خودش متنفر شود؟ «احتمالا به دلیل کمبود اعتماد به نفس یا ترس همیشگی از اشتباه کردن و انجام ندادن چیزی که دیگران انتظارش را دارند انجام بدهیم.»»
«قدیم ها خیلی به مارگریت فکر میکرد.ولی حالا دیگر نه چندان.مارگریت مثل زخمی زیرِ یک پانسمانِ کهنه بود.به مرور زمان به آن پانسمان عادت کرده بود.»
«در مبارزه با آدم ها نباید مانند آنها عمل کرد.حتی اگر پیروز شدیم نباید کار بد آنها را انجام دهیم.»
«ازدواج میتواند قفسی باشد که درش قفل شده است»
«فداکاری وقتی دردناک میشود که کسی آن را وظیفه بداند؛ آنوقت هرچه بیشتر میبخشی، کمتر دیده میشوی و هرچه بیشتر سکوت میکنی، دیگران خیال میکنند چیزی برای گفتن نداری»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.