ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«گرگ گفت:((فردایی وجود نداره.فردا وقتی مهم میشه که به امروز تبدیل شده باشه.))»
«گرگگفت:((هر چیزی که مهمه،امروز اتفاق می افته.))»
«گرگ گفت:((مسیری که در پیش داریم؛شاید سختترین مسیریه که تا به حال طی کردهام،اما من اون رو در آغوش خواهم گرفت و همهی وجودم رو وقفش خواهم کرد و از هر آزمونی که با خودش داشته باشه،استقبال می کنم،چون می دونم طی کردن این مسیر من رو به جایی میرسونه که باید باشم.))»
«گرگ گفت:((بدنم داره در هم می شکنه،ولی احساس می کنم چیزی درونم در حال تغییر کردن و قویتر شدنه.))»
«احساس می کرد زندگی دارد بدنش را ترک می کند.»
«گرگادامه داد:((تو هیچ وقت نمی دونی ابرها کِی از راه می رسن و اون وقت آرزو میکنی از فرصتی که داشتی استفاده می کردی.))»
«گرگ گفت:((باید همین الان شروع کنیم؛ماه منتظر ما نمیمونه.))»
«آمایا گفت:((ولی نمیدونم توی اون مسیر چه چیزهایی وجود داره.این یه سفر به سوی ناشناخته هاست.))»
«آمایا ادامه داد:((مامانم گفت اگه ماه رو با همهی وجودت دنبال کنی،تو رو به جایی می بره که باید باشی.))»
«گرگ گفت:((برای رسیدن به هر مقصدی،به مسیر نیاز داریم))»
«خداوند برای زن هایی که با نیکی انس نگرفته و آموزش ندیده اند، دو راه می گشاید : اول راه رنج دوم راه عشق را .و پیمودن این دو راه بسیار دشوار است.هر که در این دو راه قدم بگذارد ، پاهایش خون آلوده می شوند و دست هایش پر از زخم.»
«زخمهای یک عمر زندگی بر چهره اش دیده می شد...»
«_راستی که انسان ها چقدر بی رحم اند!شاید هم من اشتباه میکنم . تنها خداوند عادل است و اشتباه نمی کند.»
«_هرکسی که می شناسی هم خوب است و هم بد، این بخشی از انسان بودن است. 🍃»
«تا کی ز فراق رخ به خون شوید دل * تا چند جفای تو به جان جوید دل * بخشای کز آسمان نمی بارد جان * رحم آر که از زمین نمی روید دل *»
«دل ز هجران تو جانا بی قرار و زار ماند * رفتی و لطفی نکردی دل در این آزار ماند * تا برفتی از برم ، رفت از تنم صبر و قرار * خواستم آیم ز پی پای من از رفتار ماند»
«همیشه تو در جایی از من خواهی بود؛شاید در یادم،شاید در قلبم و شاید در هر قدمی که برمیدارم….»
«با هم عبور خواهیم کرد از دردها و بحران ها؛باهم عبور خواهیم کرد از تغییراتی که لازم است انجام دهیم؛باهم گذر خواهیم کرد از هر لحظه این زندگی غیر قابل پیشبینی….»
«روزی که مرگ بیخبر از راه میرسد آن پلک آخری که بهم میزنم تویی…»
«گاهی تنهایی میتوانی دنیا را فتح کنی. اما تنهاییات را نمیتوانی با کسی قسمت کنی.»
«کسی چه میداند شاید زندگی هم یک فیلم باشد.آخرش که رسید همه از قبر بلند شویم با هم دست بدهیم و به یکدیگر خسته نباشید بگوئیم.»
«میدونی گریهی تنهایی با تموم گریه ها فرق داره اشک همون اشکه ولی بعض همون بغض نیست،غم همون غم نیست…»
«رابطه و عشق واسه آدمهای فراموشکار ساخته شده…»
«به من گفت میخواهم لطفی در حق من بکنی. منو بزن. هرچی محکمتر بهتر. من دلم نمیخواست بزنمش ولی تایلر قانعام کرد. گفت که دوست ندارد بدون زخم بمیرد و اینکه دیگر از تماشای مشت زنی حرفهایها خسته شده و دوست دارد بیشتر درباره خودش بداند. درباره خود ویرانگری. آن وقتها زندگی ام زیادی کامل بود و شاید باید همه چیزمان را خرد میکردیم تا بتوانیم آدم بهتری بشویم.»
«تهوس انتاسا اِها:Tehus atausa eha معنیش😁 :دورشو اهریمن 🔪»
«اگر آدم نمی تواند چیز بدی رو از ذهنش پاک کند، باید روی آن چیزهای خوب زیادی بپاشد! ✨🎀»
«کتاب ها سنگ های فرسخ زندگی من هستند. بعضی از مردم عکسهای خانوادگی یا فیلمهای خانگی را برای ثبت گذشته خودشان دارند؛من کتابها را دارم. شخصیتها. تا جایی که میتوانم به یاد بیاورم، کتاب ها به عنوان نقطه امن برای من بودهاند. درباره مکان هایی می خوانم که به سختی می توانم آنها را تصور کنم و خودم را در سطرهایی رها میکنم که مرا به سرزمینهای غریب میبرند تا دخترهایی را نجات بدهم که نمیدانستند در واقع شاهزاده هستند.»
«والدین استخوان هایی هستند که بچه ها دندان هایشان را با آن تیز می کنند خوان دومینگوپرون»
«اگربدون فکر کردن از باور عامه ی مردم پیروی کنی مرگی ناگهانی و هولناک در انتظارت است»
«رهایی در این است که شبیه دیوانه ها باشی»
«من یه قانون طلایی دارم. به تو هم پیشنهاد میکنی پیش خودت داشته باشیش. تا وقتی با چشمات ندیدی و با گوشات نشنیدی، با دستات لمس نکردی و وقتی میبینی چیزی با عقل آمیزاد جور درنمیاد، اصلاً باورش نکن.»
«تمام آرزوی پری این بود که به خوابی عمیق فرو برود و سپس در قامت شخصی دیگر، به دنیا بیاید. شاید او خودش هم فهمیده بود که دیگر بهشت را نمیخواهد.»
«پرسید: «بابایی، چرا تو یه آدم مذهبی نشدی؟» «یه مشت آدم نصیحتکنندهٔ دروغگوی ریاکار رو میدیدم که فکر میکردن فقط خودشون خوبن و بقیهٔ مردم، جیزَن.»»
«خیلی فرق بود میان آنچه که در دلش میگذشت و آنچه که به عنوان دین، در شناسنامهاش ثبت شده بود. اصلاً چه کسی گفته که از همان اول، وقتی نوزاد هستی، دینت باید در شناسنامهات درج شود؟»
«والاترین موفقیتی که بشر میتونه کسب کنه، افزایش آگاهیاش است، چون هر قدر باهوشتر و بادانشتر باشید، حس آزادی بیشتری به شما دست میده.»
«با فضیلت ترین عملی که انسان می تواند انجام دهد،آموختنی است که به هدف فهمیدن انجام می شود،زیرا فهمیدن به معنی آزاد منش شدن است.»
«از من پرسید: ( راستی امروز چی یاد گرفتی؟ هرروز باید یه چیز جدید یاد بگیری. اصلا ما برای همین زنده ایم، برای این که دائم چیزهای جدید یاد بگیریم.مثل زنگ ها، گیاهان، حیوانات، فصل ها، احساسات....)»
«مامان لبخندی زد و پیشانی ام را نوازش کرد: (دقیقاً. پس همین میشه درس روز: هیچکس نباید به یه زنجیر بسته باشه، نه قایق ها، نه حیوانات و نه انسان ها)»
«بین کودکانی که در خانوادههایی زندگی می کنند که نگران کافی نبودن درآمد هستند و کودکانی که چنین نگرانی ای ندارند، تفاوتی آشکار وجود دارد. واقعا در چه سنی میتوان فهمید که درک این ماجرا نیز باعث بروز تفاوت می شود؟»
«کودکی ام یک چیز به من یاد داداین بود که تفاوت ثروتمندو فقیر چیزی نیست اما شکاف بین سلامتی و بیماری را نمی توان هیچ جوره پر کنی.»
«زمانی که حواس بیرونی شما در حالت سکون باشند، ذهن درونی بالاترین عملکرد خودش را انجام میدهد.»
«ذهن ناخودآگاه ذهن انتزاعی و درونی است ونحیط خودش را مستقل از حواس پنج گانه میشناسد. ذهن انتزاعی با شهود درک میکند، جایگاه احساسات و مخزن حافظه است.»
«ضمیر ناخودآگاه غیر ارادی است و هرچیزی را که ضمیر خودآگاه به آن "باور" داشته باشد، به عنوان واقعیت میپذیرد.»
«ضمیز ناخودآگاه شما جایگاه احساسات و ذهن خلاق شماست.اگربه خوبی فکرکنی خوبی جذب میکنی و اگربه بدی فکرکنی بدی جذب میکنی.ذهن به این روش عمل میکند»
«مونتانلی پرسید از نظر شما کدام یک برای یک مسیحی بدبختی بدتری است؟ شنیدن بیاناتی کفر آمیز یا رها کردن یک همنوع در پریشانی»
«فرآیند تبدیل شدن از یک نوزاد به انسانی عاقل و بالغ هیچ گاه فرآیندی بی نقص نیست. همه ما به طریقی دیوانه یا آسیب دیده هستیم.»
«دانشگاه به ما شام میداد. اما چون حجم و کیفیتش مثل هم بود،مجبور بودیم یکبار دیگر شام درست کنیم.شام هم یک شب سیب زمینی و تخم مرغ بود،یک شب تن ماهی کیلکا و تخم مرغ،یک شب سوسیس و تخم مرغ،یک شب املت،شبهایی هم که دیگر نمیخواستیم تخم مرغ بخوریم نیمروی ساده میخوردیم.😁»
«بزمی که اساسش همه از بهجت بود * آراسته تر ز گلشن جنت بود * هر چیز که می خواست دلت بود در آن * چیزی که نبود اندر و محنت بود *»
«همه شب در اندیشه مردان کار * که آیا ز بی مهری روزگار * چو فردا شود گرم بازار جنگ * چه آید از این آسمان دورنگ * کشد تیغ چون مهر عالم فروز * که فیروز گردد که برگشته روز * که را جامهء فتح در بر کنند * که را در لحد خاک بر سر کنند * در این فکر بودند شب تا سه پاس * مشوش دماغ و پریشان حواس *»
«سپیده دم که از این عنکبوت زرین تار* گسیخت رابطه تار و پود لیل و نهار * فتاد زاغ زراندود ز آشیان افق * چنان که مرغ ز نور چراغ در شب تار»
«زیادی لشکر نیاید به کار * یکی مرد جنگی به از صد هزار»
«در این دنیا، همه چیز دست خود آدم است، حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس. آدمیزاد میتواند اگر بخواهدکوهها را جابجا کند. میتواند آبها را بخشکاند. میتواند چرخ و فلک را به هم بریزد. آدمیزاد حکایتی است. میتواند همه جور حکایتی باشدحکایت شیرین، حکایت تلخ، حکایت زشت... حکایت پهلوانی... بدن آدمیزاد شکننده است اما هیچ نیرویی در این دنیا، به قدرت نیروی روحی او نمیرسد، به شرطی که اراده و وقوف داشته باشد... (این متن، این توصیه واقعا برای من بسیار تاثیر گذار بود)»
«هرکس انسانی را از مرگ رهایی بخشد چنان است که گویی همه مردم را زنده کرده است. سوره مبارکه مائده،آیه32.»
«افکار خودتان را تغییر دهید تا سرنوشتتان تغییر کند.»
«آگاه باشید و به هر چیزی که واقعی است، درست است، منصفانه است، پاک است، دوست داشتنی است و هرچیزی ک خوب است بیندیشید.»
«البته گفتن همیشه از عمل کردن راحت تر است»
«ما چیزی را دریافت می کنیم که به دنبالش هستیم»
«گر زحمت خمار تو را درد سر دهد* پیشانی خمار همان به که بشکنی»
«چو بوسید پیکان سر انگشت او * گذر کرد از مهره پشت او»
«همین از دورنگی ات دارم نشان * بنازم به دور تو ای آسمان* دو کس را که بینی هم آواز هم * که از بی کسی گشته همساز هم* چنان دورشان افکنی از ستم * نبینند هرگز دگر روی هم*»