ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی خالد حسینی
«بادبادکباز» روی قفسهی ۵۵ خوانندهی ابریشمک با ۹ ترجمه هست. پرخوانندهترین، ترجمهی زیبا گنجی (مروارید(وابسته به شرکت مروارید سپهر دانش)) است با ۲۳ خواننده. ۲۱ نفر از ۲۳ خوانندهی این ترجمه تمامش کردند.
۲۳ خواننده، ۲۱ نفر تمامش کردند
۹ خواننده، ۹ نفر تمامش کردند
۹ خواننده، ۷ نفر تمامش کردند، میانگینِ ۲ نفر: ۹٫۰ از ۱۰
ترتیب از پرخوانندهترین است، نه از «بهترین»؛ ابریشمک هیچ نسخهای را توصیه نمیکند و چیزی هم نمیفروشد. اینها فقط شمارشِ قفسهی خوانندههاست.
این جملهها را خوانندهها از روی نسخهی خودشان برداشتهاند. بخوان؛ کدام ترجمه به گوشِ تو روانتر و گیراتر است؟
«جنگ که نباید شرافت را ازبین ببرد .تازه شرافت را می طلبد.حتی بیشتر از زمان صلح .» بادبادک باز صفحه۱۳۱»
«رحیم خان خندهٔ تلخی سر داد. «من و حمیرا در مقابل تمام دنیا قرار گرفتیم. و این را هم بهت بگویم امیر جان، آخر سر همیشه دنیا برنده است. رسم روزگار همین است.»»
«وقتی مردی را بکشی،حق زندگی را از او دزدیده ای. حق زنش را به داشتن شوهر و فرزندانش را به داشتن پدر دزدیده ای. وقتی دروغ بگویی، حق دانستن راست را از دیگری دزدیده ای. وقتی کسی را فریب بدهی، حق انصاف و عدالت را دزدیده ای. هیچ چیزی زشت تر از دزدیدن نیست.»
هیچکدام از عددهای بالا را ناشر نداده و فروشگاهی نگفته — هر کدام شمارشِ قفسهی خوانندههاست. نسخهی خودت که روی قفسه بنشیند، این فهرست برای نفرِ بعدی که همین را میپرسد یک ردیف دقیقتر میشود.
وارد شو و نسخهات را روی قفسه بگذاراول ببین خوانندهها دربارهی این کتاب چه گفتهاند۶ خواننده، ۶ نفر تمامش کردند
۲ خواننده، ۲ نفر تمامش کردند
۲ خواننده، ۱ نفر تمامش کردند
۱ خواننده
۱ خواننده
«حسن حتی نمیتوانست کتاب الفبا را بخواند، اما همیشه افکار مرا میخواند. این موضوع کمی لج آدم را در می آورد،اما یک جور آرامش هم می بخشید که کسی در کنارت باشد و همیشه بداند چه میخواهی.»
«وقتی دروغ میگویی، چیزی را از خودت میدزدی.»
«از تبعيض بين مرد و زن در ميان افغانیها که به نفع ما مردها بود، کاملاً آگاه بودم. نمیگفتند ديدی مَرده داشت با زنه حرف میزد؟ بلکه میگفتند وای وای! ديدی زنه آن مرد را ول نمیکرد؟ چه چشم سفيد!»
«کسی که وجدان ندارد، معرفت ندارد، درد و رنجی هم ندارد.»
«يادم نبود چه ماهیست يا حتی چه سالی. فقط میدانستم که آن خاطره در درونم زنده است، بخشی کوچک و خيلی خلاصهوار از گذشتهای خوب، ردِّ رنگين قلممويی بود بر روی بوم خالی و خاکستری زندگیهايمان.»
«روی تابلویی که بالای میزش بود:زندگی یک قطار است سوار شوید.»
«بابا دیگر بیدار نشد که نشد»
از ۴ ترجمهی دیگرِ این فهرست هنوز کسی جملهای نگذاشته.
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.