ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین نقد و بررسیهای کتابخوانهای ابریشمک مینشیند: نظر و امتیازِ کسانی که کتاب را واقعاً خواندهاند، از رمان و داستان تا ناداستان. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی نقدها، امتیازها و جملههای برگزیدهی همان کتاب را ببینی.
کتاب خوبی بود قسمتهای فوق العاده تلخی داشت که واقعن ناراحتم کرد اینکه آدما چطور میتونن فقط بواسطه ی اینکه چشمهاشون نمیبینه از همه چیزچشمپوشی کنند و انسانیت و اخلاق روهم قربانی کنند و خوی وحشی گری پیدا کنند که واقعن مایه ی تاسفه.
اوه یکی از داستانایی بود که بشدت به دل من نشست اگرچه غم داشت یا شاید از دید اول فکر کنید یه زندگی کسالت اور رو فقط داره روایت میکنه ولی خیلی به زندگی واقعی نزدیک بود و دیدن زندگی از دید یک فرد مسن تنها جالب بود برام؛ مخصوصا با داستان زندگی گذشته ش و عاشقی ای که گذرونده بود و منو برای اینده ی خودم به فکر فرو برد؛ و در کل داستان جالبی بود.
داستان های داستایفسکی رو دوست دارم و خب من از داستان طولانی خسته نمیشم، همراه داستان رفتم تا ببینم جریان چطور میگذره و خب آخرشم واقعا خوب تموم شد و دوستش داشتم. اثبات عشق دختر زیبا بود.
انسانهایی که گاهی پیش از مرگ جسم، در اثر فشار و خاموشی، از درون میمیرند.
کتابی است بی نظیر رو به دنیایی خیال ،«کوازار فقط قصهی جنگ فرشتگان و شیاطین نیست؛ قصهی عشق های پاکی است که در دلِ این جنگ به اوج میرسه و خیانتی که میتواند سرنوشت همهچیز را تغییر دهد…»
به نظرم یکی از آن کتابهای فلسفهخوانی خوشخوانه که فلسفه رو از حالت خشک و دانشگاهی درمیاره و میاره وسط مشکلات واقعی زندگی. دوباتن سراغ فیلسوفهایی مثل سقراط، اپیکور، سنکا، مونتنی، شوپنهاور و نیچه میره و از هرکدوم برای یک درد یا دغدغهی انسانی کمک میگیره؛ مثلاً ناکامی، محبوب نبودن، اضطراب، کمبود پول، دلشکستگی و ترس از مرگ. چیزی که جذابش میکنه اینه که کتاب صرفاً نمیگه «این فیلسوف چنین نظری داشته»، بلکه سعی میکنه نشان بده…
بیشتر از اینکه داستان تعریف کنه، یک جور شیوهی نگاهکردن به زندگی پیشنهاد میده. به باز تعریف نگاهمون به زندگی کمک میکنه.
چیزی که از کلیدر برایم ماند، آدمهایی بودند که میان عشق و تعصب، فقر و آرزو، و خواستههای خودشان و جبر زندگی گیر افتاده بودند؛ آدمهایی که همیشه آنقدر آزاد نبودند که بتوانند زندگیشان را آنطور که میخواستند انتخاب کنند. کلیدر آدم را وادار میکند بفهمد «انتخاب» بدون دیدن شرایط آدمها، کلمهی خیلی سادهای است.
آخرین روز یک محکوم به اعدام برای من کتابیه که ایده و تأثیرش از خود داستانش قویتره.
من بیشتر از اینکه باهاش مثل یک رمان داستانی ارتباط بگیرم، با ترسِ انتظار ارتباط گرفتم اینکه آدم میدونه قراره بمیره ولی دقیقاً نمیدونه چطور میتونه با این واقعیت کنار بیاد. همین باعث میشه بعضی قسمتها واقعاً سنگین بشن ریتمش گاهی یکنواخت میشه و اگر دنبال اتفاق و داستانپردازی زیاد باشی، ممکنه حوصلهات سر بره. اگر کتابهای کوتاه، تلخ دوست…
به نظرم کتابیه که آرومآروم آدم رو میبره سمت خودش و باعث میشه یهسری رفتارها و رابطههامون رو دوباره نگاه کنیم. بعضی قسمتهاش واقعاً به دلم نشست و حس کردم بعضی حرفهاش رو خودم تجربه کردم؛ کتابی نیست که فقط بخونی و تمومش کنی، یه تکههایی ازش توی ذهنت میمونه.
کتاب خوبیه و از خوندنش پشیمون نمیشی ولی قطعاً جزو کتابهایی نیست که بگم هرکسی باید حتماً بخونتش. برای من آدمهای کتاب و فضای داستان و گفت و گوها موندگارتر از خود معما بودن در کل اگر فقط دنبال یک داستان جناییِ تند و پرتعلیق باشی، احتمالاً انتظارت رو کامل برآورده نمیکنه
به نظرم نقطه قوت اصلی کتاب، فضاسازی و روایت رابطهی محبوبه و رحیم و تفاوت دنیای این دو نفره. داستان فقط یک عاشقانهی ساده نیست؛ دربارهی انتخاب، هیجان عشق، اختلاف طبقاتی، خانواده و پیامد تصمیمهایی که در جوانی میگیریم هم هست.
✔️ کتابی که ارزشِ دوبار خوندن رو داره. اگر فیلمش رو بسازن، خیلیییی قشنگ و عالی میشه. واقعیت ها رو زیبا به تصویرکشیده، ارزشِ خوندن داره.... غمگینم هست🥲
چیزی که من بیشتر از همه دربارهاش دوست دارم اینه که بهجای اینکه فقط نصیحتت کنه، سعی میکنه طرز نگاهت به فرصتها و شکستها رو تغییر بده. مثلاً روی این ایده تأکید داره که خیلی وقتها محدودیتهایی که برای خودمون میبینیم، واقعاً آنقدر قطعی نیستند.
کتابیه برای تغییر زاویه دید، نه اینکه قدمبهقدم بهت بگه چطور موفق بشی
وقتی رابطه ناسالم و آزار گرانه است عشق دلیل کافی برای ماندن نیست.
تازگی ها فهمیدم در مملکتی که جنگ باشد زلزله قریب الوقوع است می پرسی چرا؟ خوب معلوم است،بعدها مه دود از کله شهر بلند شد میفهمی.
فکر میکردم به نمایشنامه علاقه ای ندارم و این اولینش بود که خوندم؛ و البته اولین کتاب از شکسپیر… ولی داستانش رو به عنوان یک نمایش نه یک کتاب، دوست داشتم و بنظرم قسمت جذابش عشق افیلیا بود 🪷
فهمیدم اگر هرجای دیگه ام باشم، من منم، همینم؛ خیلی چیزا به من بستگی داره و میتونم خودم داستان خودم رو بسازم 🌝✨
اولین کتابی که من رو به دنیای بزرگسالی در کتابخوانی برد این بود و عمرا فراموشش کنم امقدر که برام شیرین بود و بعد از اون بازم چندبار خودنمش. شازده کوچولو انقدر مفهوم زندگی رو زیبا میگه که بنظرم باید چندوقت یکبار بخونیم تا یادمون نره🌙🥀
یک دفترچه راهنمای کامل از روشهایی برای عوضی بودن (عذرمیخوامازحضورکتابخونایعزیز)! یادمه به امید یک جملهی درست این کتابو ادامه میدادم تا شاید حداقل وقت و انرژیای که صرف این کتاب طولانی کردم بی نتیجه نباشه ولی ناامید شدم! اصلا پیشنهادش نمیکنم و میتونم به جرئت بگم ارزش خوندن نداره! با خوندنش آرزو میکنید کسی که همچین روشها و الگوهایی داره سر راهتون قرار نگیره و اصلا اخلاقی نیست! اگر چهار تا جملهی درست هم گفته باشه…
کتاب فقط درباره سرنوشت چند شخصیت نیست؛ درباره این است که تعصب، اقتدار، حسادت و سکوت چگونه میتوانند یک خانواده را از درون نابود کنند
بنظرم ورونیکا های زیادی در اطرافمون وجود دارن که بخاطر دیگران زندگی میکنند و در نهایت به پوچی میرسند حتی ممکنه خودمون هم یکی از اونا باشیم.
چهار اصل اصلی کتاب اینهاست: با کلامت گناه نکن، هیچچیز را به خودت نگیر، تصورات باطل نکن و همیشه نهایت تلاشت را بکن. مفاهیمش خیلی ساده بیان شده و برای همین راحت میشه باهاش ارتباط گرفت. مخصوصاً بخش مربوط به «به خودت نگیر» میتونه برای کسی که زیاد درگیر حرف و رفتار دیگرانه، تأملبرانگیز باشه
اگر دنبال یک رمان روان، کوتاه و احساسی هستی که بیشتر روی رابطهی آدمها، تنهایی و همدلی تمرکز کنه، انتخاب خوبیه.
ولی اگر دنبال رمان خیلی عمیق و پیچیده از نظر روانشناختی یا ادبی هستی، من خیلی با اطمینان پیشنهادش نمیکنم چون بعضی پیامهاش مستقیم گفته میشن و شخصیتپردازی در حد رمانهای خیلی قوی نیست در کل ارزش خوندن داره مخصوصاً اگر یه کتاب جمعوجور و انسانی میخوای فقط نباید انتظار داشته باشی بعدش با یک شاهکار ادبی روبهرو شی.
من دزیره رو بیشتر به خاطر حالوهوای داستان و همراه شدن با زندگی دزیره دوست دارم، نه اینکه بخوام بگم از نظر ادبی شاهکاره. چیزی که برام جذابه اینه که تاریخ رو از فاصلهی دور نگاه نمیکنیم انگار همراه دزیره وارد اتفاقات میشیم و زندگی شخصیش همزمان با تغییرات سیاسی و تاریخی جلو میره.
ولی راستش کتاب بینقص نیست. بعضی جاها زیادی طولانی میشه و احساس میکردم داستان میتونست جمعوجورتر روایت بشه. مخصوصاً جاهایی که اتفاقات تاریخی…
نورا واقعا افسرده و انتخاب دیگری نداشت
به یاد حمید رضا صدر عزیز و دوس داشتنی. تقریبا میشه گفت روزمرگی ها و اتفاقاتی که برای صدر عزیز از لحظه ای که متوجه بیماری سرطان میشه تا لحظه مرگ.البته اخر کتاب به قلم دخترشون هست تا کتاب کامل بشه. به نظرم عزیزانی که بیمار سرطانی دارن اصلا نخونن این کتابو،چون درد بیماری و براشون چند برابر میکنه.
از این بابت که میشل اولین زن سیاهپوستی هست که که بعداز زندگی پر فراز و نشیبش، بانوی اول ایالات متحده شده کتاب ارزشمندی برای خوندن هست، اما خارج از این چیزی برای ارائه نداشته بنظرم.
داستان جالب و سرگرم کننده ایه. با خوندنش دوست داشتم که میشد دوست شازده کوچولو می بودم.
کتاب فوق العاده زیباست ، ساده و به زبان عامیانه هست ، مکث ها و نامه هاش خیلی خوب بود و نامه هایی بود که به خودمون بود وتشکر کرده بود از خودمون تو زندگی خودمون
نظرم «ماوراء طبیعی شدن» اثر جو دیسپنزا کتابیه که بیشتر از اینکه یک کتاب علمیِ محض باشه، ترکیبی از خودشناسی، روانشناسی عامهپسند، مدیتیشن و ایدههای مربوط به تغییر ذهن و عادتهاست در مجموع، اگر به خودشناسی، مدیتیشن و تغییر الگوهای ذهنی علاقه داشته باشی، احتمالاً از ایدههای کتاب خوشت میاد؛ ولی بهتره اونو بیشتر به چشم یک کتاب الهامبخش و خودیاری بخونی، نه یک منبع علمی دانشگاهی.
نحوهی ی روایت موضوعات و زاویه دید کتاب برام جالب بود. خیلی هم کاربردی بود. من کلا آدم پر مشغله و پرفکری هستم. باعث شد نگاهم به خیلی از مسائل تغییر کنه و آروم تر بشم
در سطح نامهنگاری، داستان خیلی خوب کشمکش روانی، اضطراب، خشونت، نگرانی و دغدغه را نشان میداد. با اینکه صرفاً نامهنگاری و مشتی کلمه بودند اما همین باعث تجلی برخی از تصورات در ذهن مخاطب میشد. تنها شاید باگی که در پایان داشت. شخصیت آیزنشتاین بعد از اینکه متحمل سوگ سنگینی میشه، این نفرت، غم و اندوهِ اجتناب ناپذیر در نامههای پایانی داستان دیده نمیشوند. اما داستان حاکمیت ترس و کنترل ایدئولوژیک زمان هیتلر را خیلی خوب به تصویر…
اینکه تاصفحه اخرکتاب، بااینکه تعدادصفحات زیاد بود به هیچ عنوان خسته کننده نبود، و تالحظه اخر کتاب حرفی برای گفتن داشت،
حال هوای دهه ۶۰ و کارهای بامزه محسن واقعا قشنگه و لبخند میاره رو لبتون
مناسب کسایی که به خودشناسی و همچین مضمونهایی علاقه دارن. نقطهقوتش برای من اینه که میشه بعضی قسمتهاش رو تکهتکه خوند و روی هر ایده مکث کرد؛ لازم نیست حتماً یکنفس بخونیش. اصلش رو تو یک جمله خلاصه کنم: اگه میخوای پیشرفت کنی خودت رو بشناس و نسخهی بهتری از خودت باش، نه اینکه تبدیل به آدم دیگهای بشی!
از اون کتابهاییه که سادگیش نقطهقوتشه. قرار نیست فلسفهی پیچیدهای بهت یاد بده؛ بیشتر از طریق گفتوگوهای موری و شاگرد سابقش، دربارهی چیزهایی حرف میزنه که تقریباً همه باهاشون درگیرن.
چیزی که بیش از همه به چشم میاد اینه که هوگو بهجای اینکه دربارهی مجازات اعدام از بیرون و به شکل نظری حرف بزنه، خواننده رو با ترس، انتظار و بلاتکلیفی یک انسان محکوم روبهرو میکنه. همین باعث میشه مسئلهی اعدام از یک بحث حقوقی و سیاسی، تبدیل بشه به یک مسئلهی انسانی
چیزی که برای من جذابه، نگاه نسبتاً واقعگرایانهش به تنهایی، وابستگی، رابطه عاطفی، پذیرش خود و مرزهای شخصیه. کتاب سعی نمیکنه بگه برای خوشحال بودن باید همیشه مثبت فکر کنی یا همهچیز رو درست کنی؛ بیشتر روی این تأکید داره که بعضی احساسات ناخوشایند بخشی از تجربهی انسان بودنن و باید یاد بگیریم باهاشون کنار بیایم
کناب سرگرم کننده ایه ولی کتاب خیلی خوبی نیست. اگر کسی عاشقانههای پرتنش و احساسی دوست داشته باشه احتمالاً باهاش همراه میشه ولی اگر دنبال رابطهی باورپذیر، شخصیتپردازی قوی و رفتارهای منطقی باشه، احتمالاً اذیت میشه در کل خیلی توصیه نمیکنم.
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.