ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«دنیای واقعی نمی رقصد،نه به سازِ ما نه به سازِ خودش.دنیا میگذرد؛هر لحطه و هر ثانیه.»
«سیه بختی انسانهایی که تن به فساد روح می دهند در این است که عقاب مرگ را هرگز بر فراز سرشان ندیدهاند؛ حال آنکه ما در اینجا، تو را در لانهی عقاب منزل میدهیم.»
«-از اینکه در ابتدا به شما فحاشی کردم، آقای جوجه تیغی متاسفم. من خیلی مهربان نیستم. -اشتباه می کنید. شما مهربان هستید؛ اما همه ی قلب های مهربان واژه های مهربان در اختیار ندارند.»
«همانطور که آزادی از والاترین احساس ها به شمار می آید فریب حاصل از آن هم جزو والاترین فریب ها است.»
«صبح زود، وقتی که درها همه قفل بودند، همه می خواستند به اتاق او بیایند اما حالا که او خود یکی از درها را باز کرده بود و ظاهراً درهای دیگر را هم در طول روز باز کرده بودند دیگر کسی نمی آمد. حالا درها را از بیرون قفل کرده بودند.»
«نفرت بهترین دست مایهی خشونت است.»
«همه شهر ایران جگر خسته اند به کین سیاوش کمر بسته اند»
«پرنده در تلاش رهایی خود از تخم است. تخم همان دنیاست، کسی که می خواهد قدم به دنیا بگذارد باید دنیایی را خراب کند. پرنده به سوی خدا اوج می گیرد. نام این خدا "آبراکساز" است... آبراکساز یعنی سازش عنصر اهورایی و عنصر اهریمنی...»
«چیزی که من میخوام باشم،"زیبا"ست دخترا.زیبا یعنی پر از زیبایی. زیبایی در مورد این نیست که ظاهر شما چطور به نظر می رسه.زیبایی چیزیه که شما ازش ساخته شدین.»
«بنابراین اگه میخواین خوشگل باشین، باید مدام خودتون رو تغییر بدین؛درنتیجه روزی میرسه که نمیدونین کی هستین.»
«گرگ گفت:((سرعتت رو کم کن،به طراف نگاه کن،نفس بکش،صداها و رنگ ها رو درک کن.تصور کن همین لحظه مقصدت بوده،نه اینکه فقط لحظه ای از طول سفرت باشه.))»
«اِما سرش را کج میکند و میگوید:《او! من فکر میکردم اغوا گر یعنی خوشگل.》》 نه. خوشگلی یه چیز دیگس که اونم میفروشن.»
«تلویزیون را روشن نکردم. به این نتیجه رسیده ام که وقتی حال آدم بد است، این لعنتی فقط حال آدم را بدتر می کند. یک مشت چهره ی خالی از روح که پشت سر هم می آیند و می روند و تمامی هم ندارند. احمق پشت احمق، احمق هایی که بعضاً مشهور هم هستند.»
«((بیشتر زندگی های ما صرف سفر کردن میشه.رسیدن فقط بخش کوچکی از سفره...))»
«اگه میخواین دوست داشتنی باشین کاری که نباید بکنین،مخفی شدنه.شما نمیتونین اغواگری رو بخرین...پس باید جاش رو با چیزای واقعی تر عوض کنین...از راه یادگیریِ همیشگی واسه دوست داشتن؛جوری که خدا شما رو برای اون آفریده ...و یادگیری اینکه خدا هر کسی رو آفریده که خودش باشه،نه کس دیگه.》》»
«گرگ((فقط به این دلیل که هدفمون جلوی چشممون نیست،نباید تسلیم بشیم.همیشه احتمالش هست که راه جدیدی پیدا بشه.))»
«گربه گفت:((به لطفِ گذرا بودن همه چیز،هر اتفاقی امکان پذیره.))»
«گربه گفت:((وقت هایی هست که هر کاری از دستمون برمی اومده،کردهایم.این جور وقت ها باید یادبگیریم به عقب برگردیم و اجازه بدیم جهان با همهی شگفتی های درک ناپذیرش،نقش خودش رو بازی کنه.))»
«گرگ گفت:((شکوفا شدن گل نیلوفر فقط به این دلیله که به راه خودش ادامه می ده.جوونهی کوچک نمیدونه برکه چقد عمق داره،چقد باید بالا بره یا چه چیزهایی سر راهش قرار داره.اون فقط به راهش ادامه میده.این واقعیت که زندگی اون از جایی بسیار تاریک شروع میشه،متوقفش نمیکنه.))»
«((نباید فقط مسیر را دنبال کنیم،نباید فقط آن را بپذیریم،بلکه باید بدون توجه به سختی ها آن را در آغوش بگیریم.))»
«آمایا:((اینجا خیلی تاریکه.)) گرگ گفت:((این مسیر ماست.))»
«گرگ گفت:((برای اینکه اون ها انتخاب کردهان که برای همدیگه خیر داشته باشن.))»
«ما نمیدانیم اگر زندگیمان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر میشد یا بدتر. بله، زندگیهای متفاوت هم وجود داردن، اما زندگی ماهم در جریان است. و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.»
«مشکل اصلی حسرت زندگیهایی نیست که تجربهشان نکردهایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث میشود در خود چروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگترین دشمنِ خودمان و دیگران هستیم.»
«زندگی در ورای نومیدی آغاز میشود.»
«آسمان تاریک و تاریکتر میشود سیاهی و کبودی در رقابتند اما ستارهها هنوز برای تو میدرخشند»
«زندگی میلیونها تصمیم رو شامل میشه. بعضی از این تصمیمها بزرگ هستند و بعضی کوچیک. اما هربار که تصمیمی گرفته میشه، نتیجه تغییر میکنه. تغییری جبرانناپذیر که به نوبهی خودش موجب تغییرات دیگهای میشه...»
«نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که میتواند هم راستگو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را میبینند که با واقعیت خودشان بیشترین همخوانی را داشته باشد.»
«منصور: «تمام حرف من اینه که چرا اونا به اسم مذهب دارن خداوند رو میکشن؟ اونا به اسم نظم و قانون، عشق حقیقی رو از یاد تمام انسانها بردن و این خیلی غمانگیزه!»»
«پری پرسید: «بابا، چرا هیچوقت به مذهب علاقه نداشتی و یک فرد مذهبی نبودی؟» منصور: «چون همیشه خرافات زیادی رو وارد مراسم مذهبی کردند و افراد حیلهگر زیادی رو دیدم که خودشون رو مذهبی جا زدند و به اسم مذهب هر کاری که دوست داشتند، کردند.»»
«همه حیوانات برابرند، اما بعضی حیوانات برابرترند!»
«عوام میگفتند که عشق زنی او را از پا درآورد. فهمیدهها معتقد بودند که عشق به زندگی او را تا پای مرگ کشاند.»
«گاهی از یک زن فهمیده کارهای دشواری به آسانی ساخته است که از عهده هیچ مرد فهمیده و استخوانداری برنمیآید.»
«چه شیرین است، چه شیرین میتواند باشد. افسوس که ما تلخی آنرا میچشیم»
«آقای ناظم، بعضی چیزها را نمیشود گفت. بعضی چیزها را احساس میکنید. رگ و پی شما را میتراشد، دل شما را آب میکند، اما وقتی میخواهید بیان کنید میبینید که بیرنگ و جلاست. مانند تابلوئیست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد. عینا همان تابلوست. اما آن روح، آن چیزی که دل شما را میفشارد، در آن نیست.»
«اما هر آدم مشهوری دلش میخواهد گاهی میان جمعیت گم شود. میخواهد میان مردم بلولد. لذت های آنها را بچشد، دلهره آنها به سرش بیاید. آنوقت رفاه وآسایش برایش لذتبخشتر است. اما وقتی همه کس او را میشناسند و همه مردم او را با انگشت نشان میدهند، دیگر آزاد نیست. آن وقت دیگر شهرت دردسر آدم میشود.»
«من كتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس بلور. كاغذی دیدم ، از جنس بهار، موزه ای دیدم دور از سبزه، مسجدی دور از آب. سر بالین فقیهی نومید، كوزه ای دیدم لبریز سوال. قاطری دیدم بارش«انشا»»
«هر هنرمندی از کار خودش حتی اگر شاهکار هم باشد ناراضی است. همیشه میخواهد بهتر وزیباتر از آنچه که خلق کرده بسازد. همیشه میتواند عیوب آن را ببیند. هنرمند بهترین منتقد آثارش است، اما تماشاچی غرق لذت میشود. اغلب مردم نواقص را آسان ادراک نمیکنند، فقط زیباییهای آن را میبینند.»
«زندگی شنا کردن در حوضچه اکنون است»
«به سراغ من اگر می آیید نرم و اهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من.....»
«تو اگر دوست میخوای مرا اهلی کن.....»
«مصیبتهای جگرخراش هم همینطور بروز میکند. انسان اول تمام عمق آنها را درک نمیکند.گاهی خودی نشان میدهند ودر نیستی فرو میروند.»
«هنرمند واقعی آن کسی است که شخصیت خود را در هنرش کوفته و آمیخته باشد. بنابراین هنرمند در وهله اول باید انسان باشد»
«هیچ وقت کاری را که دیگران می توانند برای تو انجام بدهند، خودت دنبال نکن. می گفت کارهای بزرگ تری هست که از دست ما برمیآید.»
«کسی که در عمرش گرسنگی نکشیده، کسی که از سرما نلرزیده، کسی که شب تا سحر بی خواب نمانده، چگونه ممکن است از سیری، از گرما، از پرتو آفتاب صبح لذت ببرد.»
«با دیپلم، با پول، با شوهر، با این چیزها آدم خوشبخت نمیشود. باید درد زندگی را تحمل کرد تا از دور خوشبختی به آدم چشمک بزند.»
«خود شناسی از کمال انسان است و موجب زندگی بهتر خواهد شد و هر انسان عاقلی وظیفه دارد در این مسیر اقدام کند تا بتواند سلامت جسم ، نفس و روان خود را تامین نماید.»
«بهترین خردمندی، خودشناسی است که هر که خود را شناخت ؛ از عقل بهره جست و هر که خود را نشناخت ، به گمراهی می رود.»
«صفت مشترک همه آدم های موفق توانایی در قبول مسئولیت است.»
«راز وجود آدمی در این است که انسان نباید بسادگی زندگی کند ؛ بلکه باید کشف کند که چرا باید زندگی کند.»
«آری آری زندگی زیباست * زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست * گربیفروزیش رقص شعله اش از هر کران پیداست * ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست *»
«از منظر قرآن کریم ، هدف زندگی انجام عمل متعالی، خودسازی و تکامل و والا شدن و به کمال رسیدن است.»
«قاجاریان بدون امنیت و توان نظامی و ثبات اداری و با مشروعیت ایدئولوژیکی ناچیز فقط با توسل به دو نوع سیاست مکمل در قدرت باقی ماندند: عقب نشینی هنگام رویارویی با مخالفان خطرناک؛ و مهمتر از این دستکاری و تحریک اختلافات گروهی در جامعه ای چندپاره و متفرق. پس آنان نه با توسل به زور و نه با علم اداره و حکومت، بلکه با استفاده از عقب نشینی های محتاطانه و تحریک و دستکاری اختلافات موجود در شبکه ی پیچیده ای از رقابت های گروهی، حکومت کردند کتاب ایران بین دو انقلاب- فصل اول(سده ی نوزدهم)-صفحه ۵۳ سیاست دومشون برای حکمرانی من رو یاد ضرب المثل (تفرقه بنداز و پادشاهی کن ) انداخت:)»
«کتاب ها مرا به جاهایی میبرند که در هیچ موقعیت دیگری نمیتوانستم به آنجا بروم.»
«احساس میکنم با بوی کتاب های قدیمی در ارتباطم»
«ما آدمهای تبدیل کردن دردها به رنجهای چند سالهایم؛ حقیقت این است که ما درد را حس میکنیم زندگی میتواند دردآور باشد اما “رنج ” نتیجهی فرار ما از حس کردن درد است.»
««فراموش نکن که آدمی در این جهان هست که همیشه و هرلحظه میتوانی پیش او برگردی روزی از ته قلبم تمام آنچه دارم و آنچه هستم را به تو بخشیدهام و تو قلبم را با خود خواهی داشت تا وقتی که من این جهان غریب را ترک بگویم. جهانی که دارد خستهام میکند تنها امیدم این است که روزی تو بفهمی چقدر دوستت داشتهام.»»
««اگر دوستت نداشتم، نمیتوانستم اینقدر با تو صادق باشم.»»
«آدم بایـــــــــــــــد بداند چـــــــــــــــه میخـــــــــــــــواهد و چـــــــــــــــرا میخواهد؟ اگر جز این باشد مثل من میشود، ترکه ای در مسیر باد که به هر طرفی خم میشود.»
«آنچه که در زندگی مهم است، فقط حادثه نیست ، بلکه نحوه مواجهه افراد با حادثه هاست.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.