ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«باشد که تمام عمرش، آفتابی و روشن باشد حتی اگر شب من تا ابد تاریک بماند»
«بچه نباش، قرار بود بچه نباشی. بچه ها زود به گریه میافتن و زودم گریهشون بند میاد، چون چیزای زیادی ندیدن و نمیخوان. گریهشون دوام نداره، آرزوهاشون کوچولوست. چند تا قلوب شیر، یه تیکه نون، یه ماشین کوکی، یه عروسک، یه جفت کفش، یه قول الکی گریهشون رو بند میاره. ولی آدمای بزرگ اونقدر زندگی کردن، انقدر دلشون پره که به این آسونی ها گریهشون بند نمیاد، خالی نمیشن. تو خیلی چیزا برای گریه کردن داری…»
«شما مالک هیچچیزی نیستید بهجز چند سانتیمتر مکعبی که در جمجمهتان قرار دارد.»
«تو تن همه آدم بزرگها یک بچه است. تهمانده دوران کودکی تو تن همه ما هست و ما میخواییم اونو از یاد ببریم، روی بچگیمون سرپوش بذاریم، اما بالاخره اون با ما هست. گاهی مثل بچه های شیطون از تنمون در میاد و هر کاری دلش میخواد میکنه، میخنده، بازی میکنه، قهر میکنه، دروغ میگه، گریه میکنه، احساس تنهایی میکنه. آدم بزرگی رو پیدا میکنه، خودشو میچسبونه بهش، ولش نمیکنه، خودشو لوس میکنه.»
«آن روزها مشخص بود در مقابل آنکه با تفنگ حمله میکند، با تفنگ باید دفاع کرد اما امروز کسی نمیدانست در مقابل آنکه با تفنگ حمله نمیکند چه باید کرد.»
«آدم ها گاهی اوقات تاریکی را نبود روشنایی می دانند،اما در جایی مثل بورگ تاریکی یعنی تباهی.تاریکی در یک چشم به هم زدن خیابان ها را می بلعد .خیلی از آدم ها در شهر ها دوست ندارند شب ها را تنهایی در خانه سر کنند؛به همین بهانه مرکز و کلوب های تفریحی تاسیس کردند که فقط شب ها کار می کنند اما در بورگ وقتی تاریکی سر می رسد، زندگی از جریان باز می ایستد.»
«بعضی وقت ها راحت ترین کار این است که آدم فقط زندگی کند، بدون اینکه خودش را بشناسد، بدون اینکه بداند به کجا می رود، همین بس که می داند کجاست.»
«پسرک می پرسد : دوستش داری؟ طوری بی هوا این سوال را پرسید که کم مانده بود بریت ماری گوش پسرک را با قیچی ببرد. _بله. +خب پس چرا الان اینجا نیست؟ _ چون گاهی وقت ها فقط عشق کافی نیست.»
«کل مسیر را حرف می زند،درست مثل کنت وقتی باهم سوار ماشین می شدند .اما این یکی فرق دارد ، چون کنت همیشه از طرف خودش حرف می زد، اما آقای پلیس از بریت ماری سوال می پرسد. همین موضوع بریت ماری را اذیت میکند. آدمی که عادت ندارد مرکز توجه باشد این جور وقت ها اذیت می شود.»
«هر زندگی مشترک بدی های خودش را دارد، چون همه ی آدم ها نقطه ضعف های خودشان را دارند.اگر با آدم دیگری زندگی می کنی ، باید یاد بگیری که با این نقطه ضعف ها کنار بیایی.اگر نقطه ضعف ها را شبیه یک مبل سنگین در خانه فرض بکنی ، یاد می گیری موقع تمیز کاری اطرافش را تمیز بکنی و به خودش کاری نداشته باشی.»
«تمام سال حیوانات مانند برده کار میکردند. اما از کارشان راضی بودند. آنها از هیچ تلاش و فداکاری مضایقه نمیکردند، چون خوب میدانستند که هر کاری میکنند به نفع خودشان و همنوعانشان است که بعد از آنها میآیند، نه برای یک دسته انسانهای بیکار و دزد.»
«- ارمیا! تو چیزی تو سنگر جا نگذاشتی؟ - چیزی که نه… یعنی چرا، من یک مرد را توی سنگر جا گذاشتم، یعنی نه، یک مرد من را جا گذاشت و رفت.»
«رویاها و خیالات فقط درطول روز و زیر نور خورشید مزه میدهند، ولی همین که تاریکی از راه میرسد و طوفان شروع میشود، تاثیر خودشان را از دست میدهند.»
«من فکر میکنم گاهی اوقات در زندگی مسائل کوچک بیشتر از مسائل بزرگ، مشکل ساز میشوند!»
«اما مگر میشود زندگی را در گلخانه ای زندانی کرد تا بی خطر رشد کند؟ جای تنگ و خفه درخشش و عطرش را از آن میگیرد.»
«آزادی آن است که آزادانه بتوانیم بگوییم دو بعلاوه ی دو میشود چهار.اگر این اصل پذیرفته شود بقیه اصول بدنبال آن می آیند.»
«نیرویی مهیب تورا تحت سیطره ی خود میگرفت و به درون مغزت رسوخ میکرد مغزت را درهم میکوبید به طرز باورنکردنی تورا میترساند و حتی تورا قانع میکرد که به احساس خود نباید اطمینان کنی.در نهایت حزب اعلام میکرد دو به علاوه ی دو میشود پنج و آدم مجبور بود این حرف را باور کند.»
«شاید حقیقت داشت که مردم درحال حاضر رفاه بیشتری نسبت به قبل از انقلاب داشتند.تنها ناقض این ادعا اعتراضی خاموش در رگ و پی انسان بود.احساسی غریزی که به فرد میگفت شرایط فعلی ات غیر قابل تحمل است و باید روزی تغییر کند.ویژگی حقیقی زندگی فعلی برای او نه بیرحمی و نا امنی آن،بلکه پوچی، دلگیری، بیحالی و خمودی آن بود.»
«عاشق حقیقی خدا وارد میخانه که بشود، آن جا برایش نمازخانه می شود. اما آدم دائم الخمر وارد نمازخانه هم که بشود، آنجا برایش میخانه میشود. در این دنیا هر کاری که بکنیم مهم نیتمان است نه صورتمان.»
«تکرار کردم: از کجا می آییم به کجا می رویم؟ فرزند، این ها سؤالهای عمیقی است. اگر جوابش را می دانستم شاید جزو علما می شدم»
«اگر چشم انتظار احترام و توجه و محبت دیگرانی ابتدا اینها را به خودت بدهکاری. کسی که خودش را دوست نداشته باشد ممکن نیست دیگران دوستش داشته باشند. خودت را که دوست داشته باشی اگر دنیا پر از خار هم بشود نومید نشو، چون به زودی خارها گل می شود.»
«گفتم آقا داداش بی شرف کی بود؟ گفت دیگر از این حرف ها نزن برو دهنت را آب بکش.از بس دهنم را آب کشیده ام شده ام آبکش. سمفونی مردگان صفحه۲۷۵»
«برادران از گناه آدم ها نهراسيد، آدمي را در گناهش نیز دوست بدارید، که این شباهت به محبت خداوند، اوج محبت در زمین است. 📖»
«ایمان بیاور به آنچه دلت به تو میگوید، چون آسمان وعده ای نمیدهد فقط ایمان به آنچه دلت به تو میگوید.»
«مرگ کودکان بیش از هر چیز دیگری این میل را در او برمیانگیزد که بلیت ورود خویش به عالم هستی را پس بدهد.»
«بسیاری از آدمها فقط به این دلیل شریفند که احمقند.»
«یک حیوان وحشی نمیتواند چنان هنرمندانه سنگدل باشد که یک انسان میتواند.»
«هیچ نمیدانم که آیا دارم به سوی گندیدگی و شرمساری میروم! یا به طرف شادمانی و روشنایی بدبختی همین است چون در دنیا همه چیز معماست.»
«در وجود هر آدم، جانوری نهفته است؛ جانور خشم،جانور آتش شهوت ناشی از ضجه های قربانی شکنجه شده، جانوران عنان گسیختهی بیقانونی، جانور امراضی که پس از شرارت و نقرس و مرض کلیه و غیره می آید.»
«در وجود هر آدم، جانوری نهفته است؛ جانور خشم،جانور آتش شهوت ناشی از ضجه های قربانی شکنجه شده، جانوران عنان گسیختهی بیقانونی، جانور امراضی که پس از شرارت و نقرس و مرض کلیه و غیره می آید.»
«ما میتوانیم زشت و زیبا باشیم به شرط اینکه درونمان احساس زشتی و زیبایی داشته باشیم. ما از پرداختنِ بها برای چیزی متنفریم. بلکه میل به مفت گرفتن داریم. بله، همه چیزهای خوب زندگی را به ما ببخشید، اون موقع میبینید که سیریناپذیریم.»
«در وجود هر آدم، جانوری نهفته است؛ جانور خشم،جانور آتش شهوت ناشی از ضجه های قربانی شکنجه شده، جانوران عنان گسیختهی بیقانونی، جانور امراضی که پس از شرارت و نقرس و مرض کلیه و غیره می آید.»
«- هر کسی باید زندگی را پیش از هر چیز دیگری در زندگی دوست داشته باشد. - دوستداشتنِ زندگی بیش از معنی آن؟ - مسلماً، همانطور که تو میگویی، دوستداشتن آن پیش از زندگی، مسلماً پیش از منطق، و فقط آنگاه معنیاش را خواهم فهمید.»
«آنچه برای عقل ننگ است، برای دل سراسر زیبایی است.»
«در سلامت عقل هستم، اما روحم زیر بار سنگینی است...»
«من فقط محتاج اشکهای تواَم. بگذار همه مجازاتم کنند، بگذار همه زیر پا لهام کنند، همهشان، تکتکشان، بدون استثنا! چون من هیچکس را دوست ندارم. شنیدی؟ از همه بدم میآید!»
««با وجود چنین جهنمی در قلبت و در ذهنت، چطور میتوانی زندگی کنی؟ چطور میتوانی عشق بورزی؟»»
«آدمها، حتی خبیثترینشان، در بیشتر موارد، خیلی بیشتر از آنکه ما تصور میکنیم سادهدل و زودباورند. البته، خود ما هم همینطوریم. »
«من به خدا اعتقاد دارم، اما نمیتوانم جهان او را بپذیرم. نمیتوانم برای رنج کودکان بخشش بطلبم. چه چیزی میتواند رنج یک کودک بیگناه را توجیه کند؟ و اگر همهی حقیقت در این باشد که این رنجها برای نجات انسان لازم است، من پیشاپیش اعلام میکنم که این حقیقت را نمیپذیرم.»
«ما از مردم بیشتر از خدا میترسیم. خداوند گناهان را میبخشد، ولی مردم حتی بخاطر مهربانی، ما را مجازات میکنند.»
«اگر خدا قادر مطلق و عالم مطلق و خیر مطلق است چرا در برابر چنین جنایاتی سکوت میکند؟»
«خداحافظ به تویی که زندگی ات تباه شد... بی آن که مقصر باشی.»
«آتشِ دوزخ چه چیزی را میتواند بازخرید کند، درحالی که محرومان و مظلومان شکنجهشان را دیده و زجرشان را کشیدهاند.»
«((یعنی چه؟آیا به راستی باید مرد؟))و ندای درونش جواب می داد:بله حقیقت است و باید مرد.می پرسید:ولی آخر این همه رنج برای چیست؟)) وندا جواب می داد(( دلیلی نیست!برای هیچ!)) و همین.»
«با این همه میدانستم گفتگو با آزارد یا هرکس دیگری نمیتوانست این تصورات یا احساس یأس سنگینی را که بر من چیره شده بود، از ذهنم پاک کند. من آنها را در سکوت بهتر تحمل میکردم.»
«هیچ کس نمیتوانست بدون امید زندگی کند اما امید همیشه آدم را به دشمن لو میداد.»
«فقط کسی که میخواهند بهتر شود تلاش میکند که اشتباهات خودش را ببیند و تصحیح کند. او سرنوشت را میپذیرد و به جای تغییر آن ، از آن میآموزد.»
«اجتماع الگو های بی معنی و غیر منطقی در ذهنمان ایجاد میکند. زود قضاوت کردن بیماری است که به قدری قدرتمند است که انسانيت را کور میکند.»
«ما از اینجا بیرون نمی رویم...می مانیم.چون ما اینجا صاحب فرزند شده ایم! اما هنوز در اینجا مرده ای نداریم...وقتی کسی مرده ای زیر خاک ندارد به آن جامتعلق نخواهد بود.»
«انسان به زودی قادر خواهد بود که در خانه ی خود تکیه بدهد و آن چه را ک در نقطه ی جهان اتفاق می افتد تماشا کند»
«آدمی که همیشه به خاطر یک نفر دیگر زندگی کرده وقتی تنها باشد حتی خودش را هم به سختی می شناسد.»
«شکستن قلبی که بارها ترک برداشته کار سختی نیست.»
«هتل ها نام و نشانی دارند ، اما نه می شود اسمشان را خانه گذاشت و نه جایی برای ماندن.»
«عاشق بودن کافی نیست؛ باید بلد باشی عشق را در روزهای معمولی زندگی هم زنده نگه داری.»
«عشق، توانایی دیدن شباهتها نیست؛ توانایی دیدن تفاوتهاست.»
«اون چیزی که منو مجذوب شما کرده، زیبایی خیرهکننده تون نیست، بلکه به خاطر جذابیت خود وجودتونه که چهرتون زیباتر جلوه میکنه. ذهنتون از چهرتون هم زیباتره.»
«میگوید: راستش فقط یه موضوعی هست که نمیدانم باید بهتون بگم یا نه. این جمله همون نقطه عطف کشف سرزمین ذهن یکدیگر است و مغناطیس رابطه، به قلب خود رسیده اما وقتی بگوید اصلا نمیدانم چرا دارم اینا رو به شما میگم، بحث از کشف گذشته و فتح شده. فرمانروای سرزمین قلبش شده ای، روحش دیگر قلمرو توست. فارغ از اینکه چه بگویی، تمام است. میگفت نمیداند چرا اینها را دارد به من میگوید و من هم نپرسیدم. میدانستم هرچه نگویم بیشتر خواهد گفت و هرچه اصرار کنم، کمتر.»
«خیلی از مردها فکر میکنند ما عاشق عضله و یا رنگ چشم آنها میشویم. شاید بشویم، اما آن چیزی که باعث میشود بیشتر به آنها دل ببندیم، منش آنهاست. حتی اگر عاشق پول کسی بشویم، به خاطر خود پول نیست، به خاطر منشی است که به خاطر آن پول کسب کرده. اصلاً به نظر من جذابترین عضلهٔ هر مرد، ذهن و طرز فکر اوست.»
«بعضی سوال ها برای جواب پرسیده نمی شوند. مهم این است که به آن ها جواب بدهی و فرقی نمی کند جواب چه باشد.»
«((بر سنگ گوری نوشته بودند:زندگی ساعتی بیش نیست.)) زندگی من هم ساعتی بیش نبود و آن را با مولانا سپری کردم. شمس☘️»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.