ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین نقد و بررسیهای کتابخوانهای ابریشمک مینشیند: نظر و امتیازِ کسانی که کتاب را واقعاً خواندهاند، از رمان و داستان تا ناداستان. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی نقدها، امتیازها و جملههای برگزیدهی همان کتاب را ببینی.
«دیوانهوار» کریستیان بوبن کتابیست درباره عشق، شور، زندگی و آن لحظههایی که آدم از شدت احساس، از حسابوکتابهای معمول زندگی فاصله میگیرد. بوبن با زبان شاعرانه و سادهاش، دیوانگی را نه به معنای نابخردی، بلکه به معنای زیستن با تمام وجود میبیند؛ بیمحاسبه، بیدفاع و گاهی بیپناه. چیزی که از کتاب با من ماند: شاید بعضی از زیباترین شکلهای زندگی، همان لحظههایی باشند که جرئت میکنیم کمی دیوانهوار زندگی کنیم.
«برخورد تمدنها سر آسانسوری در پیاتزا ویتوریو» رمانیست درباره آدمهایی از فرهنگها و جهانهای متفاوت که در یک ساختمان و محله کنار هم زندگی میکنند؛ جایی که تفاوتها گاهی به سوءتفاهم، ترس و قضاوت تبدیل میشوند. با طنزی تلخ و نگاهی انسانی، کتاب نشان میدهد چقدر آسان است «دیگری» را نشناسیم و دربارهاش حکم بدهیم؛ و چقدر دشوار است واقعاً دیگری را ببینیم. چیزی که از کتاب با من ماند: گاهی فاصله میان آدمها نه به اندازهی مرز کشورها…
«والدین سمی» درباره زخمهاییست که همیشه با دعوا و خشونت دیده نمیشوند؛ گاهی از کنترل، سرزنش، بیاعتنایی، توقعات بیپایان یا نادیده گرفتن احساسات شکل میگیرند. کتاب کمک میکند بعضی رفتارهای آشنا را دوباره ببینیم و بفهمیم چطور رابطه با والدین میتواند روی تصویر ما از خودمان و رابطههایمان اثر بگذارد. چیزی که از کتاب با من ماند: بزرگ شدن فقط دور شدن از خانه نیست؛ گاهی یعنی یاد بگیری صدای خودت را از صدای قضاوتهایی که سالها…
«هالیوود» روایت ورود بوکوفسکی به دنیاییست که پشت زرقوبرقش، پر از آدمهای عجیب، پول، جاهطلبی و پوچی است. او با طنزی گزنده، هالیوود را از پشت صحنه نگاه میکند؛ جایی که حتی رؤیا هم میتواند تبدیل به یک معامله شود. چیزی که از کتاب با من ماند، این بود: شاید سختترین کار در دنیایی که همه نقش بازی میکنند، این باشد که خودت را نفروشی.
«شدم آنکه هستم» فقط خاطرات یک روانپزشک نیست؛ روایتِ انسانیست که در طول زندگی، بارها خودش را از نو شناخته؛ میان عشق، فقدان، ترس، انتخاب و آدمهایی که هرکدام چیزی در او به جا گذاشتند. یالوم از زندگیاش طوری مینویسد که انگار دارد تکههای پراکندهی یک عمر را کنار هم میگذارد تا بفهمد چگونه «آنکه هست» شده است. چیزی که از کتاب با من ماند، این بود: ما حاصل یک اتفاق یا یک انتخاب نیستیم؛ مجموعهایم از تمام آدمها، تجربهها و…
«عقاید یک دلقک» روایت آدمیست که پشت خندههایش، زخمی عمیق از عشق، تنهایی و بیگانگی پنهان کرده است. بل با نگاهی تلخ و طعنهآمیز، جامعهای را میبیند که آدمها را به پذیرفتن نقشهایشان وادار میکند؛ و دلقک کسیست که حاضر نیست دیگران بهجایش معنای زندگی را تعیین کنند. چیزی که از کتاب با من ماند، این بود: گاهی آدمی که دیگران به او میخندند، تنها کسیست که جرئت کرده حقیقتِ خودش را بازی نکند.
«ساندویچ ژامبون» روایت سالهاییست که زندگی چیزی جز کار، فقر، تحقیر، تنهایی و تلاش برای دوام آوردن نیست. بوکوفسکی از جوانیای مینویسد که قرار نیست زیبا باشد؛ از آدمی که میان شغلهای طاقتفرسا و روزهای بیرحم، کمکم خودش و جایگاهش را در جهان پیدا میکند. چیزی که از کتاب با من ماند، این بود: گاهی بزرگ شدن یعنی یاد بگیری وسط زندگیای که هیچچیزش مطابق میلت نیست، هنوز خودت بمانی.
«دالِ دوست داشتن» دربارهی عشقِ بینقص نیست؛ دربارهی دوست داشتن در شکل واقعی و انسانیِ آن است؛ با ترسها، تردیدها، دلبستگیها و تمام چیزهایی که عشق را دشوار میکنند. حسین وحدانی از رابطهها و آدمها طوری مینویسد که انگار میان جملهها، بخشی از تجربهی خودمان را پیدا میکنیم. چیزی که از کتاب با من ماند، این بود: دوست داشتن فقط احساسی که به دیگری داریم نیست؛ نوعی انتخاب است برای دیدن، فهمیدن و ماندن.
«هزارپیشه» روایت آدمیست که میان شغلهای موقت، آدمهای عجیب و روزهای تکراری، سعی میکند خودش را از زندگیای که دوستش ندارد نجات دهد. بوکوفسکی از کار، فقر، تنهایی و بیهدفی مینویسد؛ بیآنکه بخواهد چیزی را زیباتر از آنچه هست نشان دهد. طنزش درست از دل همین زشتیها بیرون میآید. چیزی که از کتاب با من ماند، این بود: گاهی تمام چیزی که از آدم برمیآید، این است که دوام بیاورد؛ و شاید همین هم نوعی پیروزی باشد.
«عین عاشقی» از عشق حرف میزند، اما نه از آن عشقِ بینقص و رؤیایی؛ از عشقی که با ترس، تردید، دلتنگی و آسیبپذیر بودن گره خورده است. کتاب یادآوری میکند که عاشق شدن فقط پیدا کردنِ یک نفر نیست؛ پذیرفتنِ بخشی از خودمان است که در حضور دیگری، بیپناهتر و واقعیتر میشود. چیزی که از کتاب با من ماند، این بود: شاید عاشقی، بیش از آنکه بلد بودنِ دوست داشتن باشد، جرئتِ دوست داشته شدن باشد.
«به سوی فانوس دریایی» بیشتر از آنکه داستانِ رفتن باشد، داستانِ فاصلههاست؛ فاصلهی میان آدمها، میان آنچه میخواهیم و آنچه زندگی برایمان باقی میگذارد. ویرجینیا وولف با سکوتها، خاطرهها و لحظههای کوچک، نشان میدهد که زمان چگونه آدمها را تغییر میدهد و فقدان چگونه جای خودش را در زندگی باز میکند. چیزی که از کتاب با من ماند، این بود: بعضی مقصدها مهم نیستند؛ آنچه ما را تغییر میدهد، راهیست که تا رسیدن به آنها طی میکنیم.
«خداحافظ گاری کوپر» قصهی آدمیست که نمیخواهد شبیه چیزی باشد که دیگران از او ساختهاند؛ آدمی که آزادی را به بهای تنهایی انتخاب میکند. رومن گاری با طنزی تلخ، نسلی را به تصویر میکشد که میان عشق، سیاست، هویت و میل به رهایی سرگردان است. چیزی که از کتاب با من ماند، این بود: گاهی برای پیدا کردن خودت، اول باید از تصویری که دیگران از تو ساختهاند خداحافظی کنی.
«اضطراب جایگاه اجتماعی» درباره ترسیست که شاید بیشتر از شکست، از قضاوت شدن میترساندمان؛ ترس از اینکه دیگران ما را کافی، موفق یا ارزشمند ندانند. دوباتن نشان میدهد چقدر از خواستههایمان، نه از خودمان، بلکه از نگاه دیگران میآیند؛ و چطور میل به تأیید میتواند آرامآرام زندگیمان را به مسابقهای بیپایان تبدیل کند. چیزی که از کتاب با من ماند، این بود: شاید آرامش از جایی شروع شود که ارزش خودمان را دیگر با نگاه دیگران اندازه…
«خموشان» مجموعهای از داستانهاییست که در سکوت، تنهایی و بیگانگیِ آدمها میگذرد؛ آدمهایی که گاهی بیش از آنکه حرف بزنند، رنج میکشند. کامو در این داستانها، انسان را در برابر جهانی سرد و بیپاسخ قرار میدهد؛ جایی که سکوت، خودش تبدیل به نوعی اعتراف میشود. چیزی که از کتاب با من ماند، این بود: بعضی سکوتها خالی از حرف نیستند؛ پر از چیزهاییاند که دیگر نمیشود گفت.
«بوف کور» قصهی تنهاییست؛ تنهاییِ آدمی که میان خواب و بیداری، عشق و مرگ، و خاطره و خیال، خودش را گم کرده است. هدایت در جهانی تاریک، مرز واقعیت و توهم را آنقدر محو میکند که دیگر نمیدانی کدام تصویر بیرونیست و کدام، ساختهی ذهن. چیزی که از کتاب با من ماند، این بود: گاهی ترسناکترین تاریکی، جایی نیست که چراغی در آن نیست؛ جاییست که خودمان دیگر نمیتوانیم از خودمان بیرون بیاییم.
«قمارباز» فقط درباره قمار نیست؛ درباره آدمیست که چیزی را میخواهد، حتی وقتی میداند همان خواستن میتواند نابودش کند. داستایفسکی در این رمان، مرز باریک میان امید و توهم، عشق و وابستگی، و آزادی و اسارت را نشان میدهد. چیزی که از کتاب با من ماند، این بود: گاهی آدم به چیزی قمار نمیکند که دوستش دارد؛ به چیزی قمار میکند که فکر میکند بدون آن نمیتواند زندگی کند.
«هزار و یک شب» برای من فقط مجموعهای از قصهها نیست؛ جهانیست که در آن قصه گفتن، راهی برای زنده ماندن است. قصههایی از عشق، ترس، خیانت، قدرت و آدمهایی که هر شب با روایت کردن، یک شب دیگر به زندگی فرصت میدهند. چیزی که از آن با من ماند، قدرتِ قصه بود؛ اینکه گاهی یک داستان میتواند انسان را از تاریکی نجات دهد.
«نازنین» روایتی تلخ از عشق، مالکیت و ناتوانی آدمها در فهمیدن یکدیگر است. داستایفسکی در این داستان، مرز میان عشق و تملک را آنقدر باریک میکند که آدم مدام از خودش میپرسد: آیا دوست داشتنِ کسی، بدون فهمیدن و شنیدن او، واقعاً عشق است؟ چیزی که از «نازنین» با من ماند، سکوتی بود که گاهی از هر اعترافی دردناکتر است.
«ارباب و بنده» داستانِ فاصلهایست که میان آدمها ساختهایم؛ فاصلهای میان دارا و ندار، قدرت و ضعف، خودخواهی و انسانیت. تولستوی در داستانی کوتاه، آدمی را در موقعیتی قرار میدهد که تمام حسابوکتابهایش برای زندگی، در برابر حقیقتِ مرگ بیمعنا میشوند. چیزی که از کتاب با من ماند، این بود: گاهی برای پیدا کردنِ انسانیت، باید همهی چیزهایی را که به آنها چسبیدهایم از دست بدهیم.
«سقوط» برای من بیشتر از یک داستان، مواجههای بیرحمانه با وجدان انسان بود؛ با گناه، قضاوت و تصویری که از خودمان ساختهایم. کامو در این کتاب آدمی را نشان میدهد که پشتِ ظاهرِ بینقصش، با حقیقتی ناخوشایند دربارهی خودش روبهروست. چیزی که از «سقوط» با من ماند، این بود که گاهی سختترین قضاوت، قضاوتیست که نمیتوانیم از خودمان فرار کنیم.
«مغازه خودکشی» داستانی عجیب و سیاه است که با طنز، از ناامیدی و مرگ حرف میزند؛ اما زیر این ظاهرِ شوخ، حرفش دربارهی زندگیست. کتابی کوتاه و متفاوت که آرامآرام نشان میدهد حتی در تاریکترین دنیاها هم میشود روزنهای برای امید پیدا کرد. چیزی که از آن با من ماند، همین بود: گاهی برای دوباره دیدنِ زیبایی زندگی، فقط کافیست نگاهت تغییر کند.
«سال بلوا» برای من داستانِ عشقی بود که در میانِ سنت، تعصب و خشونت، فرصتِ نفس کشیدن پیدا نکرد. معروفی از عشق و آزادی مینویسد، اما پشت این روایت، صدای زنیست که مدام میانِ خواستن و آنچه دیگران برایش خواستهاند، گرفتار میشود. چیزی که از کتاب با من ماند، حسرتِ زندگیهایی بود که میتوانستند جور دیگری باشند.
«درباب حکمت زندگی» کتابیست که خوشبختی را نه در داشتنِ بیشتر، بلکه در شناختنِ خواستهها و محدودیتهای خودمان جستوجو میکند. شوپنهاور بیرحمانه از تنهایی، رنج، میل و رضایت حرف میزند؛ اما چیزی که از کتاب با من ماند، این بود که شاید آرامش، بیشتر از آنکه در تغییر جهان باشد، در کم کردنِ توقعمان از آن باشد.
«سمفونی مردگان» برای من روایتی از فروپاشی بود؛ فروپاشیِ یک خانواده، یک زندگی و آدمهایی که زیر سایهی تعصب و سکوت، آرامآرام از بین میروند. کتابی تلخ و سنگین که بعد از تمام شدنش، چیزی در آدم خاموش میماند. چیزی که از آن با من ماند، صدای آدمهایی بود که شنیده نشدند؛ و زندگیهایی که میشد جور دیگری تمام شوند.
«عامهپسند» بیشتر از اینکه داستانی دربارهی جنایت و کارآگاهبازی باشه، تصویری مضحک و تلخ از زندگیه. بوکوفسکی اینجا هم با همان زبان بیپرده و طنز سیاهش، آدمهای شکستخورده و حاشیهای را وسط جهانی بیمنطق قرار میدهد. چیزی که از کتاب با من ماند، این بود که گاهی پوچیِ زندگی آنقدر زیاد میشود که تنها راه تحملش، خندیدن به آن است.
«بندها» روایتِ فروپاشی یک رابطه است؛ جایی که خیانت فقط یک اتفاق نیست، بلکه زخمیست که سالها در زندگیِ آدمها باقی میماند. کتابی دربارهی عشق، خشم، خانواده و چیزهایی که حتی بعد از تمام شدن یک رابطه، تمام نمیشوند. چیزی که از «بندها» با من ماند، همین بود: بعضی پیوندها، حتی وقتی پاره میشوند، ردشان را روی زندگی ما باقی میگذارند.
«رواندرمانی اگزیستانسیال» برای من فقط یک کتاب روانشناسی نبود؛ مواجههای بود با ترسهایی که همهمان، به شکلی، با خودمان حمل میکنیم: مرگ، آزادی، تنهایی و بیمعنایی. کتابی سنگین و عمیق که بیشتر از اینکه جواب بدهد، آدم را وادار میکند با سؤالهایش روبهرو شود. چیزی که از آن با من ماند: شاید بخشی از درمان، پذیرفتنِ چیزهاییست که هیچوقت نمیتوانیم از آنها فرار کنیم.
«شیطان» داستانِ وسوسهایست که آرامآرام مرز میان خواستن و تسلیم شدن را از بین میبرد. تولستوی بیشتر از آنکه دربارهی گناه حرف بزند، به ضعفهای آدمی نگاه میکند؛ به میلهایی که وقتی سرکوب میشوند، لزوماً از بین نمیروند. چیزی که از کتاب با من ماند، این بود که گاهی سختترین نبرد انسان، نه با دیگری، که با خودش است.
«اتحادیه ابلهان» برای من ترکیبی عجیب از طنز، تنهایی و آدمهایی بود که هرکدام به شکلی با جهان اطرافشان بیگانهاند. کتابی که پشت خندههایش، تنهاییِ عمیقی پنهان کرده؛ و شاید چیزی که بیشتر از همه با من ماند، این بود که گاهی مرز میانِ حماقت، غرور و تنهایی آنقدر باریک است که خودمان هم متوجهش نمیشویم.
«هنر سیر و سفر» دربارهی سفر کردن نیست؛ دربارهی دیدن است. اینکه چطور یک مسیر تازه، شهری ناآشنا یا حتی چند روز دور شدن از زندگیِ همیشگی، میتواند نگاه آدم را به چیزهای آشنای زندگی تغییر دهد. چیزی که از کتاب با من ماند این بود که گاهی برای دیدنِ دوبارهی زندگی، لازم نیست جایی دور برویم؛ کافیست جور دیگری نگاه کنیم.
اگه نوجوون دورو برتون دارید ،خوندنش براشون خالی از لطف نیست.
کتاب طولانی و سخت خوانه،واسه تموم کردنش صبر زیادی لازمه ،اما وقتی تموم میشه انگار که کتابو زندگی کردی نه اینکه صرفا یه داستان خونده باشی.فقط بعد تموم شدنش میفهمی چه شاهکاری بوده.
این کتاب بیشتر ذهنمحور و فلسفیه تا داستانمحور؛ بنابراین اگر دنبال اتفاقات زیاد و روایت های سریع هستی، ممکنه کمی سنگین به نظر برسه
این کتاب درباره پیرزنی شوخ طبعی بود که مادر خوبی نبود و تلاش میکرد حداقل مادربزرگ خوبی باشد. او سعی میکرد به نوه اش یاد بدهد زندگی بیارزش تر از آن است که ما جلوی کارهایی که در سرمان میچرخد را بگیریم. چیز هایی که برایش ضرر داشت را میخورد و کارهایی که دور از عقل بود را انجام میداد اما اگر از دور نگاه میکردی شاید کارهایش را انقدر ها هم بد نبود فقط به سبک مادربزگانه بود. حتی وقتی که نوه اش را نصف شب برده بود باغ وحشی که…
از سه دختر حوا دختری در ذهنم مانده که میان پدر و مادری با دو جهانبینی متفاوت، یکی مذهبی و دیگری آزادتر، گرفتار شده بود و حتی وقتی فرسنگها از محل تولدش فاصله گرفت، نتوانست بهسادگی از آن بندها رها شود. اما مهمتر از همه، این کتاب برای من مفهوم عدم قطعیت آدمها را روشن کرد؛ اینکه آدمها همیشه یکدست و قابلپیشبینی نیستند و ممکن است خودشان درگیر تناقضهایشان باشند و حتی به خاطر همین دوگانگی، به کسانی که دوستشان دارند آسیب…
کتاب جالب و دوست داشتنیه اماچون طولانیه واتفاقات زیادی میفته تو انتخاب ترجمه خیلی دقت کنید وباهر ترجمه ای نخونید تا جذابیتش براتونکمنشه و خسته کننده نباشه،محمد قاضی یکی از بهترین ترجمه ها واسه این کتابه.
داستایوفسکی نویسنده مورد علاقه منه و بنظرم اگه میخوای کتابی بخونی که همه مسائلو باهم پوشش بده داستایوفسکی میتونه انتخاب اولت باشه ، علاوه بر سیر داستانی کتاب،فلسفه،روانشناسی ،خودشناسی و خیلی مسائل دیگه میتونی از دل کتابای داستایوفسکی بیرون بکشی،برادران کارامازوف هم یکی از هموناستکه شاید واسه بار اول خوندنش خیلی سنگین و عمیق باشه و نیاز به چند بار خوندن داشته باشه،ولی قطعا ارزششو داره و بعد خوندنش اینومتوجهمیشید.
من این کتاب و فضاشو اصلا دوست نداشتم ،پرازخشونت و صحنه های ازاردهنده بود ،و به نظرم اگه میخواین با روح و روانتون بازی کنید بخونیدش وگرنه اصلا سمتش نرید،یه تصویر دارک و موحش از زندگی یه بچه ،واقعا دردناک بود .
شخصیت یوسف، زری و همه ی شخصیتا واقعا قابل تامل هستن، میتونی برای هم ذات پنداری از هر کدوم ک دوسشون داری یا هر کس رو ک خوشت نیومد یه خصلت یاد بگیری، من چون خودم شیرازی هستم تمام مکانها رو میدونستم و عجیب تو 12 سالگی ک برای اولین بار خوندمش به دلم نشست و بعد بارها و بارها، هر سری ک خوندم نمایی از شخصیت ها برام واضح شد، پیشنهاد میکنم حتما بخونید خصوصا چاپ های اصلی رو
سیذارتا روایت جوانی است که تمام طول عمر به دنبال دانش و خودشناسی بود اما از معلم ها و درس ها گریزان بود.خود شناسی و حقیقت زندگی را نمی شود فقط از کتاب و درس و معلم مذهب و حرف دیگران اموخت در نهایت دریافته بود که بهترین معلم درون خود اوست. و هر آدمی باید خود اشتباه کند، تجربه کند تا مسیر خود را بیابد و به نظرم پیام کلی کتاب همین بود.
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.