ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«اصلا دلیلی وجود ندارد که فکر کنیم زمان فقط به جلو حرکت میکند . تنها چیزی که جهت دار بودن زمان را اثبات میکند ، آنتروپی است . آنتروپی ؛ یعنی وقتی که چیزی از نظم به سمت بی نظمی حرکت کند . دنیا اغلب بر مدار بی نظمی می چرخد .»
«ای فلک کج رفتار و ای سپهر غدار، واژگون شوی که مرا از عزت و سلطنت به چه روز انداختی. . فلک را عادت دیرینه این است/ که با آزادگان دایم به کین است/ به جان می پرورد بی حاصلی را / کز او دل بشکند صاحبدلی را.»
«از نظر او بسیار مهم است که علاوه بر پذیرفتن واقعیت کنونی چیزها ، از رویا پردازی در مورد آنچه می توانستند باشند هم دست برنداریم .»
«من به مردن راضی ام پیشم نمی آید اجل / بخت بد بین کز اجل هم ناز می باید کشید.»
«بر سیه دل چه سود خواندن وعظ / نرود میخ آهنین بر سنگ»
«مهرورزی بزرگ ترین و ارجمند ترین چیز های جهان است.»
«دانش را می توان به دیگری رساند،اما خرد را نمی توان.می توان آن را یافت، میتوان در آن زیست،میتوان با آن و از آن نیرومند شد ، میتوان با آن کار های شگفت کرد؛ اما نمی توان آن را به دیگری رساند،یا آموخت.»
«وقتی قرار شد عمل به علم تقوا باشد، هرکه علمش بیشتر شد ، مسئولیت او برای عمل بیشتر میشود. پس در حقیقت علم فقط یک مسئولیت است ، در حالی که عمل به علم یک نوع تقواست.»
«باید بین اطاعت تمام و کمال از دستورات دیگران و گاهی لطف کردن در قبال آنها تعادل برقرار کنید. هیچ کدام از ما نباید تمام وقت در خدمت دیگران باشد.»
«لذت بردن از خواب ما را از لذت زندگی محروم نمیکند»
«زندگی کوتاهتر از آن است که با احمقها آن را به اشتراک بگذارید»
«عشق جوهره و هدف اصلی زندگیست روزی میرسد که عشق به چابکی گریبان همه رو میگیرد»
«عشق حس خوشایندی نیست که امروز هست و فردا نیست»
«نوشتن نیکوست،اندیشیدن بهتر است.هوشمندی نیکوست،شکیبایی بهتر است.»
«داوری کردن در زندگی دیگران بيش از اندازه ی گلیم من است.من باید زندگي خودم را داوری کنم.»
«سام با تعجب پرسید : واقعا میخوای حافظه ت رو پاک کنم؟؟!! شونه ای تکون دادم و گفتم آره فکر کنم! چرا؟؟ چون اگه پاک نکنی دیگه هرگز نمیتونم مثل قبل زندگی کنم! اینبار رابین پرسید چرا؟؟ گفتم :<<چون آدم ها با نداشتن راحتتر کنار میان تا با از دست دادن!>>»
«زد دست ودرید پیرهن را / کین مرده چه می کند کفن را/ بسیار طپانچه بر جبین زد / خود را ز فراق بر زمین زد.»
«مردم نمیتونن کسی رو که با بقیه فرق میکنه تحمل کنن.»
«مهم نیست بقیه چه رفتاری داشتن، تو در نهایت مسئول رفتار خودتی! چیزی که حقیقت محض بود! درسی که من تازه گرفته بودم ،مهم نیست دنیا با تو چه کرده،اطرافیانت چه رفتاری کردن، و چرا تو این تصمیم رو گرفتی ،تو در نهایت مسئول این تصمیمی! تصمیمی که گاهی به خودت یا بقیه اسیب میزنه! تصمیمی که گاهی تاوانش تبعید به زمین میشه.»
«ماری پرسید :سزارین چیست ؟ گفتم :سزارین کلمه ای است که از سزار مشتق شده و سزار قیصر روم بوده و مادر سزار نمی توانست او را بزاید و اطبای آن موقع کودک را با توسل به فن جراحی بیرون آوردند و از آن موقع نام سزارین روی این عمل باقی ماند.»
«آدم ها متفاوت زندگی میکنن، برای همین مرور خاطرات کل زندگی برای هر کس ی حسی داره،وقتی خاطره ای مرور شه،اما قدرتی در وجودت برای تغییر دادن نباشه ........در هر صورت به نظر من دردناکه .»
«بيزارى ازآدمها يعنى نشناختن شان، حتى ازآن بدتر: درست نشناختن شان. نفرت چیزی نيست جز سطحى نگری: بدترين شكلش وقتى است كه دورِ اين سطحى نگری را برج وباروى نخوت فراگرفته باشد. ازآدمها بيزاريم چون فكر مى كنيم آن طوركه هستند ديده و شناخته ايم شان. به بيزارى مان مى باليم و سخت كوشانه پروبالش مى دهيم، مثل گیاهی كمياب پرورشش مى دهيم.»
«ديدن آدم هاى هم فكرو حال اتفاق نادرى است. آدم هاى پخته و معقول محكوم به انزوايند. براى همين وقتى آدمى هم فكر خودمان مى بينيم، بايد حواس مان باشد كه درست لذت هم نشينى اش را ببريم.»
«بداقبالى ها هميشه در حال اتفاق افتادن اند، مگر اتفاق دیگری هم هست؟ ولى آدم ها فقط گاه به گاه متوجهش مى شوند. تمام عمرشان تلف مى شودتا بفهمند كه اززمان تولد به اين طرف فقط بدشانسى بوده است وبس. براى همين آدم ها فقط وقتى بدشانسى سروشكلى وقيحانه و عيان به خود مى گیرد اندوه وناراحتى نشان مى دهند، مثل وقتى كه هواپيمايى سقوط مى كند يا معدنچیان زير زمين گیر مى افتند. بعد همه موسيقى ها راكه براى شان وسيله سرگرمی است خاموش مى كنند، فارغ ازاين كه بيش ترين ارزش موسيقى دراين است كه مويه وزارى همراه آن كاربسيار دلچسبی است.»
«رمز خوب زندگی کردن، آرامش است»
«قانون ذهن قانون باور است. یعنی باور داشتن به عملکرد ذهنتان و باور داشتن به خودِ باور»
«هرآنچه را که در ضمیر ناخودآگاه خود تحت تاثیر قرار دهید، در فضای بیرون در قالب شرایط و تجربیات و اتفاقات زندگی پدیدار می شود»
«بزرگترین راز هستی، نیروی شگفت انگیز و معجزه گزی است که در ضمیز ناخودآگاه شما یافت می شود، آخرین جایی که خیلی از افراد دنبالش هستند.»
«فقط کافی است خودتان را نقطه ی مقابل شاد بودن تصور نکنید، به همین راحتی ! شاد بودن آن قدر ها هم سخت نیست.»
«برای خوشحال بودن فقط کافی است به دیگران اجازه ندهید خوشحالی تان را از شما بگیرند»
«هیچ میدانید پناهی نداشتن یعنی چه؟ چون هر آدمی دستکم باید جایی داشته باشد که به آن پناه ببرد.»
«آدمیزاد به همهچیز عادت میکند…. حیوانها!»
«فقیر که باشید، باز میتوانید اصالتِ فطریِ خودتان را حفظ کنید، اما مستاصل که باشید، هیچکاری از دستتان ساخته نیست.»
«اورهان تا زانو در برف فرو می رفت. لبه دامن پالتوش در برف بود.چه تنهایی عجیبی!پدر خیال میکرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست.نمی دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می شود حس کرد»
«بله، من ترجیح میدهم که انگشتانم بسوزد و روحم تباه نشود.»
«_ ترس چیزیه که حسش میکنی ولی شجاعت چیزیه که انجامش میدی .»
«حیف از تو که ارباب وفا را نشناسی/ ما یار تو باشیم و تو ما را نشناسی»
«باید از انجام همهی کارها فقط به این دلیل که خودتان سریعتر آن را انجام میدهید، دست بردارید»
«وقتی فکر میکنید بهترین هستید، بهترین نیستید؛ اما اگر مطمئن باشید که بهترینید، پس حتما هستید. و این رمز داشتن اعتماد به نفس است.»
«✔️دوست دارم یک بار دیگر، فقط یک بار دیگر بشنوم این کلمه از دهان دخترم خارج شود، این تنها چیزی است که از چهل سال زندگی ای که از من می گیرند از آنها می خواهم. دو دست کوچکش را در دست گرفتم و گفتم گوش کن ماری دیگر مرا نمی شناسی؟! پاسخ داد: نه. گفتم: خوب نگاه کن، تو نمی دانی من که هستم ؟! گفت: چرا شما یک مرد محترم هستید. گفتم: خب پدرت کجاست؟ چشمان زیبایش را با شگفتی بالا آورد و گفت: آه نمی دانید؟! او مرده. گقتم: مرده می دانی یعنی چه ؟! پاسخ داد: بله آقا، او زیر خاک و در آسمان است ، هر شب به درگاه خداوند مهربان روی زانوی مامان، برای بابا دعا می کنم. پیشانیش را بوسیدم ، ماری الان برای من دعا کن. الان نمی توانم این کار را بکنم آقا ، روزها نمی شود دعا کرد . امروز بعد از ظهر بیایید خانه ما تا برایتان دعا بخوانم. دیگر کافی بود به میان حرفش پریدم، ماری من پدرت هستم، با شگفتی گفت: وای... گفتم: دوست داری من پدرت باشم؟! کودک رو برگرداند و گفت: نه ، بابای من خیلی قشنگتر بود.. ص۱۲۸و۱۲۹ ، فصلِ ۴۳»
«✔️دخترم را با شدت به قلبم فشردم ، در حالی که از فرط هق هق داشتم خفه می شدم. دخترم جیغ کوتاهی کشید و گفت آقا دارید اذیتم می کنید. آقا... :( کودکِ بیچاره یک سال بود که مرا ندیده بود. مرا فراموش کرده بود، صورتم، حرفهایم و صدایم را.... دریغا! اما واقعا چه کسی قادر است مرا با این ریش، با این لباسها و این صورتِ رنگ پریده بشناسد ؟! وای! همین الان هم از سوی تنها کسی که دوست داشتم مرا در خاطر نگه دارد فراموش شدم. وای! دیگر پدر نیستم، حتی همین الان! محکوم شدم کلمه ای در زبانِ کودکان که از فرط لطافت در دایره ی واژگانِ بزرگان نمیگنجد را دیگر هرگز نشنوم. این کلمه (بابا) است.... ص ۱۲۸، فصل ۴۳»
«✔️ آه اگر می توانستم بگریزم، تا جان در بدن داشتم می دویدم اما نه آدم نباید بگریزد این موجب شک و تردید می شود. ص۸۲، فصل ۱۷»
«✔️ بله، امروز روز موعود است. رییس زندان شخصا نزدم آمد تا مرا از نزدیک ببیند از من سوال کرد کاری هست که برایم انجام بدهد پرسید چیزی برای شکایت کردن دارم یا نه؟! چه از خود او و چه از زیردستانش. از من در موردِ سلامتی ام پرسید و اینکه شب را چطور گذراندم؟! همانطور که داشت از سلول خارج می شد، مرا آقا خطاب کرد. امروز، روزِ موعود است... ص ۸۴، فصلِ ۱۹»
«✔️دریغا! مرگ، با روحِ ما چه می کند؟! چه چیزی را از آن می گیرد ؟ و چه چیزی را برایش باقی می گذارد ؟ آن را کجای هستی قرار می دهد؟ آیا گاهی چشمانی به آن خواهد بخشید که به زمین نگاه کند و بِگِریَد؟؟!! ص ۱۲۴، فصلِ ۴۱»
«✔️ آنگاه که غُل و زنجیرها را به پایِ انسان محکم می کنند، دیگر هیچ چیز نیستی، جز بخشی از آن زنجیره ی مخوف که همچون یک انسانِ واحد حرکت می کند. عقل و هوش از سرِ آدم می پَرَد. طوقِ زندان، عقلِ انسان را به باد می دهد، و تَن دیگر هیچ گونه رغبت یا نیازی نخواهد داشت، مگر در ساعاتِ مشخص. ص ۷۵، فصلِ ۱۴»
«✔️ اما دخترم، فرزندم، ماریِ کوچولویِ طفلکم که می خندد و بازی می کند و هیچ غمی در این دنیا ندارد. آه، این از همه بیشتر عذابم می دهد. ص ۶۰، فصلِ ۹»
«✔️ وصیت نامه ی خود را نوشتم، اما خب فایده اش چیست؟! باید بهای محاکمه را هم پرداخت کنم و تمامِ آنچه که دارم نیز برای پرداخت بخشی از این بها کافی نخواهد بود. گیوتین گران تمام می شود. من هم مادر،همسر و یک فرزند دارم .یک دختر کوچولوی سه ساله، شیرین، گلگون و نحیف ، با چشمانِ سیاه درشت و موهای بلند فندقی. آخرین باری که دیدمش دو سال و یک ماه داشت. بنابراین پس از مرگم سه زن خواهند بود که بدون پسر ، همسر و پدر محکوم به زندگی اند. آنچه قانون می خوانند سه نفر را یتیم و بیوه خواهد کرد. می پذیرم که به حق، مجازات می شوم. اما این سه نفرِ بی گناه چه کرده اند؟؟! ص ۶۰، فصلِ ۹»
«" دریغا که بار دگر شام شد، " سراپای گیتی سیه فام شد، " همه خلق را گاه آرام شد، " مگر من، که رنج و غمم شد فزون. " جهان را نباشد خوشی در مزاج، " بجز مرگ نبود غمم را علاج، " ولیکن در آن گوشه در پای کاج، " چکیده است بر خاک سه قطره خون "»
«تو برای من مظهر کس دیگر بودی، میدانی هیچ حقیقتی خارج از وجود خودمان نیست. در عشق این مطلب بهتر معلوم میشود، چون هر کسی با قوۀ تصور خودش کس دیگر را دوست دارد و این از قوۀ تصور خودش است که کیف میبرد نه از زنی که جلو اوست و گمان میکند که او را دوست دارد. آن زن تصور نهانی خودمان اسـت، یـک موهوم است که با حقیقت خیلی فرق دارد»
«دکتر تنها زخم را پانسمان می کند و این خداست که آن را خوب می کند.»
«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمانهای غمانگیز یا ناراحتکننده یا شکست یا ترسمون نتیجهی بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهی اتفاقات نتیجهی اون شیوهی خاص زندگی کردنه، نه نتیجهی صرفا زندگی کردن. منظورم اینه که اگه میفهمیدیم هیچ شیوهی زندگیای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همهچیز خیلی سادهتر میشد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمیشه شادی رو داشت غم رو نداشت. البته هردوی اینها برای خودشون حد و اندازهای دارن، اما هیچ زندگیای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگیای وجود داره، فقط باعث میشه توی زندگی فعلیمون بیشتر احساس غم کنیم.»
«هر ثانیهی روز داریم وارد یه جهان جدید میشیم. همهی وقتمون رو صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهی خودمون با بقیه و همینطور نمونههای دیگهی خودمون تو زندگیهای دیگه میکنیم، درحالیکه هر زندگیای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»
«فکرکنم تصور اینکه همیشه راههای آسونتری هست راحته، اماشاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهی راهها معمولی باشن.»
«تو از هزار راه میتوانی سودمند باشی. شاید همین دردی که امروز تحمل میکنی، راه نجات تو باشد.»
«اگر بخواهی چیزی از آب دربیایی، نباید از میدان دربروی.ملا شدن چه آسان، آدم شدن چه مشکل!»
«از روزی که پاستور فرانسوی میکروب را کشف کرد و نشان داد که عامل بسیاری از بیماری ها میکروب است ،طبقات گوناگون میکروب ها به مناسبت شکل شان اسامی نوعی مخصوص پیدا کردند و آن اسامی بین المللی شد و امروز در همه جا اسامی نوعی میکروب ها یکی است و تمام میکروب های مدور یا بیضی را کوک می خوانند ،اسم نوعی تمام میکروب های دراز باسیل است که از کلمه لاتین باسیل یعنی چوب دستی دراز گرفته شده است،اسم تمام میکروب هایی که به شکل خوشه انگور است استافیلوکوک است که از کلمه یونانی استافیله یعنی خوشه انگور گرفته شده است .میکروب هایی که چون حلقه زنجیر دنبال هم قرار گرفته اند استرپتوکوک است که از دو کلمه یونانی استرپ توس و کوکوس که هر دوی آن ها به معنای رشته ای از اشیای مدور است که در زبان محاوره ی یونانی معنای زنجیر می دهد»
«همه ی ما یک زمانی احساس عجز و ناتوانی می کنیم و این خیلی خوب است که قادر به گریه کردن هستیم، زیرا بعضی اوقات اشک سبب میشود انسان آرام شود و اگر بعضی اوقات گریه نکنیم، امکان دارد جان خود را از دست بدهیم .»
«شاید زندگی پیدا کردن بخش هایی از خودمان در تکه تکه هایی از یک کل منسجم است .»
«کوری که اینشکلی نیست، همه میگویند کوری سیاهی است. ولی به چشم من همه چیز سفید است .»
«اگر تیغ عالم بجنبد ز جای / نبرد رگی تا نخواهد خدای»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.