ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«مرگ یکی از حقایق زندگیست. تأمل در یک لحظه به ما میگوید مرگ فقط آخرین لحظهی زندگی نیست. " ما حتی هنگام تولد هم میمیریم؛ پایان از همان آغاز آنجاست."»
«_ تنها چیزی که در زندگی ام،به آن نیازمندم ، این است که کسی مرا بفهمد.»
«دکتری یک روز به او گفته بود:" من بچه به دنیا آوردن را دوست دارم چون اگر کارم را خوب انجام دهم شادی می آفرینم". کلانتر خیلی وقتها به این جمله فکر کرده بود. چون اگر او کارش را خوب انجام میداد، برای کسی درد و رنجی فراهم می آورد و این واقعیت که وجود او لازم است، به نظرش دلیل قانع کننده ای نمی آمد. بنابراین به زودی باید از کار کناره گیری کند، چه بخواهد و چه نخواهد.»
«صدای ناله فاخته از دور دستها شنیده می شد که انگار می گریست.»
«درخت چنار کهنسال نزدیک سقاخانه که هنوز سوز سرمای زمستان را برسینه داشت، تن به باران شسته و در انتظار فرارسیدن بهاران، خواب نور و گرمی و غوغای گنجشکان را میدید.»
«سپیدی سحر بر سیاهی شب چیرگی می یافت و بر سینه گلدسته های مسجد می تابید و لحظه به لحظه دل تاریکی را می شکافت.»
«"آب طلب نکرده همیشه مراد نیست، گاهی بهانه ای ست که قربانیات کنند"»
«پسرک گفت:"بعضی اوقات فکر میکنم شما بیشتر از خودم بهم باور دارید" اسب گفت :"توهم بالاخره به ما میرسی"»
«پسرک گفت: "بعضی وقت ها میترسم شما بفهمید من معمولیم" موش کور گفت :" عشق نیازی به خاص بودن نداره🌱"»
«موش کور گفت : مهربون بودن با خودت یکی از بهترین مهربونی هاست 🌱»
«".تصور کن اگه کمتر میترسیدیم چجوری بودیم "»
««کاش آدم بتواند دنیا را بالا بیاورد و اینهمه دروغ و ریا نبیند، دنیا بهدست دروغگوها و پشتهماندازها و حقهبازها اداره میشود.»»
«گربه ها نیازی ندارند که برای اثبات منحصر به فرد بودنشان به اطرافیان کار خاصی انجام دهند»
«برای دوست داشته شدن، ابتدا باید خود را بپذیرید و دوست بدارید»
«سختی زندگی کردن در جامعه، چیره شده بر دلهره هاست و سختی زندگی زناشویی ، پیروز شدن بر یکنواختی و ملال است.»
«من می خواهم به دیوانگی ادامه دهم و طوری که خودم دوست دارم زندگی کنم ، نه آن گونه که دیگران میخواهند.»
«در طول زندگی اش ورونیکا متوجه شده بود که بسیاری از مردم طوری در مورد فجایع موجود در زندگی سایرین حرف میزنند که انگار دوست دارند به آنها کمک کنند،اما واقعیت این است که آن ها از عذاب کشیدن دیگران لذت میبرند،زیرا این باعث میشد تا باور کنند که خوشبخت هستند و زندگی با انها خوب رفتار کرده است»
«ظهر داشتیم از گرما خفه میشدیم، حالا از سرما نمیتوانیم بخوابیم. جاوید گفت: "اینها مال ظلم است، آه مظلوم خورشید را می کُشد."»
«قبل از هر چیز از خودتان مراقبت کنید. هم جسمی و هم روحی، کلید شادی شما به همین مسأله بستگی دارد. اگر زندگی شما سرشار از شادی و خوشبختی باشد، می توانید این احساس را با دیگران نیز به اشتراک بگذارید.»
«در زندگی هیچچیز قطعی و مطمئن نیست، جز مرگ»
«به نورهای ایندنیا اعتماد نکن. آن شمع درونی ات را روشن کن.شمع روشنبینی و خودآگاهی ات را.فقط نور این شمع است ک می تواند تو را از ترسهایت رها کند و به تو سعادت و شفافیتی بدهد که هیچ تاریکی قادر به ستاندن آن نیست.»
«نور منعلق به درون توست. به خاطر داشته باش که هیچشعله ای در این دنیا نمی تواند تو را از ترسهایت رها کند، به جز شعله درونت.»
«ما کامل بودن را با بی عیب بودن اشتباه گرفته ایم و نمیتوانیم تکامل خود را به عنوان موجودی که مدام در حال تغییر و تحول است، بپذیریم.»
«دنیا مشکل و پیچیده نیست، پیچیدگی ناشی از نگرش معیوب ماست.»
«گریختن از مسائل یعنی روبرو شدن با همان تنگناها و آشفتگی ها در چهارچوب جدید.»
«هر کحا بروم، آنجا هستم! شما نمی توانید از خودتان بگریزید.»
«امر و نهی، اراده ازاد را که حق طبیعی هر فرد است نقض کرده و توهینی آشکار به آزاد اندیشی و استقلال وی به شمار می آید.»
«دایی اکبر یک زیرانداز لوله شده رابه کوله اش بسته بود،از توی کوله اش یک پتوی سفری کوچک هم درآورد.همه ی ما ازجا گرفتن آنهمه وسیله توی کوله دایی متعجب شده بودیم.آقای دکتر گفت:این دور و بر سرویس بهداشتی نیست؟دایی گفت:نه دکتر جان،این دور و بر فقط سرویس غیربهداشتی هست.آقاجان گفت:به این اکبر باشه الان از توی این کوله اش یک سنگ مستراحم درمیاره.»
«پروانه ای که بوی بهار و گلهای رنگ به رنگ ، او را می انگیخت، از سر بی خبری و مستی، شوری به پا کرد و پر و بال بر آتش کشید. در میان این آتش هستی سوز ، سوخت و خاکستر شد. خاکستری آغشته به عشق و دلداگی که رو به سردی و دلمردگی می نهاد...»
«زن جوان همانند شمع نیمه سوخته ای که آخرین شعله هایش رو به خاموشی گذاشته ، نفسش به شماره افتاد.»
«عزیز دلم، دیگر توان ماندن در این جسم خاکی را ندارم. نوری در دام تابیدن گرفته است که مرا هر لحظه به سوی خود فرا می خواند.»
«به عمرم آدمی به سر سختی تو ندیده ام. همه ی جانی هایی که پیش از تو پیش من آورده اند همه شان با دیدن این صلیب که نشانه ی رنج است به گریه افتاده اند.»
«گفت: روح مرا کاویده و هیچ چیز پیدا نکرده. گفت حقیقت این است که من اصلا روح ندارم، هیچ چیز انسانی در وجود من نیست و هیچ یک از آن اصول اخلاقی که در دل انسان هاست در دل من وجود ندارد.»
«امروز مامان مُرد. شاید هم دیروز. نمی دانم.»
«سن مهم نیست ، وقتی هدف داشته باشی از تک تک ثانیه هات درست استفاده میکنی.»
«《در جامعه ی ما، هر کسی که در مراسم تدفین مادرش گریه نکند می تواند محکوم به مرگ شود 》»
«گذر زمان برای انسان ها معنای متفاوتی داره تا برای ما. وقتی تو زندگیت قرار باشه رنج رو تجربه کنی، همون بهتر که گذر زمان رو حس کنی و با گذشت زمان امیدوار به تموم شدن این رنج باشی، حتی با مرگ!!»
«انسان ها هر دروغی رو راحت باور میکنن، فقط اگه به باورهای اونا نزدیک باشه! اما در برابر حقیقت خیلی مقاومت میکنن ، مخصوصا اگه باب میلشون نباشه.»
«بلند گفتم حداقل بگو با چه گروهی میجنگید؟یا،هویت اونا چیه؟ آترین برگشت سمت من دقیق نگاهم کرد و گفت چه فرقی میکنه ساتی؟؟ شر، شره، مهم نیست اسم یا هویتش چیه؟؟؟»
«اما عمو خود را با این باور قانع کرد که انسان ها یک بار،آن هم در روزی که مادرانشان آن ها را به دنیا می آورند، زاده نمی شوند؛ بلکه زندگی مجبورشان میکند تا بارها و بارها خودشان را از نو بزایند.»
«زندگی خود یک معجزه است پس هرگز در جستجوی معجزه نباشید»
«اگر تحسین دیگران را گدایی نکنید بیشترین تایید را می ستانید.اگر در تعقیب عشق و محبت نباشید عشق به اشکال مختلف سر راهتان قرار میگیرد.»
«اگر تحسین دیگران را گدایی نکنید بیشترین تایید را می ستانید.اگر در تعقیب عشق و محبت نباشید عشق به اشکال مختلف سر راهتان قرار میگیرد.»
«همه چیز در عالم هستی به طور دقیق همان است که قرار بوده باشد.»
«اژدهای کوچک گفت:((می ترسم.من نمیخوام از رود خونه رد بشم.)) پاندای بزرگ گفت:((ترسیدن طبیعیه،ولی خب گاهی در هر حال باید ادامه بدیم.ترس مانع مردن نمی شه،ولی می تونه مانع زندگی کردن بشه.))»
«((و اگه خودت رو فراموش کردی،فقط به ستاره های آسمون نگاه کن.یا به صدای شاخه های درخت کاج گوش کن که با نسیم غروب تکون می خورن.اون ها دارن همون کاری رو می کنن که طبیعت توی همین لحظه براشون در نظر گرفته.))»
«پاندای بزرگ گفت:(( افکارمون می تونن مارو از خودمون دور کنن.کوچولو که بودی،احتمالا تمامحواست به کار جمع کردن چوب بوده.وقتی تمرکزت روی یه چیز باشه،معمولا دیگه ذهنت این ور و اون ور نمی ره و این یه جور احساس سکون درونی به وجود می آره که باعث حس خوشی و آرامش می شه.))»
«پاندای بزرگ گفت:((لذت بردن ازمیوه های دنیا هیچ اشکالی نداره؛فقط باید حواسمون باشه که غرقشون نشیم.))»
«پاندای بزرگ گفت:((هر چیزی که لازم داری همین الان هم درونته.))»
«پاندای بزرگ گفت:((تغییر،حتی اگه ندونی نتیجهش چی می شه،بهتر از حرکت نکردنه.)) ((ذهن یه جورایی خیلی شبیه باغه؛نیاز به مراقبت و توجه داره،زحمت داره.اگه به حال خودش رها بشه،خیلی زود پر از علف هرز می شه،و جایی که علف هرز زیاد باشه گل ها نمیتونن رشد کنن.))»
«پاندای بزرگ گفت:((تو ناراحتی،دوست کوچیک من.اشکالی نداره.برای همه پیش می آد. مهم اینه که متوجه شدی یه مشکل هست.))»
«آدم گاهی تا انتهای شب میرود تا بفهمد روشنایی را باید در همین زندگیِ ناقص پیدا کند.»
«داشتن مغز دلیل بر انسان بودن نیست پسته و بادام هم مغز دارند برای انسان بودن باید شعور داشت.»
«یادتونه اون شب شعری از سعدی خوندید؟... گفتید تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی... با خودم گفتم کسی که میدونه چه چیزی رو کی بگه، قدر کلمه و قدر لحظه رو میدونه، واقعا بگم؛ هیچ احساسی به شما نداشتم. اما با همون جمله براتون احترام زیادی قائل شدم.... گاهی کلمه ها گوهری دارن که از هر جواهری با ارزش تره»
«او هنوز هم جوان تر وخام تر از آن بود که بداند، قلب آدمی خاطرات تلخ را می زداید ونیکی را درشت نمایی میکند. و چنین هست که ما می توانیم ناراحتی های گذشته را تاب بیاوریم و به دست فراموشی بسپاریم.»
«همانطور که به نظر می رسد ما مصالح پی سازی رابطه مان را فراموش کرده ایم.در روابط دیگرم،این مصالح حافظه مشترک بود.اما من و کریگ حافظه مشترکی نداریم،چون به نظر می رسد که کریگ آنچه از خودم و گذشته ام برایش آشکار کرده ام را فراموش کرده است.»
«جایی خوانده ام که جواب در قرارشبانه است.خیلی زود میفهمم که قرار های شبانه به سه چیز نیاز دارد:مهارت های مکالمه ای،جادوی جنسی و پول.از آنجایی که هیچ کدام این ها را نداریم،قرار های شبانه به جای رفع مشکلاتمان،آنها را عمیق تر میکند.»
«آنجازنی رامی بینم که دوتابچه توی سبد خریدش نشسته اند.می خواهم به سمتش بروم وبگویم"ببخشیداین بهترین وبدترین لحظه زندگی تونه؟شماازخشم وعشقتون میترسید؟توی حرف زدن باشوهرتون مشکل دارید؟اصلن احساس میکنیدکسی شمارو می شنوه،می بینه یا می شناسه؟شماهم احساس می کنید گم شدید؟"اما نمی توانم هیچ کدام اینها را بگویم،چون همه ما توافق کرده ایم که به نمایشنامه زندگی بچسبیم.چیز های کمی هست که اجازه داریم به هم بگوییم،پس یکی از آنها را انتخاب میکنم.لبخند میزنم و میگویم:《بچه هاتون خیلی نازن.》»
«می گویم"تو مادر و همسری!تو عاقلی و اینا تنها مسئولیتت توی این دنیاست.همه ی چیزایی که میخواستی رو داری،پس شکر گزار باش."واقعیت این است که شکرگزارم اما در عین حال،سردرگمم.ما کاری را انجام دادیم که باید انجام میدادیم. ما یک خانواده شدیم.اما حتی تشکیل خانواده هم مرا از تنهایی بیرون نیاورد.»
«آدمها وقتی نمیتوانند دوستت داشته باشند، به تو ترحم میکنند. من از ترحم بیزارم. آدم باید یا عاشق باشد یا هیچ.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.