ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«چرا مردم در لحظه اولی که وارد یک رستوران میشوند، به ظرف غذای دیگران نگاه میکنند که دیگران دارند چه میخورند، اما وقتی وارد کافیشاپ میشوند، در لحظه اول نگاه میکنند که کی با کی نشسته ؟»
«از بیکاری با آدم های روبهرو بازی میکنم، تصور میکنم در میان سطرها قدم میزنم و آدمها مثل واژهاند، پیاده رَوی در پیاده رُوی سطرها، بعضی ها حرفاند، بعضی کلمه، بعضی جمله، بعضی صفحه و برخی هم کتاب. هر حرف داستان خودش را دارد اما مدت هاست که شده اند مثل ماهی لیز و لغزان و به قلابم نمی افتند.»
«از دست دادن زندگی چیزی نيست و هر وقت كه لازم باشد من اين شهامت راخواهم داشت. اما از دست رفتن معناى زندگی و نابود شدن انگیزه هستى، اين است آنچه تحمل كردنى نيست. نمى شود بى انگیزه زندگی كرد.»
«در پیاده رو قدم میزنی و بی تفاوت از کنار رهگذرها رد می شوی . آنها هم همینطور، هر کس، دیگری را میبیند اما همچون روحی سرگردان و جسمی بی وجود. لحظه ای نگاهی و دیگر هیچ.»
«از وقتی بیکار شده ام ، آنقدر میخوابم که از خواب خسته می شوم، و بعد آنقدر راه میروم تا خسته شوم، تا بتوانم بخوابم و باز آنقدر میخوابم که از خواب خستگی بیدار می شوم. انگار زندگی هزار سال همین شکلی بوده و هزار سال بعد هم همین است.»
«مرا به حال خود وا گذاشتند همه همه ، همه ، همه اما ، تو هم ؟! تو هم ؟ ! مریم ؟ !»
«اما من خیلی دوستش دارم. با همه خل بازی هاش ،با همه ی شلختگی هاش، اصلاً به خاطر شلختگی هاش دوستش دارم. و به خاطر شعرهاش، به خاطر خودش، به خاطر خود خود خودش.»
«قسم میخورم به خاطر انگشتانش بود که عاشقش شدم.»
«پدر می گفت: نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن . هر کی هر چی گفت بگو حق باشماست و خودت را خلاص کن .آدم ها عقیده ات را که می پرسند ،نظرت را نمی خواهند .می خواهند با عقیده خودشان مولفقت کنی ،بحث کردن با آدم ها بی فایده ست.» صفحه ۳۵ کتاب چراغ ها را من خاموش می کنم»

«😔خیر اشتباه نکرده اید. من در یاس و نومیدی غوطه ور بودم و نمی توانم نباشم. من به گفته های شما گوش می دهم اما به وی می اندیشم. من او را دوست دارم🫣🫣🫣من معشوقه او هستم. من نمی توانم شما را تحمل کنم، من از شما می ترسم، از شما نفرت دارم.....اکنون دیگر درباره من هر چه میل دارید بکنید.💔😓»

««همه ی اندوه و حزن بشری جز از طریق محبت و ایمان تسکین پذیر نیست.»»
«_آخ شما چقدر خوب هستید. شما چقدر خوب هستید! اگر من دست کم اندکی می توانستم مانند شما باشم! وارنکا با لبخندی محجوبانه و خسته خود پرسید: چرا شما باید شبیه دیگری باشید؟ شما همچنان که هستید خوب هستید.»
«فریادی که از هستی سرچشمه می گرفت.در آن دقیقه من یقین داشتم او قدرت آن را داردکه آن چه بخواهدبامن و سرنوشت من بکند من حاضر بودم حیاتم را درقدمش نثار کنم و بمیرم.یازندگی کنم وطرق بندگی اش را گردن نهم و به خاطرش گرسنگی و تشنگی راتحمل نمایم.صدای او بیش از هر چیزی بیش از عشق او و هیجان او در من تاثیر داشت»
«آخر شما مردها چرااینقدر حق نشناس و بی صفت هستید»
«به خدا شما مردها خوبتان را باید با طلای سفید خرید و بانفت سیاه آتش زد .»
«چه سود اگر آدمی تمام هستی را ببرد اما روح خود را ببازد. (انجیل)»
«هرچه پول درآورد کتاب خرید. پدر پرسید: دنبال چه میگردی؟ گفت: دنبال خودم!»
«وقتى ايدئولوزى در اولويت باشد روابط انسانى به حاشيه رانده مى شود. وقتى هركار وانديشه اى صرفا در خدمت ساختن جامعداى جديد باشد جاى جندانى براى احساسات باقى نمى ماند. درهر صورت احساسات دردسرسازند، به سختى به قالب خاصى درمى آيند، سخت كنترل مى شوند. موقع كار وتلاشٍ سازنده موجب حواس برتى مى شوند وبهتراست از آنها دورى كنيم. تنها احساسى كه فرد بى هيج ترسى مى تواند ازآن لذت ببرد عشق وعلاقه به حزب وهمبستكى بارفقاست. البته حتى دراين مورد هم بايد احتياط كرد؛ بايد قبل ازاينكه به آن رفيق اعتماد كنيم كاملاً محكش بزنيم. فقط حزب سزاوار سرسيردكى بى جون وجراست.»
«این زندگی خیلی زیباتر از یک آشپزخانه نیست. به همان اندازه هم بدبو است! کسی که بخواهد غذا درست کند، باید دستهایش را کثیف کند. فقط باید بعد از آن، دستها را خوب شست!»
«فساد قدرت بزرگی در جهان است و استعداد نایاب. فساد سلاح آدمهای متوسط است که بسیارند و میتوانید آثارشان را همهجا ببینید!»
«اگر میخواهی که فریب عروسکها را نخوری، باید جلوتر بروی و کل نمایش را ببینی و فقط به این اکتفا نکنید که از سوراخ پرده نگاه کنی!»
«قلب ما مثل یک گنج است. اگر یکباره آن را خالی کنید، گویی ورشکست شدهاید، همانطور که ما به کسی که یک پنی در جیب ندارد هیچ رحم و شفقتی نداریم، متقابلاً نسبت به محبتی که بیشازحد خود را آشکار میکند نیز رحم نداریم.»
«به چیزهای ممكن هم بايد فرصت امكان داد.»
«چه سخت است چه تلخ است انسان بودن!»
«من مى دانستم كه نوميدى هست، اما نمى دانستم يعنى چه. من هم مثل همه خيال مى كردم كه نوميدى بيمارى روح است. اما نه، بدن زجر مى كشد. پوست تنم، سينه ام، دست و پایم درد مى كند. سرم خالى است و دلم به هم مى خورد.»
«همه مى دانند كه زندگی خير خواه نيست. اما حالاكه زمين را بدى گرفته است چرا دیگر به آن اضافه كنيم؟»
«مردم گریه مى كنند چون كار دنيا آن طور كه بايد باشد نيست.»
«اين دنيا بى اهميت است و هر كه به اين حقيقت برسد آزادى اش را به دست مى آورد.»
«حالاست كه فايده قدرت را مى فهمم. قدرت به ناممكن فرصت امكان مى دهد. امروز، و همه روزهاى ديگری كه در پیش است، آزادى من حدّ و مرز نخواهد داشت.»
«اندوه من مال خودم است، به نظرم میآمد این اندوه مسئلهای خصوصی است و حتی با شخصی آنچنان شناخته شده و قابل اعتماد چون ویلسون هم نباید دربارهاش حرف زد.»
«از عصر یکسانی و عدم تفاوت،از دوران انزوا،از عصر برادر بزرگ،از عصر دوگانه باوری،به آینده یا به گذشته،به زمانیکه تفکر آزاد است،و انسانها با یکدیگر متفاوت هستند و تنها زندگی نمیکنند،به زمانیکه حقیقت وجود دارد و آنچه را انجام میگیرد نمیتوان مانع شد،سلام.»
«احساس میکرد درمیان جنگل های کف دریا سرگردان است،و در دنیایی مهیب که خودش هیولای آن است گم شده است.تنها بود،گذشته مرده بود،آینده غیرقابل تصور بود.»
«آتش. بدون دود نمی شود. جوان بدون گناه. تنها عشق است که میتواند شقاوت را تکیه گاه خویش کند. تنها عشق میتواند بیرحمانه نگاه کند و فروتنی را به مسخره بگیرد.»
«چه مقدار بُغضِ در گلو مانده، گریهٔ پنهانِ بیصدا، و نالههای در خلوت، جانشینِ سخنهایی شده که اگر به هنگام گفته میشد، نقشِ هزار پنجرهٔ گشوده به جانبِ بهار را بر عهده میگرفت.»
«ما را نگاه کن که به آزادی و سفره ای خالی قانعیم، اما آنها همین را هم قبول نمی کنند. شاید برای اینکه می دانند در آزادی هیچ سفرهای خالی نمیماند.»
«گمان میبرم که اگر خداوند، صد هزار گونه خنده میآفرید اما رسم اشک ریختن را نمی آموخت، قلب حتی تاب ده روز تپیدن را هم نمی آورد...»
«هر کس که شرفی دارد ممکن نیست که بتواند نسبت به آنچه در وطنش می گذرد بی اعتنا باشد و هر کس که نسبت به مسائل جاری ِ وطنش حساس است و هوشیار، اهل سیاست است و مرد میدان.»
«چند هزار سال است که انسان ساده دل، در پناه ایمانِ مذهبی اش، ستم ستمگران را تحمل کرده و دم نزده؟ کافی نیست؟»
«می دانم اگر قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم، دنیا تمام تلاشش را میکند تا مرا در شرایط او قرار دهد تا به من ثابت کند در تاریکی، همهی ما شبیه یکدیگریم.»
«من همه عمر دروغ گفتهام. حتی زمانی که راست میگفتم دروغ میگفتم. من هرگز برای حقیقت حرف نزدهام. همیشه فقط برای خودم حرف میزدهام.»
«بعضیها از ترس خودکشی میکنند و بعضی از ترس زنده میمانند و آدم اول جرات نمیکند خود را بکشد و بعد خودکشی غیرممکن میشود.»
«همه چیز را به خوبی درک می کنم و این بالاخره مرا خواهد کشت...»
«نسل حاضر باید از نو تربیت شود تا شایسته آزادی باشد.»
«گر شیر نری بگذر از ایت بیشهٔ شیران کاغشته به خونند در این بیشه دلیران»
«دلیران نترسند ز آواز کوس که دو پاره چوب است و یک پاره پوست»
«تنها چیزی که به زمان حال معنا میداد این بود که باید به هر طریقی به هر شکلی از آن گذر کرد»
«رسیدن به درک این که،جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن می کوشیده ،دقیقا همان جایگاهی است که از آن فرار کرده،بسیار تأثیرگذار است.اینکه بفهمد زندان نه مکان ،بلکه ذهنیت است.»
«زندگی از طرف دیگر ناامیدی آغاز میشود»
«میری عزیز تو برای اوجانت در می رود.شف شف می کنی اما نمی خواهی بگویی شفتالو»
«راستش جنم صوفیگری ندارم اما یک چیز را می دانم، رابطه ام با ژانت وقتی درست شد که من از پافشاری و مداخله کردن دست کشیدم. یعنی مجبورش نکردم، توکل اگر این است، به کار می آید.»
«صبر کردن به معنای ماندن و انتظار کشیدن نیست، به معنای آینده نگر بودن است. صبر چیست؟ به تیغ نگریستن و گل را پیش چشم مجسم کردن است به شب نگریستن و روز را در خیال دیدن است. عاشقان خدا صبر را همچون شهد شیرین به کام میکشند و هضم میکنند و می دانند زمان لازم است تا هلال ماه به بدر کامل بدل شود.»
«در این زندگانی اگر تک و تنها در گوشه انزوا بمانی و فقط پژواک صدای خود را بشنوی، نمیتوانی حقیقت را کشف کنی. فقط در آینه انسانی دیگر است که میتوانی خودت را کاملاً ببینی.»
«قاعده پنجم: کیمیای عقل با کیمیای عشق فرق دارد. عقل محتاط است. ترسان و لرزان گام بر می دارد با خودش میگوید: «مراقب باش آسیبی نبینی.» اما مگر عشق این طور است؟ تنها چیزی که عشق می گوید این است: خودت را رها کن بگذار برود! عقل به آسانی خراب نمی شود. عشق اما خودش را ویران می کند. گنج ها و خزانه ها هم در میان ویرانه ها یافت میشود پس هر چه هست در دل خراب است!»
«انسان باید عقلش را کودکی گرسنه و محتاج بداند و با قاشق قاشق علم سیرش کند. اما همان طور که بعضی غذاها برای کودک سنگین است بعضی آگاهی ها هم برای عقل سنگین است این را هم نباید فراموش کرد.»
«هر قدر هم که مخفی کاری کنی خیانت بوی خاص خود را دارد.»
«حتی اگر در زندگی تا حد امکان صادق باشد،مردم تنها همان حقیقتی را می بینند که با واقعیت خودشان متناسب باشد،همان طور که ثورو نوشته است،مهم نیست که به چه چیزی نگاه می کنی،آنچه که می بینی مهم است.»
«دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست فردوس دمی ز وقت آسوده ماست گردون نگری ز عمر فرسوده ماست جیحون اثری ز اشک پالوده ماست عمر خیام☘️»
«یادش میآمد که روزگاری شاد بود، و بعد سالهایی آمدند که دیگر شاد نبود.همین.»
«اینکه بتوانی کف پوشهای خانهات را خودت نصب کنی یا اتاقی را که دیوار هایش نم زده مرمت کنی یا لاستیکهای زمستانی ماشین را تعویض کنی ظاهراً دیگر ارزش به شمار نمیآمد. و در دنیایی که میتوانستی هر چیزی را حاضر و آماده بخری چه چیزی ارزش داشت؟ آدم بودن چه ارزشی داشت؟»
«روح به میزانی که تکامل مییابد و به آن انسان متعالیای که قرآن از آن به نام قصهٔ آدم یاد میکند میرسد، تنهاتر میشود.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.