ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«پاندای بزرگ گفت:((هیچی تحت کنترل ما نیست،کوچولو...واقعا نیست.فقط اعتماد دارم که زندگی مارو به جایی که باید باشیم می رسونه.))»
«دلهایتان را به هم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید، زیرا تنها دست زندگیست که می تواند دلهای شما را در خود نگه دارد.»
«یکدیگر را دوست بدارید اما از عشق زنجیر نسازید.»
«شما تنها قاضی ارزش های خود هستید و هدف شما کشف ارزشهای بی شمار در درون خود است، صرف نظر از اینکه دیگران چه فکری کنند.»
«تغییر بزرگ تلاش زیاد می خواهد.»
«پاندای بزرگ گفت:((یه چیزی باید تغییر کنه،دوست کوچیک من.ولی خوب اگه ایجاد تغییر آسون بود،احتمالا اون موقع دیگه خیلی کار مهمه نبود.))»
«اگرچیزی را باور نمیکنید، دلیل بر نبودنش نیست که دلیلش محدود بودن فکر شماست.همین.»
«این عادت هایتان هستند که آینده شما را می سازند.پس اگر الان موفق نیستید، عادت هایتان را تغییر دهید.»
«فرهاد، مجنون ، پادشاه، شاعر، من، هرکس که باشد همیشه دلش میخواهد یک زن در زندگیش باشد که مدام بهش رسیدگی کند و مراقبش باشد ص ۲۶۷»
«زنها همیشه مادرند و مردها بچه ص ۲۶۷»
«هیچ میدانی مردها ، همهی مردها بچهاند ص۲۶۷»
«آقای یغمایی دبیر ادبیاتمان میگفت: « در سرزمین بی آدم، دین بی معناست. » ص ۲۶۴»
«وقتی خدا میخواست تو را بسازد، چه حال خوشی داشت، چه حوصلهای! این موها، این چشمها... خودت میفهمی؟ من همه ی اینها را دوست دارم ص ۲۱۰»
«دلم میخواهد ماه من و تو همیشه ابر بماند و هیچکس از عشق ما باخبر نشود. آدمها حسودند ، زمانه بخیل است، و دنیا عاشق کش است ص ۲۰۵»
«ملکوم گفت : « آدمی که در خانه اش زن زیبارو داشته باشد ، مثل تاجر پنبه هر دم در معرض خطر آتش است »»
«یادت باشد خدا یکی است و او هم ارحم الراحمین است ص۸۳»
«کاش تولد من هم می ماند برای بعد ، به کجای دنیا بر می خورد؟ ص۶۷»
«جهان بر مبنای نظم الهی آفریده شده است و ساده ترین راه تکامل انسان، درک و تبعیت از نظم الهی کائنات و خودداری از ایحاد بی نظمی و حرکت در مدار نظم است.»
«یک لحظه به فکرم رسید که ماهی ها از ترس آدم ها ماهی شده اند و به آب پناه برده اند ، ولی آنجا هم در امان نیستند . ص۶۲»
«مردها همیشه تا آخر عمر بچه اند ، این یادت باشد ص۵۸»
«نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید همینجوری دوتا نگاه در هم گره می خورد و آدم دیگر نمی تواند در بدن خودش زندگی کند میخواهد پر بکشد ص۴۸»
«خدا بخواهد که باد سرِ بازی داشته باشد ، حالا یا با موهای او یا با دل من ، چه فرقی می کند ص ۱۷»
«پوسته ی ظاهری چه اهمیت دارد ؟ درونم ویرانه است ص ۱۱»
«و چرا آدم ها در یاد من زندگی می کنند و من در یاد هیچ کس نیستم ؟ سال بلوا ص ۱۰»
«دل بکنید و تسلیمشوید. گاهی اوقات وقتی تسلیم سرنوشت میشویم، چیزی را ک مدتها در آرزو و انتظارش بودیم به سرعت به وقوع می پیوندد.»
«چاره ای به جزپذیرش نیست، زیرا تنها کسی که تغییر پذیر است شمایید و تنها کسی که موظفید مهارش کنید باز هم شمایید.»
«نوش بی نیش و گل بی خار نباشد.»
«عرشی به طناب عرش زد دست / خاکی به کنار خاک پیوست»
«چنان دادگر بود کز داد خویش / دم گرگ را بسته بر پای میش»
«انگار آن فوران مرا شسته بود و زشتی هایم را پاک کرده بود ، مرا از شر امیدهایم خلاص کرده بود و در آن شب جان گرفته از ستاره ها و نشانه ها، برای اولین بار خودم را آسوده سپردم به بی اعتنایی مهربان دنیا.»
«روح سالم، برای بزرگداشت خود احتیاج به تحقیر دیگران ندارد، زیرا خوب میداند که هر انسان تحفه ی الهی است.»
«به قدری قوی و قدرتمند باشید که هیچ کس و هیچ چیز قادر به برهمزدن آرامش خیالتان نشود»
«خدا بازوانش را به روی تو گشوده و آماده درآغوش گرفتن توست.اما خدا تنها زمانی میتواند تورا در آغوش بگیرد وبرتوبوسه زند که دست از ستیز برداری.»
«خدا شخص نیست، تو خدا را به شکل یک شخص ملاقات نخواهی کرد. همیشه با او به شکل انرژی ای طبیعی تماس خواهی یافت.»
««وقتی ما به ضعف ها و کاستی های دیگران توجه نماییم، در اصل یعنی به ضعف ها و کاستی های خودمان نگاه میکنیم. زیرا ما تا جیزی درون خودمان نباشد در دیگران نمیتوانیم ببینیم و اینطور میشود که میتوان گفت دیگرانبرای ما حکم آیینه را دارند.»
«چگونه متوجه شویم که رها هستیم؟هرزمان که جای ترس و اضطراب، احساس شادی و آسودگی میکنیم رها هستیم.»
«عشق و محبت را به همه ارزانی کن انا یه هیچچیز و هیچ کس وابسته نباش، به خودت وفادار بمان.»
«تو اگرهرچیزی غیر از خودت و وجود راستینت را دلیل زنده بودنت بسازی، به خودت توهین کرده ای، خودت رو تحقیر کرده ای.»
«"پیداست که داوری خداوند مانند داوری انسان نیست."»
«آدم وقتی بچه است خودش را در مرکز عالم می داند، تصور می کند هر چه پیش می آید بخاطر اوست که اتفاق می افتد. دیگران؟ اشباحی هستند قرار گفته اینجا و آنجا مناسب حالمان. ولی وقتی آدم بزرگ می شود و جای خودش را در زندگی اشغال میکند شکل و اندازه خودش را هم بدست می آورد. چیزهایی از ما جدا می شود و به طرف دیگران می رود و چیزهایی از دیگران به طرف ما. این مشکل ترین و در عین حال خشنود کننده ترین چیزهاست.»
«هر انسانی که عمیق میاندیشد و به این نتیجه میرسد زندگی فاقد معنی است، مطمئنا باید انسان عاقلی باشد. انسان های عاقل کارهای بیمعنی نمیکنند. با این حال، همین کسانی که زندگی را بیمعنی میدانند باز به زندگیشان ادامه میدهند. ناگزیر نتیجه میگیرم که آنها همدلی کاملی با دیدگاه خود ندارند. هر بار که روزنامهای را برمیدارم و مطلبی راجع به خودکشی کسی میخوانم، میگویم: او کسی بود که واقعا اعتقاد داشت زندگی بیمعنی است.»
«ما در اینجا با چیزی به مراتب عمیقتر از کاهش ثروتمان یا حتی مرگ میلیونها انسان مواجهایم. این، خانه ها خزانه های ما نیستند که خالیاند، "قلب های" ماست که خالی است. دیگر. اعتقاد داشتن به عظمت و بزرگی پایدار انسان یا قائل شدن به معنایی برای زندگی که با مرگ از بین نرود، ناممکن به نظر میرسد. ما به دورانی از خستگی و دلمردگی قدم میگذاریم، شبیه آن دورانی که تشنهی تولد مسیح بود.»
«دوست دارم زندگی كنم و خوشبخت باشم. به عقيده ی من آدم باطرفدارى از پوچی ونتيجه هاى حاصل از آن، نه مى تواند به زندكَى ادامه دهد ونه خوشبخت باشد. من مثل همه ی آدم هاى ديگر هستم. براى اينكه خودم را آزاد احساس كنم، كَاهى وقت ها مرگ كسانى راكه دوست شان دارم، آرزو مى كنم.»
«هیچ چیزی در دنیا به این نمیارزد که انسان از آنچه دوست دارد رو گردان شود.»
«-رامبر انسان اندیشه نیست. +اندیشه است. از آن لحظهای که از عشق رو گردان میشود، اندیشهای است کوتاه. و ما دیگر لیاقت عشق را نداریم. تسلیم شویم دکتر، صبر کنیم که چنین لیاقتی را پیدا کنیم. و اگر واقعا ممکن نباشد، بیآنکه نقش قهرمان را بازی کنیم، به انتظار نجات عمومی باشیم. من، دور تر از این نمیروم.»
«سيپیون: تونسبت به من حسادت نمى كنى، بلكه خدايان چنین احساسى را دارند. كاليگولا اكر مايل باشى، اين موضوع مى تواند راز بزرگ حكومت من باقى بماند. آنچه امروز مى توائند به من خرده بگیرند، اين است كه در رسيدن به قدرت و آزادى پيشرفت كوچکی كرده ام. براى كسى كه عاشق قدرت است، در رقابت و چشم وهم چشمی خدايان چیز آزاردهنده اى وجود دارد. من اين را حذف كردهام. من به اين خدايان خيالى ثابت كرده ام كه يك شخص درصورتى كه قدرت ارادهاش را داشته باشد، مى تواند بدون كارآموزى پیشه مسخره آن هارا انجام دهد.»
«اشتباهش این بود که نفهمید وقتی دست به کاری زدی که به آدم ها صدمه میزنه و تا عمق وجودشون رو نابود میکنه، یا اونها رو میکشی، یا در هرحال یکجوری نابودشون میکنی، دیگه راه برگشتی نیست. باید مسئولیت جنایتت رو تمام و کمال قبول کنی. نمیتونی نصفه کاره جنایت کنی.»
«از آن دوره یک چیزهایی در عکس های او بهنظرم آشنا آمد: لباس های نازکی که خودش میدوخت، کفش های رنگ و رو رفته با پاشنه های ساییده، چشم های درشت بیآرایش. ولی چیزی که ناآشنا بود جوانیاش بود. پس آن چیزِ غریبه همین بود: جوانیاش.»
««زندگی نبرد است» عبارتی است اخباری که در وهله اول باید معنی غم و تسلیم را افاده کرده باشد. اما قرن ما این قرن خوشبینی و قتل عام توانسته کاری کند که این عبارت موحش چون یک ترجیع بند شادی آور جلوه کند شما خواهید گفت که جنگیدن علیه کسی ممکن است وحشتناک باشد اما جنگیدن برای یک چیز کاری است شریف و زیبا.»
«هر فرهنگ لغتی را که میخواهید باز کنید جنگیدن یعنی تحمیل اراده خود بر اراده دیگری با هدف شکست دادن حریف به زانو درآوردن و اگر ممکن شود کشتن او.»
«-شما قادرید که از عشق بمیرید؟ +نمیدانم، اما گمان میکنم که حالا نه! -همین! روشن است که شما قادرید در راه یک اندیشه بمیرید. و من از آدمهایی که در راه اندیشه میمیرند، خسته شدهام. من به قهرمانی عقیده ندارم، میدانم که آسان است. به این نتیجه رسیدهام که کشنده است. آنچه برای من جالب است این است که انسان زندگی کند و از آن چیزی که دوست دارد بمیرد.»
«حال میدانم که انسان لیاقت کارهای بزرگی را دارد. اما اگر لایق احساس بزرگی نباشد، برای من جالب نیست. تارو گفت: - میتوان گفت که انسان لیاقت همهچیز را دارد. - نه قادر نیست که مدت درازی رنج بکشد یا خوشبخت باشد. پس به هیچ کار پرارزشی قادر نیست.»
«نومید کننده ترین ننگ ها، ننگ آن نادانی است که گمان میکند همهچیز را میداند و درنتیجه به خودش اجازهی آدم کشی میدهد: روح قاتل کور است و هرگز نیکی حقیقی یا عشق زیبا بدون روشنبینی کافی وجود ندارد.»
«من تورا دوست داشتم. اما حالا خستهام... از این که میروم خوشبخت نیستم. اما برای از سر گرفتن هم احتیاجی به خوشبخت بودن نیست.»
«هیچ انسانی نیست که در پایان عمر -درصورتی که سالم باشد و قدرت دماغیاش را حفظ کرده باشد- آرزو داشته باشد زندگی را از سر گیرد. بیشتر ترجیح خواهد داد که نیستی کامل را برگزیند.»
«از آنجا که نیاز داشتم دل ببازم و کسی دلباختهام باشد، خیال کردم عاشق شدهام. به عبارت دیگر، خودم را به خریت زدم.»
«اصلا اگر خدایی هم باشد، چرا باید از این قانون تبعیت کند که هدفی برای زندگی و مهمتر از آن، هدفی برای هر یک از ما قرار دهد. فراموش نکنیم که این انسان است که ذهنش درگیر هدف است نه خدا.»
«هیچ رابطهای قادر به از میان بردن تنهایی نیست. هر یک از ما در هستی تنهاییم. ولی میتوانیم در تنهایی یکدیگر شریک شویم همانطور که عشق درد تنهایی را جبران میکند.»
«با اینکه آدمی میتواند برای دیگری به کام مرگ رود، این " مُردن برای دیگری " هرگز بدان معنی نیست که آن دیگری از مرگ خود حتی به کمترین میزان رهایی یافته است. هیچکس قادر نیست دیگری را از مرگ خویش برهاند.»
«اگر کودک آنقدر بداقبال باشد که والدینش در کشمکش های رواننژندانهی خویش گرفتار باشند، نه قادر به تأمین امنیتش باشند و نه به رشد مستقل و آزاد تشویقش کنند، آنگاه است که تعارضی شدید رخ مینماید. در چنین کشاکشی همیشه رشد لطمه میخورد تا امنیت حاصل شود.»