ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«وقتی نظر پروردگار شامل حال مخلوقاتش باشد کرم کوچکی هم که زیر سنگ می لولد بی روزی نمی ماند.»
«آدم وقتی تنها می شود ، تمامی غم دنیا در وجودش خیمه میزند. احساس میکند آن قدر از دیگران دور شده که دیگر هیچوقت نمی تواند به آن ها نزدیک شود. میبیند میان این همه آدم ، حسابی تنهاست.»
«نفسش بوی باد می داد ، بوی باران. خنک بود. و دهانش بوی چوب می داد. و من یکباره میان دست هاش شعله ور می شدم.»
«گفت: همدیگر را خیلی دوست داشته باشید. زندگی ، زندگی ارزشی ندارد.»
«میدانست کتابها دروغ میگویند، سروصدا راه میاندازند و حرفهای ضدونقیض میزنند؛ کتابها دهان کثیفی دارند، چیزهای زیادی خوردهاند، زیاد بالا آوردهاند، زیاد جویدهاند، زیاد نشخوار کردهاند، زیاد لاف زدهاند و زیاد دستمالی شدهاند. وقتی لای کتابی را باز میکرد، حالا دیگر بوی تهوعآور آن نیز به مشامش میرسید.»
«چرا آدمها خودشان تفرقه ایجاد میکنند و این همه از همدیگر بیگانه اند، و چرا انسان این همه تنهاست.»
«دنیا بی ارزش نیست. فقط انسانی زندگی کردن خیلی سخت است.»
«ما فقط نقشه هایی را به دیگران نسبت می دهیم که خودمان توانایی انجام آن را داریم.»
«گفت: اجازه میدهید شمارا دوست داشته باشم»
«دخترکی سادهام که در سرزمین زنان سرگردان شده و ناگزیر است آدای بزرگسالان را دربیاورد، من در فریبکاری زندگی میکنم.»
«به خاطر اینکه هزاران نفر از مردم چیزهای احمقانه تعریف می کنن، من تغییر عقیده نمی دم.»
«آدم تا داستان نخواند معنی زندگی را نمیفهمد.»»
«پدر پرسید: «دنبال چه میگردی؟» گفت: «دنبال خودم.»»
«وقتی ترس مصداقی نداره، بهش میگن اضطراب.»
«عذاب وجدان... وقتی عذاب وجدان روحی رو آزار می ده، مهربونی خود به خود مثل پماد بیرون می ریزه.»
«برادر برندور، این خدای اون ها به من کمک نمیکنه که زندگی کنم. برعکس، مانع زندگی کردنم میشه.»
«_از خداوند طلب رحمت میکنی؟ +من قرار نیست با داستان های خودم مزاحم خدا بشم. _آیا ازش خواهش می کنی به دادِ دیگران برسه؟ +اگه از دستم بر بیاد، ترجیح میدم خودم این کار رو انجام بدم.»
«پول بیشتر از آب زمزم تطهیر می کند.»
«آدمها فقط با قلبشان میتوانند درست ببینند؛ آنچه اساسی است، از چشم پنهان است»
«در کنار یکدیگر باشید، اما نه چفتاچفت، زیرا ستونهای معبد جدا جدا برپایند، و درخت بلوط و سرو در سایه یکدیگر نمی بالند.»
«جان سپار یکدیگر باشید، اما نه نگهدار جان همدیگر. زیرا که فقط دست حیات را توانایی جان تان است.»
«می خواهید وقت را بسنجید که ناسنجیدنی و سنجه ناپذیر است.»
«✔️سی و پنج سال است که مداوم دکمه سبز و قرمز دستگاه پرس هیدرولیکم را می فشارم و همزمان سی و پنج سال است که مداوم نوشیدنی می خورم، نه این که از آن لذت ببرم، نه، از آدم های مِی خواره نفرت دارم، می نوشم تا بهتر فکر کنم، تا به قلب آن چه می خوانم بروم، چون برای سرگرمی یا تلف کردن وقت یا خوابیدن، مطالعه نمی کنم.»
«✔️در سکوتِ شبانه، سکوتِ مطلق شبانه، وقتی که حواس انسان آرام گرفته است، روحی جاودان، به زبانی بی نام با انسان از چیزهایی، از اندیشه هایی سخن می گوید که می فهمی ولی نمی توانی وصف کنی...»
«✔️باز هم خودم را فشرده تر کردم، همانندِ یک چاقوی جیبی که بسته می شود. ص ۱۰۴»
«✔️من وقتی چیزی را می خوانم، در واقع نمی خوانم. جمله ای زیبا را به دهان می اندازم و مثل آب نبات می مکم، یا مثل لیکوری می نوشم، تا آن که اندیشه، مثل الکل، در وجود من حل شود، تا در دلم نفوذ کند و در رگ هایم جاری شود و به ریشه هر گلبول خونی برسد.»
«✔️من نیز، همیشه سرشار از هوش و سر زندگی بودم. تا این که رئیسم بطور مرتب مرا خنگ نامید و اوضاع تغییر کرد. ص ۹۶»
«✔️همه ی ما افرادِ فَرتوتی هستیم که تحصیلاتِ درست و حسابی نداریم، و یک کتابخانه در خانه داریم که یک نفر باید همه ی آنها را نجات دهد، ما امیدوارانه کتاب می خوانیم شاید بتوانیم تغییراتی در زندگیِ خود ایجاد کنیم. ص ۷۳»
«✔️اکنون روزگارِ شادی های کوچک، روزگار دستاوردها و روزگارِ کتابها به سر رسیده بود: مردمِ امروزی تفکرِ متفاوتی داشتند. حتی اگر در پایان روز یک کتاب را به عنوان هدیه به کارگران بدهند یا شاید به نوعی پرداخت دستمزد باشد باز هم مهم نخواهد بود چون زمان ما به پایان رسیده است. ص ۷۳»
«✔️همه ی ما همانندِ زیتون هستیم ، فقط زمانی بهترین محتوای خود را بروز می دهیم که تحتِ فشار، لِه شویم. ص ۱۹»
«✔️از کتابهایی که خواندم یاد گرفتم که کائنات مهربان نیست در واقع نه کائنات و نه انسانهایی که یک سَر بر روی شانه هایشان دارند مهربان نیستند. البته نه که انسان دوست نداشته باشد مهربان باشد بلکه ذاتش اینگونه است. ص۷»
«✔️اگر کسی بخواهد ایده ها را سرکوب کند، باید سرهای انسانی را فشرده سازد. اما این کار مفید نخواهد بود. چون افکارِ واقعی از خارج از ذهن به سمتِ مغز انسان پرواز می کنند. ص۶»
«حالا در بیداری یادم می آید که در دوازده سالگی واقعا با دوچرخه از کنار خانه آلیس می گذشتم و با فریاد «هی سُرخَکی» با شیوه ای که وحشیانه و به طرز دردناکی غیر همدلانه بود تلاش می کردم توجهش را جلب کنم. هرگز با پدرش روبرو نشدم، ولی حالا که در هشتاد و پنج سالگی در تختم دراز کشیده ام و حالم از این کابوس جا آمده می توانم تصور کنم آلیس چه احساسی داشته است و چه آسیب هایی که به او نزده ام. مرا ببخش آلیس.»
«اژدهای کوچک پرسید اگه بعضیا از من یا کارهام خوششون نیاد چی ؟ پاندای بزرگ گفت :تو باید راه خودت و بری .بهتره اون ها را از دست بدی تا خودت رو .»
«عشق به توضیح نیاز نداره»
«پاندای بزرگ گفت : بهترین چیزی که با چای میچسبه یه دوست خوبه»
«پاندای بزرگ گفت : اشتباهات تو تلاشت و نشون میده پس تسلیم نشو.»
«پاندای بزرگ گفت : از همه چی مهمتر توجه کردنه»
«اژدهای کوچک گفت :الان اصلا وقت ندارم گل ها را ببینم پاندای بزرگ گفت : درست به همین دلیل باید اون ها رو ببینی شاید فردا دیگه نباشن»
«پاندای بزرگ پرسید :کدومش مهمتره سفر یا مقصد ؟ اژدهای کوچک گفت :همسفر»
««شجاع باش . هیچ وقت نمیدانی اولین دیدار به چه منجر می شود .»»
«کمی از نفت را روی کتاب مدنی قدیمی ملیحه ریختم،طفلک آقای هاشمی خبر نداشت بجای سفر قرار است با خانواده اش در آتش چهارشنبه سوری بسوزد.تا آنها باشند که با سفر به شهر های مختلف اینهمه سوال سخت برای امتحان مدنی درست نکنند.»
«خوشبختانه آن دو آنقدر در نظر مادر دریا بی ادب جلوه کردند که کم مانده بود من در آنجا بعنوان چهره ی ماندگار در عرصه ی فرهنگ و تربیت شناخته شوم.»
«اگر من با یقین به تباه کردن نعمت هایی که به من داده شده بود از دنیا بروم و هیچ راهی برای اصلاح این حال نباشد ، آن وقت چه؟»
«گاهی پایبندی به یک اصل اخلاقی در میان هرج و مرج است که باعث میشود فرکانس مان را پیدا کنیم.»
«بعضی ها برای انجام دادن دنبال بهانه اند، بعضی ها برای انجام ندادن.»
«دختری که چشم هایش بیش از حد کنجکاو بود.من این چشم های ماجراجو را میشناختم.آدم هایی با این نگاه روح بزرگی دارند.اونا اونقدر دنبال حقیقت میگردن تا بهش برسن.»
«گاهی بعضی چیزهارو داری گاهی بعضی چیزها تو را دارن.»
«رشته ام کامپیوتر و برنامه نویسی بود، قطعی ترین علم ممکن!، اما من عاشق ماورا و عدم قطعیت های دنیا بودم.هیچ نمیتوانستم حس وافکارم را پیش کسی بروز دهم اما قلبم همیشه دنبال نشونه های نشناخته بود.»
«نشست روی زمین. کاغذ را باز کرد و به هفت کلمه نوشته شده روی آن طوری خیره شد که انگار به هفت نعش پیچیده لای کفنی نگاه می کرد: تو را برای ابد ترک می کنم، مریم. پریناز: تشبیه از این سوزناک تر آخه :(»
«امیر گفت: «اگر گِردی میمِ مریم رو باز کنیم تا بشه الف و بعد اون رو بذاریم آخر مریم و بعد از چپ به راست بخونیم می شه امیر.»»
«خواستید شعر تقدیم کنید مثل امیر بنویسید :) « برای مریم، مَلِک، مالکِ مُلکِ خراب من»»
«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمانبَرها اینه که در نهایت بَرده بشن.»
«اگر هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست میخوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و بهنظر برسی و فکر کنی، که حقیقیترین نسخهی خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخرهش میکنه یا بهش دهنکجی میکنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر دادهن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»
«همیشه گفته بودم که زندگی فقط بد نامیه. بدون اینکه بخوایم آوردنمون و بدون اینکه بخوایم می برنمون.»
«آدم وقتی دیگه زندگی رو دوست نداره به درجات والا پناه می بره.»
«لارسن: از کجا بدونم راست میگی؟ زنورکو: از بی قوارگیش. دروغ ظرافت داره، هنرمندانه است، اون چیزی رو بیان می کنه که باید می بود، در حالی که حقیقت محدود می شه به چیزی که هست.»
«از این مُدی که باب شده و همه میخوان "دوست داشتنی" باشند متنفرم. آدم خودشو به هر کس و ناکسی میماله، کاسه لیسی می کنه، واق واق می کنه، مثل سگ پاهاشو بلند میکنه، میذاره دندوناشو بشمرن..."دوست داشتنی"، چه تنزلی!...»
«آدمهای بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و میخوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پرشده از عوامل حواسپرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث میشه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چهکسی ممکنه ازت جلو بزنه...»
«ادبیات که قرقره کردن زندگی نیست، خلق کردنشه، به وجود آوردنشه، ادبیات از زندگی فراتر میره.»