ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«خود ما صرفاً یک توهم غیر قابل درک و توضیح ناپذیر و درهم است حال آنکه یگانه واقعیت که به سادگی قابل فهم و توضیح پذیر است همانا تصویر ما است در چشمان دیگران و بدتر از همه اینکه تو صاحب آن نیستی ابتدا میکوشی خودت آن را رنگ آمیزی کنی بعد میخواهی دست کم بر آن تأثیر و نظارت داشته باشی اما بیهوده است.»
«هرگز به این پی نخواهیم برد که چرا مردم را ناراحت میکنیم از چه چیز ما ناراحت میشوند از چه چیز ما خوششان می آید چه چیز را مسخره میبینند؛ تصویر ما برای خودمان بزرگترین راز خود ماست.»
«تو رفیق شفیق گورکنان خودت هستی.»
«من هم هرچه به پایان نزدیک تر می شوم، درمی یابم بیشتر و بیشتر به سوی آغاز باز گشته ام. خاطرات مراجعانم، اغلب خاطرات خودم را زنده میکند؛ کار بر روی آینده شان، گذشته خودم را فرا می خواند و آن را بر می آشوبد و خود را در حال مرور دوباره داستان زندگی ام می یابم.»
«شما آدم ها، با آن سکوت تحقیر آمیزتان من را راندید. درست در برههای که پر شورترین احساساتم را نثارشان میکردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده خاطرم کردید. حالا من مسلما حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم.»
«و بیش از همه آرامش عمیق و همه جانبه ای در خاطرم مانده که از ورود دکتر منچستر به خانه مان احساس کردم. هیچ کس هرگز چنین هدیه ای به من نداده بود. همان وقت و همان جا بود که تصمیم گرفتم مثل او باشم. پزشک می شوم و همان آرامشی را به دیگران می دهم که او به من پیشکش کرد. پریناز: تو با ورود چه کسی تصمیم گرفتی چه کاره شَوی؟!»
«اگر هیچ چیز مجبورم نمیکند که زندگیام را نجات دهم، هیچ چیز هم نمیتواند از اینکه خود را در پرتگاه بیفکنم جلوگیری کند. رفتار قاطعانه از منی ناشی میشود که هنوز نیستم. بدین سان، منی که هستم خود به خود به منی که هنوز نیستم وابسته است به همان نسبت که منی که هنوز نیستم به منی که هستم وابسته نیست.»
«اگر بگوییم جهان از لحاظ اینکه شناخته شده، به عنوان متعلق به من شناخته شده است. با این همه، " تعلق" جهان به من، ساختار زودگذر و همواره حاضری است که آن را "زندگی میکنم". جهان مال من (است) زیرا ممکن هایی در آن تردد دارند که آگاهی هایشان آگاهی های ممکن (از) خود است که منم و همین ممکن ها چنان که هستند، به جهان به عنوان جهان وحدت و معنی میبخشند.»
«گذشتهی "من" پیش از هرچیز متعلق به من است، یعنی وجود آن متناسب با موجودی است که منم. گذشته، نه هیچ است و نه حال، اما به سرچشمهی خاص خود، گویی در ارتباط با نوعی حال و نوعی آینده، تعلق دارد.»
«رفتن به درون مهمترین سفری است که شما می توانید انحام دهید. این یکسفر یه سوی حقیقت است، سفری به سرچشمه تمام سرچشمه ها»
«تمام چیزی کهنیاز دارید درونشماست، در قلب شماست، به آن عشق میگویند.پیامبران و استادانمعنوی این را از هزاران سال پیش بازگو کرده اند.»
«دگرگونی باید درونقلب روی دهدتا انرژی بتواند بر بیرون نیز تاثیر بگذارد»
«بیایید فرمان را در دست خودمان بگیریم و به سمت آینده ای روشن برویم.انسان زمینی باید یک راه برای برگرداندن روشنایی پیدا کند. بیایید احازه دهیم همه روح های گمراه فرصت احساس عشق را در قلبشانبرای اولین بار داشته باشند تا از فاجعه جلوگیری کنیم.»
«هرکاری ک شما با طبیعت یا کس دیگری انجام می دهید، باز میگردد. این قانون کیهانی علت و معلول است»
«همه چیز در کیهان رشد میکند ، هیچچیز زی تغییر نمیماند.فرکانس آگاهی زمین به آرامیدر حال افزایش است. به همین دلیل برخی از شما احساس میکنید زمان سریع تر میگذرد»
«تا زمانی که ما انسانها زمین را به شکل کشورهای تقسیم شده ببینیم، از هم بیزار باشیم و در حال رقابت و هم چشمی باشیم، کاررا برای کنترل کننده های شرور دنیا بسیار آسان خواهیم کرد.»
«فاصله معیاریست برای انتخاب ارتفاع صدا…»
«ما به عنوان پیشگویان حقیقت،خیلی هم زیرکانه آغاز کردیم .ما آدم های اطراف مان را میدیدیم که لبخند می زدند و تکرار میکردند:《من خوبم!خوبم!خوبم!》و ما خودمان را_خودِ واقعی مان را_پیدا کردیم که با همهی ظاهر نمایی ما نمیتوانستیم به آنها بپیوندیم.ما باید حقیقت را می گفتیم...و حقیقت این بود:《نه،اصلا حالم خوب نیست.》اما هیچ کس نمی دانست چطور با شنیدن این حقیقت کنار بیاید،»
«《فقط یک قهرمان وجود دارد اگر درون قلبت را ببینی دیگر لازم نیس از آنچه که هستی بترسی!》»
«می توانم بگویم او در تلاش است تا شجاع باشد،اما هیچ کس نمیداند "شجاعت"در این لحظه ی خاص، چه شکلی است.»
«نمیخواهم این جا_بین آدم ها_عین خر تویِ گل گیر کنم.میخواهم تنها باشم،توی خودم.»
«رفتی و ز رفتن تو من خون گریم / وز غصه افزون تو ، افزون گریم»
«اوست نشسته در نظر ، من به کجا نظر کنم؟ / اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم ؟»
«گر رود دیده و عقل و خرد وجان تو مرو / که مرا دیدن تو بهتر از ایشان تو مرو/ تو مرو گر بروی جان مرا با خود بر / ور مرا می نبری با خود از این خوان ، تو مرو»
«آن دلبر عیار جگرخواره ی ما کو؟ / آن خسرو شیرین شکرپاره ی ما کو؟ / از فرقت آن دلبر دردی است در این دل / آن داروی درد دل و آن چاره ی ما کو؟»
«ای غایب از نظر به خدا می سپارمت / جانم بسوختی و به دل دوست دارمت»
«چرا بسیاری از آدمها غرق میشوند؟ غرق میشوند چون از قسمتی از عمق دریا نمیتوانند گذر کنند. مدام به عمق برمیگردند و مرور میکنند. از دست داده اند و نمیتوانند اجازه دهند خاطرهها بروند و ته دریا ته نشین شوند، نمیگذارند گذشته به عمق برگردد. و آرامآرام با بخشی از گذشتهشان غرق میشوند.»
«میگویند کسی که زیر آب میماند و غرق میشود، قبل از مرگ احساس میکند میتواند زیر آب بماند و دیگر تلاش نمیکند. ثانیههای قبل از مرگ ثانیههای مهمی هستند. مغز احساس میکند میتواند زیر آب بماند. میخواهد که بماند. قبل از مرگ فاصلهای وجود دارد، فاصلهای اندک بین تو و تلاش نکردن.»
«به بعضی آدمها زود میرسیم و با تجربهای از دستشان میدهیم. به بعضیها دیر میرسیم و از دستشان میدهیم. به بعضیها هرگز نمیرسیم و با نداشتنشان باید کنار بیاییم. همه ما آنقدر از دست دادنها و نداشتنها را تجربه خواهیم کرد تا روزی به زمان ایمان بیاوریم. به اینکه «زمان» درست از راه میرسد و آنقدر ما را در تجربههای متفاوت قرار میدهد تا متوجه شویم؛ زندگی ترکیبی بینظیر از نداشتهها و داشتهها است.»
«آن آدمهایی که نماندند و آنهایی که حمایت نکردند، بزرگترین «استادهای» ما هستند. همانهایی که ما را ندیدند و «اندوه» را در قلب ما به جای عشق و توجه کاشتند. همانهایی که فکر میکردیم آشناترین آدمهای دنیا هستند اما از غریبهها هم سردتر برخورد کردند و کمتر توجه کردند. همانها «استادهای» ما هستند.آدمهایی که تلاش ما را برای کم کردن فاصلهها اشتباه برداشت کردند و دوست داشتن ما را نقطه ضعفمان تلقی کردند.»
«یکی از دلایل عدم صداقت در روابط، ترس از طرد شدن است . ترس از اینکه ما به اندازه ی کافی خوب نباشیم.»
«انگار رابطه از ما میپرسد: آیا آنقدر ظرفیت داری که نقطه ضعف هایش را ببینی و او را آنگونه که هست بپذیری نه آنگونه که دوست داری به نظر بیاید؟»
«در بیشتر مواقع ما قبل از وقوع اتفاق ها میترسیم و بعد از اتفاق ها یادمان می رود که چطور گذشتیم.»
«مواظب خود درونیِ زیبای تان باشید و نگذارید تحت فشار تحریکِ حسِ مقایسه ی شما خوشبختی اش را سخت تر حس کند.»
«خط اصلی این دنیاها «چقدر جذاب تر نمایش دادن واقعیت» هاست.»
«دیکتاتور درونی هیچ گاه نمی خواهد ما به اشتباه های خودمان پی ببریم، چون در این صورت مجبور است بخشی از الگوهایش را تغییر دهد و این سخت و دردناک است چون برای تغییر باید به گذشته ای سفر کرد که این الگو ها آنجا تشکیل شده اند، پس همیشه دنبال مقصر بیرونی میگردد.»
«تو خودت بودی و من دوستت داشتم.»
«اجازه دهیم عبور کند. هم از جهان ازما و هم ما از جهان درونی دیگران.»
«فقط این رو میدونم که هرکسی که کشتم حس کردم از ذاتِ خودم دورتر شدم.»
«همیشه بین برخورد و گریز ، گریز را انتخاب میکرد.»
«خواستن واژه جالبیه. معنیش فقدانه. گاهی اگه اون فقدان رو با چیز دیگه ای پر کنیم، خواسته اصلی به کلی ناپدید میشه.شاید بیشتر از مشکل خواستن، مشکل فقدان داری شاید زندگی ای باشه که توش واقعا بخوای زنده بمونی.»
«این عقیده مامان بود و مدام تکرارش میکرد که آدم، دست آخر به همه چیز عادت میکند.»
«مردم میگویند من آدمی کمحرف و گوشهگیر هستم. میخواست بداند خودم راجع به این مسئله چه فکر میکنم. جواب دادم راستش دوست دارم ساکت بمانم؛ مگر اینکه حرفی برای گفتن داشته باشم.»
«شمس:بعضی آدم ها این طورند؛ترس ها و پیشداوری های خود را به دیگران نسبت می دهند و عیب ها و ضعف های خود را در آن ها می بینند.بارِ اصلی این است.ذهنشان پر از ظن است،بعد هم زیر این بار له می شوند.»
«قاعده بیست و هفتم:این دنیا به کوه می ماند،هرفریادی که بزنی،پژواک همان را می شنوی.اگر سخنی خیر از دهانت در آید،سخنی خیر پژواک می یابد.اگر سخنی شر بر زبان برانی،همان شر به سراغت می آید.پس هر که در بارهات سخنی زشت بر زبان راند،تو چهل شبانه روز در باره آن انسان سخن نیکو بگو.در پایان چهلمین روز میبینی که همه چیز عوض شده.اگر دلت دگرگون شود،دنیا دگرگون می شود.»
«اوگفت: بین مرگ و زندگی، کتابخانه ای هست و درون آن کتابخانه قفسه هایی هستند که تا ابد امتداد دارند. هرکتاب فرصتی برای آزمودن زندگی دیگری را، که میتوانستی داشته باشی، در اختیارت قرار می دهد، برای اینکه ببینی اگر انتخاب های دیگری کرده بودی، اوضاع چطور میشد… اگر فرصت داشتی حسرت هایت را جبران کنی، چه کار متفاوتی می کردی ؟؟؟؟»
«آدم وقتی اجازه میدهد اهلی اش کنند، باید منتظر گریه کردن باشد»
«وقتی اعتقاد ما به چیزی واقعی وصددرصد باشد ونسبت به آن بینش عمیقی داشته باشیم اگر هزاران نفر هم بخواهند مارا از گام برداشتن در این مسیر باز دارند،موفق نخواهند شد.»
«این که جایی نیست که بتونی از بخشش فرار کنی . مخصوصا از طرف اون هایی که دوستت دارن .»
«هیچگاه دنبال عشق نگرد،چیز های مهمتر از عشق ، در زندگی وجود دارد.»
«روز اول واقعا مثل عالیجناب ها بودم. مامان چپ تکان میخورد، میگفت چیزی لازم نداری برایت بیارم؟ من هم که انگار از قحطی فرار کرده بودم هر چه دوست داشتم سفارش میدادم، ولی انگار به مرکز قحطی فرار کرده بودم چون هر چه میخواستم نداشتیم😂 آقا جان هم مدام از من میپرسید اگر پول کم و کسری دارم تعارف نکنم. من که تعارف نکردم، اما فهمیدم حرف خود آقا جان تعارف بوده😂»
«مادر بزرگم همیشه می گفت تنها حرف هایی که به آن ها باور دارم حرف هایی هستند که می توانند به من صدمه بزنند .»
«تو ادعا میکنی که خدایان باید انسان ها رو دوست داشته باشن و ازشون مراقبت کنن. من با این مخالفم .به نظر من عشق نباید خریدنی یا به دست آوردنی یا حتی دعا کردنی باشه ؛ باید رایگان داده بشه .»
«دقیقا انسان ها فکر میکنن دنیا حول محور اون ها می چرخه ؛فکر می کنین رودخونه ها مال شماهاست ، آسمون و دریا مال شماهاست . شماها فقط یه بخش کوچیکی توی این دنیای بی نهایت هستین و به نظر من ، اون بخشی هستین که مثل آفت بقیه رو نابود میکنه .»
«وقتى اين اتفاق مى افتد، ممكن است به چيزى دچار شويم كه من آن را (تلهى اجماع)» مى نامم. اين تله در پی توهمات جمعى ايجاد مى شود. توهماتى كه ريشه در دروغ ندارند، بلكه ناشى از سكوتى هستندكه آن قدر گسترش مى يابد تا سوء تفاهم همه را فرابگيرد. اجماع بى صدا بسيار زيان بار است، چون درظاهر كار اشتباهى انجام نمىدهيم. ما كوركورانه از گروه كپى بردارى نمى كنيم و راجع به ديدگاه هاى خود دروغ نمىگوييم. اما سكوت در پاسخ به تلهى اجماع به اندازهى دو تلهى ديگر به جامعه آسيب وارد مى كند.»
«آدمی که یک روز هم زندگی کرده باشد، میتواند بی هیچ زحمت صد سال را در زندان سپری کند آنقدر خاطره دارد که حوصله اش اصلا سر نرود...»
«ایماگولوژی از واقعیت نیرومندتر است واقعیتی که دیگر مدتها است آن نیست که به نظر مادر بزرگم می رسید مادر بزرگی که در یک روستا میزیست و هنوز همه چیز را با تجربه خودش میشناخت چگونه نان پخته میشود، کشیش و معلم مدرسه درباره جهان چگونه فکر میکنند؛ او هر روز تمام اهالی روستا را میدید و میدانست در ده سال گذشته چند قتل در روستا اتفاق افتاده است؛ او بر واقعیت نظارت شخصی داشت و هیچ کس نمیتوانست سرش کلاه بگذارد و در حالیکه مردم چیزی در خانه برای خوردن نداشتند به وی بگوید که کشاورزی روستا در حال شکوفایی است.»
«خواهش میکنم کاملا دقت کنید که حضرت موسی جمله «نباید دروغ بگویی را جزو ده فرمان خدا نیاورد». این تصادفی نیست زیرا کسی که میگوید «دروغ نگو! ابتدا باید بگوید پاسخ بده!» و خدا این حق را به هیچ کس نداد تا از دیگران پاسخ بطلبد جمله های «دروغ نگو!»، «راست بگو!» جمله هایی هستند که تا آنجا که شخصی را با خود برابر می دانیم هرگز نباید به وی بگوییم.»
«سرزمین اشباح جایی وسیع و جادوییه ، اما بزرگترین شگفتی اون ، شهر خدای دریاست . بعضی ها میگن خدای دریا یه پیرمرده . بعضی ها میگن تو بهار جوونیه . بلند قامت عین درخت با ریشی به سیاهی ذغال . و بعضی ها هم بر این باورن که حتی ممکنه خودش هم یه اژدهایی باشه که از باد و آب درست شده . اما خدای دریا به هر شکلی که باشه ، خدایان و اشباح باز هم ازش اطاعت می کنن. چون اون خدای خدایان و فرمانروای فرمانروایانه .»
«در کشور خودمان ایران، گو اینکه معلوم نیست دوست کی ودشمن کی هستیم، نیروهای احتیاط را از جلو به زیر پرچم فرا میخوانند. به نیروهای ذخیره اخطار آمادگی گرده اند.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.