ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«سرم ای ماه به دامان نوازش بگذار* تا به آغوش تو سوز غزلی سازم»
«چه خارها که ز حسرت شکست در دل ریشم* چو دیدمت که چو گلِ سر به سینه ی دگرانی»
«به دور چشم تو هر چه داد دل ،نستاندم»
«همه چیز عجیب بود، برای مرگان همه چیز عجیب مینمود واز همه عجیب تر جای خالی سلوچ بود .»
«گاهی یک تکه سنگ، یک لوح یا یک گور قدیمی کافی است تا جهانی که هزاران سال پیش ناپدید شده، دوباره پیش چشم ما زنده شود.»
«در دنیای او، گیاهها فقط گیاه نبودند؛ هرکدام بو، لمس، خاطره و معنایی داشتند. انگار چیزی که دیگران با چشم میدیدند، او با تمام وجودش حس میکرد.»
«گاهی آدم نه بهخاطر رفتن کسی، بلکه بهخاطر ماندن خاطرهاش غمگین میشود؛ چون میداند چیزی که یکبار تمام شده، دیگر هیچوقت همان آدم و همان روزها نمیشود.»
«بعضی آدمها را نمیشود از زندگی بیرون کرد؛ حتی وقتی دیگر کنارمان نیستند، جایی در آدم میمانند.»
«ما معمولا فکر میکنیم جهان آخرت دنیایی است عظیم و غیر قابل درک.آخر چرا؟ آمدیم آن دنیا اتاقک محقری بود مثل همین حمامهای دود زدهی دهات، با سه کنجهای کارتُنک بسته، هان؟.»
«احساس عجیبی سراپای مرا فراگرفته بود، چیزی مثل اشتیاق به تحقیرِ سرنوشت و به مبارزه طلبیدن آن.»
«وقتی یک گربه چیزی را طلب میکند یا میخواهد کاوش جدیدی را آغاز نماید، به چه چیزی فکر میکند؟ «خب، قراره خیلی کثیف بشم؟ خب که چی؟ بعداً خودم رو تمیز میکنم. خب حالا ببینم اون چیزی که دم درازی داشت کجا رفت؟ آهان از اون طرف! زیر اون انبوه آشغال! بزن بریم!»»
«گربهها نه مادیگرایی را دنبال میکنند و نه رویکردهای اجتماعی را؛ خوشیها و تمایلات آنها عاری از همهی این مسائل است.»
«گربهها از امکانات دور و برشان لذت میبرند و اصلاً برایشان مهم نیست وقتی با آن سر و روی کثیف و چرک در خیابان راه میروند، دیگران در مورد آنها چه فکری میکنند.»
«خصوصیتی که در گربهها دوست دارم این است که تجملات و فقر محیط، هیچ تفاوتی برایشان ندارد.»
«پسر یک شب به کیمیاگر که داشت به آسمان بدون ماه نگاه میکرد گفت : قلب من از اینکه آزار ببیند میترسد. کیمیاگر گفت : به قلبت بگو که ترس از آزار دیدن بدتر از خود آزار دیدن است و اینکه هیچ قلبی مادامی که در جستجوی رویایش است آزار نمیبیند؛ زیرا هر لحظه از جستجو ، رویایی با خدا و ابدیت است.»
«ابراز وجود کردن به معنای ریختن همه اسرار زندگی بر روی دایره نیست، گاهی سکوت و گوش کردن، از بحث و اظهار نظر تاثیر بیشتری دارد.»
«کیمیاگر گفت : اگر چیزی که کسی مییابد یک چیز ناب باشد، هرگز از بین نمیرود و انسان همیشه فرصت بازگشت دارد؛ اگر چیزی که یافتی صرفا مثل انفجار یک ستارهی یک لحظهی نورانی باشد در مسیر بازگشتت چیزی نخواهی یافت ؛ اما انفجار ستاره را دیدهای و این به تنهایی ارزش تحمل رنج را دارد..»
«در هر صورت خوب است بدانیکه هر چیزی در زندگی بهای خودش را دارد و این چیزی است که جنگجویان نور تلاش به یاد دادنش را دارند..»
«در هر صورت خوب است بدانی که هر چیزی در زندگی بهای خودش را دارد و این چیزی است که جنگجویان نور تلاش به یاد دادنش را دارند.»
«پیرمرد ناامیدانه نگاه کرد و گفت : اگر کارت را با وعده چیزی که هنوز دارایش نیستی شروع کنی، به زودی انگیزهات را برای این کار از دست میدهی.»
«پسر با خودش فکر کرد مردم چه چیزهای عجیب و غریبی به هم میبافند. گاهی همان بهتر که با گوسفندان سر کنی که حرف نمیزنند و همان بهتر که با کتاب هایت تنها باشی. هر زمان که دلت بخواد کتاب ها برایت داستان های باور نکردنی میگویند؛ اما وقتی با مردم صحبت میکنی چیزهایی میگویند که چنان عجیب و غریب است که میمانی چطور به صحبت ادامه بدهی.»
«می دانی چیست؟اینکه آدم این طوری جلو ظلم بایستد و همه ی عواقبش را هم بپذیرد کار بسیار جوانمردانه تر و دلیرانه تری است تا این که برود و در دوئل شرکت کند.»
«معمولا جواب "خوبم" را حتی در هنگام مرگ برای عدم نمایش عجز خود بکار میبریم. معمولا این حرف به مثابه قرص کردن دل شناخته میشود؛ پدیده ای که تنها در گونه ی انسان مشاهده می گردد.»
«گوش کنید، آن زمان من مطمئن بودم که دوستم دارد.اخر ان وقت ها حتی خودش را در آغوشم می انداخت .دوستم داشت یا ، دقیق تر بگویم ، می خواست دوستم داشته باشد بله ، همین هم بود میخواست دوست بدارد و دنبال عشق ورزیدن بود.»
«اگر زنی عاشق باشد ... اخ ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی های مرد محبوبش را توجیه میکند، طوری که خود مرد هم تا به حال نتوانسه باشد چنین توجیهاتی برای بدی هایش بیاورد .»
«زن امروزی به دنبال مردی است که به او توجه ومحبت کند و احساسات او را درک کند.»
«هرکس استحقاق شهرت را داشته باشد، حتی اگر شهرتی بهدست نیاورد، تا اندازهی زیادی عنصر اصلی سعادت را داراست و میتواند خود را از بابت محروم بودن از شهرت، با آن تسلی دهد. زیرا آنچه کسی را رشک برانگیز میکند این نیست که مردمی فاقد تشخیص و گمراه، او را شخصی بزرگ بدانند، بلکه بزرگی اوست و سعادت بسیار، این نیست که نسل های بعد او را بشناسند، بلکه این است که در او افکاری به وجود میآیند که استحقاق صدها سال ماندگاری و نگاهداری و تأمل را دارند. به علاوه صاحب چیزی است که نمیتوان از چنگش بیرون آورد.»
«آنچه راز زندگی امروز است این است . زنان حالا قادرند نیازهای مادی خود را تامین کنند ولی آنچه خانواده ی همسران نیاز دارند حمایت احساسی یکدیگر است.»
«واضح است که سعادت ما چقدر به آنچه هستیم، یعنی به فردیتمان وابسته است، حال آنکه غالبا فقط سرنوشت را، یعنی آنچه را که داریم یا مینماییم به حساب میآوریم. ممکن است سرنوشت ما بهتر شود، اما کسی که غنای درونی دارد، از سرنوشت انتظار چندانی ندارد. برعکس، ابله، ابله میماند، کورذهن تاآخر عمر کورذهن میماند، حتی اگر در بهشت و در میان حوریان باشد. از این رو گوته میگوید: ( همهی مردمان، چه آنان که در مقامی پست اند، چه آنان که در زندگانی پیروزند همواره معترفاند که تنها سعادت ساکنین کرهی خاک شخصیت آنان است. )»
«من استاد حرف زدن در سکوتم ! کل زندگی ام در سکوت حرف زده ام و در سکوت تراژدی های زیادی را با خودم زندگی کرده ام .»
«این ستاره ها مرا با فضاهای خالیشان به هراس نمیافکنند. ستاره هایی که نژاد انسان را به آنها راه نیست. من این فضا را نزدیکتر، در درون خود دارم؛ صحرای متروکی که در خود دارم، مرا میهراساند.»
«تا زمانی که فرد هماکنون با خود همانگونه رفتار کند که در گذشته رفتار میکرده، نمیتواند خود را بهخاطر گذشته ببخشد.»
«تغییر فرایندی فعال است: اتفاق نمیافتد مگر آنکه فعالانه تغییر کنیم. هیچکس دیگر نمیتواند ما را تغییر دهد یا بهخاطر ما تغییر کند.»
«تا زمانی که فرد متوجه نباشد خود پدیدآورندهی ملال خویش است، انگیزهای برای تغییر وجود نخواهد داشت. اگر فرد همچنان بر این باور باشد که گرفتاری هایش حاصل رفتار دیگران، بخت بد یا شغلیست که رضایتش را فراهم نمیکند، خلاصه اینکه حاصل چیزی بیرون از اوست، چرا باید برای تغییر خویش انرژی بگذارد؟ در مواجهه با چنین نظام اعتقادیای، تدبیر لازم، درمانی نیست بلکه عمل گرایانه است: باید محیط فرد را تغییر داد.»
«من تقریبا صد سال سن دارم، و در طول این مدت خیلی چیزها را دیده ام که تغییر و تحول یافته اند، حتی جای ستاره ها در آسمان، اما هنوز چیزی را ندیده ام که در این کشور تغییر بکند. در این جا آن ها قانون اساسی جدید نوشته اند، قوانین جدید تدوین کرده اند، هر سه ماه یک بار جنگ داخلی جدیدی را به راه انداخته اند، اما ما هنور در عصر استعمار به سر میبریم.»
«آدم در یک جنگ ِ بزرگ،دنبال چیز کوچکی است که به آن اعتقاد پیدا کند.وقتی آن را پیدا کرد،نگهش می دارد.مثل سربازی که دریک سنگر موقت،صلیبش را موقع دعا محکم می گیرد."برای من آن اعتقاد کوچک،حرفی بودکه هر روز به شما می گفتم:هیچ کس را پشت سر جا نمی گذاریم."»
«"می گویی باید تو به جای من می مردی.ولی در طول زندگی ام روی زمین،انسان هایی هم به جای من مرده اند.هر روز این اتفاق می افتد.وقتی صاعقه یک دقیقه بعد از رفتن تو می زند،یا هواپیمایی سقوط می کند که ممکن بود تو در آن باشی.وقتی همکارت مریض می شود و تو نمی شوی.فکر می کنیم این چیزها تصادفی است.ولی برای همه شان تعادل وجود دارد.یکی می پژمرد؛دیگری رشد و نمو می کند.تولد و مرگ بخشی از یک کل است."»
«ادی مشکوک بود.مشت هایش گره شده بود.گفت:چی؟ "این که هیچ چیز تصادفی نیست.ما همه به هم وصلیم .نمی توانی یک زندگی را از زندگی دیگر جدا کنی،همانطور که نمی توانی نسیمی را از باد جدا کنی."»
«رحیم خان خندهٔ تلخی سر داد. «من و حمیرا در مقابل تمام دنیا قرار گرفتیم. و این را هم بهت بگویم امیر جان، آخر سر همیشه دنیا برنده است. رسم روزگار همین است.»»
«تو دیگر به من نیازی نداری.تو نیاز به یافتن خود داری،هر روز اندکی بیشتر...»
«این چیزی نیست که در انتخابش آزادی عمل داشته باشی و از روی منطق و اخلاقیات در موردش تصمیم بگیری. یا آن شخص خاص هست یا نه. زمانی که اتفاق می افتد خود به خود است، در قوهٔ درک یا در نقطه ای در اعماق وجودتان رخ می دهد.»
«معمولى بودن سخت ترين راه است. همه فكر مى كنند «معمولى بودن» كار راحتى است. امّا واقعاً چند نفر روى اين جاده ی به اصطلاح آرام حركت مى كنند؟ اين كار براى آدمى مثل من كه حتّى معمولى به دنيا نيامده بود، به مراتب دشوارتر بود.»
«کایرا هنوز هم شبها در خانه پرسه میزند و بچه ها را می شمارد: یک، دو، سه... دوتا در تختخواب و دیگری در بهشت...»
«کاپیتان زبانش را با صدا بر دندان هایش کشید.مساله همین است.گاهی وقتی چیز گران بهایی را قربانی می کنی،واقعا آن را از دست نمی دهی.فقط آن را به کس دیگری می بخشی.»
«چشمها کورند؛ باید با قلب جستوجو کرد.»
«زبان، سرچشمهی سوءتفاهمهاست.»
«آدمها حتی وقتی میان آدمهای دیگرند هم تنها هستند.»
«سخت است اعتراف کنی که اشتباه کردهای؛ مخصوصاً وقتی مدت خیلی زیادی اشتباه کرده باشی.»
«همهی آدمها در اصل خوشبین به زماناند؛ همیشه فکر میکنیم برای انجام دادن کارها با دیگران، برای گفتن حرفها، وقت کافی داریم.»
«آدمها چیزی هستند که انجام میدهند، نه چیزی که میگویند.»
«تنها گناهی که مرتکب شدم این بود که من تلاش کردم طبق تفکراتم زندگی کنم.»
«این است دلیل خطرناک بودن رؤیاها: مثل آتش به سوختن ادامه میدهند و گاهی کاملاً ما را میسوزانند»
«گاهی فکر میکنم چیزهایی که به یاد میآورم، واقعیتر از چیزهایی هستند که میبینم»
«خوشبختی چیزی نیست که بتوان آن را مالک شد؛ کیفیتی از اندیشه و حالتی از ذهن است.»
«اگر میتوانی ببینی، نگاه کن اگر میتوانی نگاه کنی،تامل کن»
«آن جاست. درست بالای ابرای سیاه. سرزمین شیر وعسل ان جاست. همان جایی که دیگر از رنج وسختی خبری نیست همه مشقتها به پایان می رسد و آسوده خواهیم شد.»
«وجود احساس موفقیت در افراد باعث می شود که آنها به مشکلات دیگران بیشتر رسیدگی کنند.»
«تلاش برای خشنود سازی همه آدم ها، کلید همه شکستهاست!»
«اگر به آنچه می خواستی نرسیدی، از آنچه هستی نگران نباش.»
«در آن می فروشی اکبیری مگر چه دارند که مانداریم؟لابد امثال میرزا حبیب رزم آرا کله ات را پر میکنند که بیایی سر ما عربده بکشی و زورت را نشانمان بدهی،حقش را که کف دستش گذاشتند.مملکت هم که خرتوخر شده،موزرت را بکش و عقده هات را خالی کن،چرا ذره ذره میکشی؟»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.